تبليغاتX
Webnevesht
 

و در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود... و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و او با عدم و عدم گوش نداشت... حرف هایی هست برای گفتن... که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند . حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

دل نوشت
روزنوشت
سیاست و اجتماع
فرهنگ و هنر
ما و آقا مرتضا
شخصی
خط نوشت
روزمرگي ها

توحید نامه
يك خواب آلود
وحدت عماد
جلیل صفربیگی
ارمیا معمر
محمدحسین رنجبران
نیایش ققنوس
الهه مشرق زمين
صداي بال فرشتگان
دکتر افروغ
توهم
محمد مسيح
محمدرضا زائری
پارتیزان
یه امل مدرنیسم نشده
علیرضا ناصح
چهار ديپلمات
و عشق صدای فاصله هاست
مبارزه با تهاجم فرهنگی
ته تغاری خانواده
علی طائبی
محمدآل حبيب
حجت حسنی سعادت
بچه هاي قلم
پارادایس
مسافر کوچولو
خبرنگار مسلمان
اميرمهدي حكيمي
گلبرگ
حيات طيبه
الوهیت
دستنوشته های احمقانه
ما همه خوبیم
شعری برای تو ...
ميدون مين
بیا بیا که مرا باتو ماجرایی هست
من ٍ او
داداشيم
B L O G F A

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384

 


صفحه نخست  | بايگاني  | فتوبلاگ  |  درباره من  |  تماس با من

 

 
 

 

دو روز از زندگی دانشجویی من....


سلام از دیروز که دوشنبه بود تا امروز که سه شنبه است و من هم دارم اینجا براتون می نویسم اتفاقات مهمی نیافتاده. دیروز صبح که رفتم دانشگاه ساعت ۹ صبح با معاونت فرهنگی جهاددانشگاهی جلسه داشتم که اول رفتم پیش ایشون . و چون قبلا باهم صبحت کرده بودیم (درباره سازمان دانشجویان) دیگه گفت نیازی نیست و من هم رفتم سلف دانشگاه و یه ساندویج کالباس خوردم و رفتم سر کلاس مدارمنطقی. ماشالله استادمون اینقدر تو درس دادن تبحر به خرج می ده که دیدم بابا بیخیال. اینطوری نه من نه هیچ کی هیچی نمی فهمه. خودم کتابمون رو باز کردمو شروع کردم به خوندن.

کلاس بعدی هم درس اخلاق داشتیم. یکی از بچه ها کنفرانس داشت. چند تا سوال نوشتیم با بچه دادیم بهش که جواب بده. بنده خدا نمی دونم جواب ها رو از پیش خودش گفت یا استاد بهش کمک کرد نمی دونم ولی خب جواب های خوبی داد.

بعد از کلاس هم بچه ها (پسرها)یکم سر به سرم گذاشتن و خندیدیم.و غروب هم که رفتیم با یکی از بچه ها حرم . از اونجا هم یه راست رفتم بخش ایمنی حرم و ماجرای اون سگی که وارد حرم شده .... رو بفهمم جریان از چه قراره.شب که برگشتم خونه من چون می خواستم اخبار ۲۰:۳۰ رو ببینم و بچه ها نمی گذاشتن با هم دعوامون شد و من رفتم تو اتاقم و یه مجله رو گرفتم باز کردم و بعد هم نمی دونم چطوری شدکه خوابم برد .

صبح  امروز که واسه نماز بلند شدم. گفتم دو ساعتی هم بخوابم و ساعت ۷ بلند شم که برم دانشگاه چون ساعت هشت کلاس داشتم.از شانس ما وقتی بلند شدم دود از سرم بلند شد چون ساعت ۸ صبح بود. و الان بود که کلاس شروع بشه. مشکل این بود که اگه من در عرض ۵ دقیقه هم آماده می شدم. و اگه اتوبوس خط واحد همون موقع تو ایستگاه می بود نیم ساعت بعد می رسیدم دانشگاه. خلاصه سریع آماده شدم و از خونه اومدم بیرون .از شانس خوبم اتوبوس هم همون موقع تو ایستگاه بود و خلاصه راس ساعت ۸:۳۰ رسیدم دانشگاه. ولی شانس ما کلاس برگزار نشده بود.

همین....

بقیه اش باشه واسه بعد...

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 11:42

     |لينك مطلب

 

 

 


 

طراحي :محمدرضا سلطاني - الگو گيري از سايت آرمانشهر