تبليغاتX
Webnevesht
 

و در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود... و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و او با عدم و عدم گوش نداشت... حرف هایی هست برای گفتن... که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند . حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

دل نوشت
روزنوشت
سیاست و اجتماع
فرهنگ و هنر
ما و آقا مرتضا
شخصی
خط نوشت
روزمرگي ها

توحید نامه
يك خواب آلود
وحدت عماد
جلیل صفربیگی
ارمیا معمر
محمدحسین رنجبران
نیایش ققنوس
الهه مشرق زمين
صداي بال فرشتگان
دکتر افروغ
توهم
محمد مسيح
محمدرضا زائری
پارتیزان
یه امل مدرنیسم نشده
علیرضا ناصح
چهار ديپلمات
و عشق صدای فاصله هاست
مبارزه با تهاجم فرهنگی
ته تغاری خانواده
علی طائبی
محمدآل حبيب
حجت حسنی سعادت
بچه هاي قلم
پارادایس
مسافر کوچولو
خبرنگار مسلمان
اميرمهدي حكيمي
گلبرگ
حيات طيبه
الوهیت
دستنوشته های احمقانه
ما همه خوبیم
شعری برای تو ...
ميدون مين
بیا بیا که مرا باتو ماجرایی هست
من ٍ او
داداشيم
B L O G F A

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384

 


صفحه نخست  | بايگاني  | فتوبلاگ  |  درباره من  |  تماس با من

 

 
 

 

گفتگو با خدا


 

در روياهايم ديدم با خدا گفتگو مي كنم.

خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟

من در پاسخش گفتم: اگر وقت داريد.

خدا خنديد: وقت من بي نهايت است... در ذهنت چيست كه مي خواهي بپرسي؟

پرسيدم چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟

خدا پاسخ داد: كودكي شان ،

اين كه آنها از كودكي شان خسته مي شوند، عجله دارند بزرگ شوند ، بعد دوباره پس از مدت ها آرزو مي كنند كودك باشند.

اين كه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.

اين كه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند و بنابراين نه در حال، زندگي مي كنند و نه در آينده.

اين كه آنها بگونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند.

دستهاي خدا دستانم را گرفت.

براي مدتي سكوت كرديم.

 و من دوباره پرسيدم:

دوست داريد كدام درسهاي زندگي را بندگانت بياموزند؟

او گفت: بياموزند آنها نمي توانند كسي را وادار كنند عاشقشان باشد . همه كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند . بياموزند درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.

بياموزند فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم اما سالها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم.

بياموزند ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد، كسي است كه به كمترين ها نياز دارد، بياموزند آدم هايي هستند كه آنها را دوست دارند فقط نمي دانند چگونه احساساتشان را نشان دهند بياموزند دو نفر مي توانند به يك نقطه نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.

بياموزند كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند، بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند.

من با خضوع گفتم:

از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد مخلوقاتتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت:

 فقط بدانند من اينجا هستم«هميشه»

 

  نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 14:11

     |لينك مطلب

 

 

 


 

طراحي :محمدرضا سلطاني - الگو گيري از سايت آرمانشهر