تبليغاتX
Webnevesht
 

و در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود... و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و او با عدم و عدم گوش نداشت... حرف هایی هست برای گفتن... که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند . حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

دل نوشت
روزنوشت
سیاست و اجتماع
فرهنگ و هنر
ما و آقا مرتضا
شخصی
خط نوشت
روزمرگي ها

توحید نامه
يك خواب آلود
وحدت عماد
جلیل صفربیگی
ارمیا معمر
محمدحسین رنجبران
نیایش ققنوس
الهه مشرق زمين
صداي بال فرشتگان
دکتر افروغ
توهم
محمد مسيح
محمدرضا زائری
پارتیزان
یه امل مدرنیسم نشده
علیرضا ناصح
چهار ديپلمات
و عشق صدای فاصله هاست
مبارزه با تهاجم فرهنگی
ته تغاری خانواده
علی طائبی
محمدآل حبيب
حجت حسنی سعادت
بچه هاي قلم
پارادایس
مسافر کوچولو
خبرنگار مسلمان
اميرمهدي حكيمي
گلبرگ
حيات طيبه
الوهیت
دستنوشته های احمقانه
ما همه خوبیم
شعری برای تو ...
ميدون مين
بیا بیا که مرا باتو ماجرایی هست
من ٍ او
داداشيم
B L O G F A

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384

 


صفحه نخست  | بايگاني  | فتوبلاگ  |  درباره من  |  تماس با من

 

 
 

 

پنجره ات را گردگیری کن شاید مهمان بیاید


هنوز پاهايم در زمين ريشه دارد.

دوبال بزرگ و سبك پاهاي مرا از لب پنجره مي كند.از سبكي و بي وزني خودم كيف مي كنم .دف از دور فرياد مي زند و آواي تار با مهرباني مرا به آرامش مي خواند.با هر فريادش بيشتر اوج مي گيرم.گرماي مطبوعي زير پوستم مي دود" در اين سوز سرد زمستاني.نسيمي خنك لا به لاي پرهايم مي پيچيد، زير پاهايم تاريكي مطلق است و بالاي سرم نور. هيجان با من اوج گرفته است و رهايي. همين طور نبودن، ديده نشدن ، بي تعلقي، بي هيچ كسي، و كيف حضور يك رنج مختصر، يك غم مطبوع كه تو را وا مي دارد بداني هنوز زنده اي و حسي داري. براي حس انجام يك كار خوب، پنهاني و بي هياهو. بيشتر بال مي زنم تا بيشتر اوج بگيرم. حالا تارهاي ساز هم شيون مي كنند .همه سازها به هم آويخته اند و شيون مي كنند: صبر كن تا صبح!

اگر بتوانم به لبه ي نور برسم راضي خواهم بود.

آه ! اگر بشود ستاره ها را بدون واسطه ديد و بالاتر و بالاتر ، و يك آسماني توازن، حركت، هم خواني . ديواره قلبم نازك شده، مي تركد! گلويم را مي فشارد، از چشمانم مي تراود. لازم نيست صورتم را بپوشانم ، اين جا من هستم و محرم كائنات .هق هق مجالم نمي دهد.از چيست؟ از عظمت حضور او؟ ستاره ها هم چنان با وقار با موسيقي هستي در پيچ و تابند.اين ها همگي هوس سجده را در من زنده مي كند. هوس پرستش .آهاي ستاره ها ما اين پايين مي ميريم براي شما.هر شب، هر شب. باورم كنيد، من اينجا هستم. به من نگاه كنيد .به من ، اشرف مخلوقات. ستارگان پنهاني به هم چشمك مي زنند. يك لبخند مرموز بر لب هايشان است. آهاي ستاره ها! فرصت كم است، هنوز پاهايم در زمين ريشه دارد.براي ما زميني ها پيغامي ندارند؟ درراستاي شانه ي راستم ماه را مي بينم. دلخور به نظر مي رسد. زير لب مي غرد.با هم يك پيامبر ديگر. دلم مي خواهد بروم و روي صورتش دست بكشم. سلام ماه!

دلم براي زمين مي سوزد.

ناگهان زير پاهايم خالي مي شود .فرو مي ريزم. صداي فرياد ماه را از دور به سختي مي شنوم.:« دستهايتان را بشوئيد، به خون آغشته است» نواي موسيقي خاموش شده و من ناشيانه فرود آمده ام! پروردگارا دست مرا بگير.

 

  نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 14:13

     |لينك مطلب

 

 

 


 

طراحي :محمدرضا سلطاني - الگو گيري از سايت آرمانشهر