تبليغاتX
Webnevesht
 

و در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود... و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و او با عدم و عدم گوش نداشت... حرف هایی هست برای گفتن... که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند . حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

دل نوشت
روزنوشت
سیاست و اجتماع
فرهنگ و هنر
ما و آقا مرتضا
شخصی
خط نوشت
روزمرگي ها

توحید نامه
يك خواب آلود
وحدت عماد
جلیل صفربیگی
ارمیا معمر
محمدحسین رنجبران
نیایش ققنوس
الهه مشرق زمين
صداي بال فرشتگان
دکتر افروغ
توهم
محمد مسيح
محمدرضا زائری
پارتیزان
یه امل مدرنیسم نشده
علیرضا ناصح
چهار ديپلمات
و عشق صدای فاصله هاست
مبارزه با تهاجم فرهنگی
ته تغاری خانواده
علی طائبی
محمدآل حبيب
حجت حسنی سعادت
بچه هاي قلم
پارادایس
مسافر کوچولو
خبرنگار مسلمان
اميرمهدي حكيمي
گلبرگ
حيات طيبه
الوهیت
دستنوشته های احمقانه
ما همه خوبیم
شعری برای تو ...
ميدون مين
بیا بیا که مرا باتو ماجرایی هست
من ٍ او
داداشيم
B L O G F A

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384

 


صفحه نخست  | بايگاني  | فتوبلاگ  |  درباره من  |  تماس با من

 

 
 

 

باريدن مهتاب از دعاي مادر است...

دل نوشت


ماه مرشد بر بالای بسطام بود.سخن می گفت. یعنی که مهتاب بود.

ماه مرشد مشتی نور بر مزار بایزید پاشید، بر سنگي چليپايي كه مناجاتي بر آن كنده بودند و گفت كه هزار و صد و شصت و شش بهار از اين مزار مي گذرد.

ماه مرشد گفت : او كه اينجا خوابيده است و نامش سلطان العارفين است روزگاري اما كوچك بود و نام او طيفور بود و من از او شب هاي بسياري به ياد دارم، كه هر كدامش ستاره اي است، شبي اما از همه درخشان تر بود و آن شبي است كه او هنوز كودك بود، خوابيده بود و مادرش نيز. سرد بود و زمستان بود و برف مي باريد. و به جيز من كه ماه مرشدم همه در خواب بودند.

مادر طيفور لحظه اي چشم باز كرد و زير لب گفت: عزيزكم ، تشنه ام ، كمي آب به من مي دهي؟

پسر بلند شد و رفت و تا كوزه آب را بياورد. اما كوزه خالي بود. با خود گفت: حتما در سبو آبي هست. به سراغ سبو رفت. سبو هم خالي بود. پس كوزه را برداشت رفت تا از چشمه آب بياورد. سوز مي آمد و سر بود و زمين ليز و يخبندان. و من مي ديدمش كه مي لرزيدو دستهاي كوچكش از سردي به سرخي رسيده بود. و ديدم كه بارها افتاد و برخاست و هر بار خراشي بر سر و روي اش نشست.

چشمه يخ زده بود و او با دست هاي كوچكش آن را شكست و آبي برداشت. به خانه برگشت، ساعتي گذشته بود . آب را در پياله اي ريخت و بر بستر مادرش رفت. مادرش اما به خواب رفته بود و او دلش نيامد كه بيدارش كند. و همان طور پياله در دست كنار مادرش نشست. صبح شد و من ديگر رفتم. فردا اما از شيخ آفتاب شنيدم كه مادرش چشم باز كرد و ديد كه پسرش با پياله اي در دست كنارش نشسته ، پرسيد چرا نخوابيده اي پسرم.

پسر گفت: ترسيدم كه بخوابم و شما بيدار شويد و آب بخواهيد و من نباشم. مادر گريست و برايش دعايي كرد.

و از آن پس او هر چه كه يافت از آن دعاي مادر بود. من نيز از آن شب تاكنون هر شب بر او باريده ام. كه باريدن بر او تكليفي ست كه خدا بر من نهاده است

ماه مرشد اين را گفت و به نرمي رفت زيرا شيخ آفتاب از راه رسيده بود.

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 20:52

     |لينك مطلب

 

 

 


 

طراحي :محمدرضا سلطاني - الگو گيري از سايت آرمانشهر