تبليغاتX
Webnevesht
 

و در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود... و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و او با عدم و عدم گوش نداشت... حرف هایی هست برای گفتن... که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند . حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

دل نوشت
روزنوشت
سیاست و اجتماع
فرهنگ و هنر
ما و آقا مرتضا
شخصی
خط نوشت
روزمرگي ها

توحید نامه
يك خواب آلود
وحدت عماد
جلیل صفربیگی
ارمیا معمر
محمدحسین رنجبران
نیایش ققنوس
الهه مشرق زمين
صداي بال فرشتگان
دکتر افروغ
توهم
محمد مسيح
محمدرضا زائری
پارتیزان
یه امل مدرنیسم نشده
علیرضا ناصح
چهار ديپلمات
و عشق صدای فاصله هاست
مبارزه با تهاجم فرهنگی
ته تغاری خانواده
علی طائبی
محمدآل حبيب
حجت حسنی سعادت
بچه هاي قلم
پارادایس
مسافر کوچولو
خبرنگار مسلمان
اميرمهدي حكيمي
گلبرگ
حيات طيبه
الوهیت
دستنوشته های احمقانه
ما همه خوبیم
شعری برای تو ...
ميدون مين
بیا بیا که مرا باتو ماجرایی هست
من ٍ او
داداشيم
B L O G F A

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384

 


صفحه نخست  | بايگاني  | فتوبلاگ  |  درباره من  |  تماس با من

 

 
 

 

خدایم لا به لای طوفان بود...


خدايم لا به لاي طوفان بود

پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش كرد و گفت: نه،هرگز، همسري ام را سزاوار نيستي؛تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد. تو هماني كه بر كشتي سوارنشدي. خدارا ناديده گرفتي وفرمانش را . به پدرت پشت كردي، به پيمان و پيامش نيز.غرورت غرقت كرد .ديدي كه نه شنا به كارت آمد نه بلندي كوه ها!

پسر نوح گفت: اما آنكه غرق مي شود، خدا را خالصانه تر صدا مي زند،تا آن كه بر كشتي سواراست.من خدايم را لا به لاي طوفان يافتم،در دل مرگ و سهمگيني سيل .

دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به كار مي آيد. در آن هول و هراسي كه تو گرفتار شدي، هر كفري بدل به ايمان مي شود. آن چه تو به آن رسيدي ايمان به اختيار نبود، پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست. پسر نوح گفت: آنها كه بر كشتي سوارند، امنند و خدايي كجدار و مريض دارند كه به بادي ممكن است از دستشان برود. من اما آن غريقم كه به چنان خداي مهيبي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم .خداي من چنان خطير است كه هيچ طوفاني آن را از كفم نمي برد. دختر هابيل گفت: باري، تو سركشي كردي و گناهكاري . گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.

پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن كه جسارت عصيان دارد،شجاعت توبه نيز داشته باشد.شايد آن خدا كه مجال سركشي داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد!دختر هابيل سكوت كردو سكوت كرد و آنگاه گفت: شايد. شايد پرهيزكاري من به ترس و ترديد آغشته باشد. اما نام عصيان تو دليري نبود. دنيا كوتاه است و آدمي كوتاه تر. مجال آزمون و خطا نيست.

پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه كن. به شاخه هايش . پيش از آن كه دست هاي درخت به نور برسند، پاهايش تاريكي را تجربه كرده اند، گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد . گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت...من اين گونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبي نيست. راه تو زيباتر است، راه تو مطمئن تر،دختر هابيل!

پسر نوح اين را گفت و رفت. دختر هابيل تا دور دستها تماشايش كرد و سالهاست كه منتظر است و سالهاست كه با خود مي گويد: آيا همسريش را سزاوار بودم!

 

  نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 12:34

     |لينك مطلب

 

 

 


 

طراحي :محمدرضا سلطاني - الگو گيري از سايت آرمانشهر