تبليغاتX
Webnevesht
 

و در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود... و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و او با عدم و عدم گوش نداشت... حرف هایی هست برای گفتن... که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند . حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

دل نوشت
روزنوشت
سیاست و اجتماع
فرهنگ و هنر
ما و آقا مرتضا
شخصی
خط نوشت
روزمرگي ها

توحید نامه
يك خواب آلود
وحدت عماد
جلیل صفربیگی
ارمیا معمر
محمدحسین رنجبران
نیایش ققنوس
الهه مشرق زمين
صداي بال فرشتگان
دکتر افروغ
توهم
محمد مسيح
محمدرضا زائری
پارتیزان
یه امل مدرنیسم نشده
علیرضا ناصح
چهار ديپلمات
و عشق صدای فاصله هاست
مبارزه با تهاجم فرهنگی
ته تغاری خانواده
علی طائبی
محمدآل حبيب
حجت حسنی سعادت
بچه هاي قلم
پارادایس
مسافر کوچولو
خبرنگار مسلمان
اميرمهدي حكيمي
گلبرگ
حيات طيبه
الوهیت
دستنوشته های احمقانه
ما همه خوبیم
شعری برای تو ...
ميدون مين
بیا بیا که مرا باتو ماجرایی هست
من ٍ او
داداشيم
B L O G F A

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384

 


صفحه نخست  | بايگاني  | فتوبلاگ  |  درباره من  |  تماس با من

 

 
 

 

درخت، اين درويش سبز پوش...

دل نوشت


ماه مرشد ما را بر بالاي تپه اي برد و درختي را نشانمان داد. دستهاي درخت بالا بود و داشت دعايي مي كرد . همه خواب بودند و تنها او بود كه بيدار بود. برگ هاي سبزش بوي حق مي داد.

ماه مرشد گفت: اين درويش سبزپوش را كه مي بينيد ، قرنها ست كه اينجا ايستاده است و با خدا گفت و گو مي كند. اين درويش سبزپوش اما نامش سرو نيست، سپيدار و صنوبر نيست. ميوه مي دهد ؛ ميوه اش اما سيب نيست ، نه انار و گلابي و نه گيلاس . نام اين درخت ، درخت اندوه است و ريشه هايش از اشك آب مي خورد . هر كس اندوهي دارد، به پاي اين درخت مي ريزد. ،هر كس غمي دارد و غصه اي زير اين درخت به خاكش مي سپارد . اين درخت اما مي داند كه چگونه تلخي اندوه را به شيريني بدل كند. ميوه اش اما شور و شادي و شكر و شيريني.

درخت اندوه همچنان ذكر مي كگفت و دستهايش همچنان رو به آسمان بود كه پيرزني نحيف و رنجور خودش رابه او رساند و به پايش نشست و گريست و گريست و گريست . پيرزن رفت و اشك هايش جويي شد به پاس درخت اندوه.

درخت همچنان ذكر مي گفت و دستهايش رو به آسمان بود كه شاعري آمدو شعرهايش را به پاي او ريخت. خاك پاي درخت را كند و كند و كند . و كلمها هايش را خاك كرد، شعرهايش را و هزار حس فرو خفته و هزار حرف نگفته را و رفت.

درخت اندوه همچنان ذكر مي گفت و دستهايش همچنان رو به آسمان بود كه كودكي آمد ، جوجه گنجشكي در دستش بود، مرده . كودك قبر كوچكي كندو از برگهاي درخت اندوه، كفني براي گنجشك درست كرد . گنجشك را در قبر گذاشت و سنگي بر آن نيز. سنگي كوچكتر از كف دستهاي كوچكش. فاتحه اي براي گنجشك خواند و اشكي ريخت و رفت.

فردا صبح اما ، اشك هاي پيرزن خنده اي شد بر شاخه درخت و واژه هاي تلخ شاعر ، شعري شيرين شد بر شاخه درخت و جوجه گنجشك مرده ، پرنده اي شد آوازخوان و سرخوش بر شاخه درخت. پيرزن آمد و سبدي آورد، خنده ها را از شاخه چيد، شاعر آمد و سبدي آورد، شعرها را از شاخه چيد، كودك اما گنجشك را از شاخه نچيد تا بماند و آوازي بخواند شادمانه.

ماه مرشد گفت: درود خدا بر اين درخت باد كه مومن است ، زيرا مومن تلخ مي خورد اما شيرين بار مي دهد.

ما رفتيم و آن مومن بي ادعا همچنان ذكر مي گفت و دستهايش رو به آسمان بود.

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 21:29

     |لينك مطلب

 

 

 


 

طراحي :محمدرضا سلطاني - الگو گيري از سايت آرمانشهر