او دوباره مي آيد
مسيح اعجاز زنده تاريخ است و گواه موجود حقيقت. مسيح (ع) زندگي بخش مردگان جاويد بود و نيستي بخش زندگان مرده پرست و مردار خوار. چشمه هاي زندگي، از سر انگشتان نبوتش ،پلكهاي پژمرده و روح هاي افسرده را جاني دوباره مي بخشيد و دل هاي به خواب خو گرفته را عادت به روشنايي و بيداري مي داد.
اما اين كفن فروشان بودند كه دل به مردگي خويشتن داده بودند و چشم انتظار تولد مرگ هاي مالامال بودند؛ در زماني كه مسيح (ع) ، برهنه ترين بينش و برهان بيداري بود و عريان ترين نگاه بهاري. مسيح دست به هر واژه اي كه مي گذاشت كلمات جان تازه مي گرفتند و اميدي دوباره و جز معناي عشق و زندگي هيچ واژه اي در تفكر مسيح متولد نشد.
اما در آن سوي نفس مسیحایی مسیح ، كوردلان بودند كه به ترس خفته در خويش ايمان داشتند و به عصيان خويش اعتقاد و عقيده ؛ اعجاز مسيح را مي ديدند و منكر مي شدند و اين ، دردي بود كه خاطر مسيح را مي آزرد.
مسيح انسان هاي دربند را به خدا فرا مي خواند و آنان به درون خرقه هاي خويش مي خزيدند. پس گروهي از بني اسراييل ايمان آوردند و گروهي كافر شدند و مسيح مي دانست كه اين جاده هاي تاريك و اين رداهاي سالوس ، جز به تاريكي ختم نمي شوند و جزمرگ قابليت پذيرش هيچ تبسمي را ندارند.
مسيح تنفسي بود كه جبرائيل به عشق دميده بود. گرداگرد نگاه مسيح را گرداب و گرد وغبار خيانت و نفاق فراگرفته بود و مسيح تنها به حواريون خويش دل خوش كرده بود.
چشم هاي تو همه چيز را مي ديد، غير از تاريكي . تاريك دلان ، همه چيز را مي ديدند ، جز برهان بيدار چشم هاي تو را.
وسوسه به صليب كشيدن مسيح چون موريانه اي بود كه در زير پوست خيانت و افترا راه مي رفت و چون هوسي شعله ور در باد مي خليد.
آتش مهيا بود و صليب بر دوش كسي؛ زير شعله طلايي آفتاب، انعكاس تازه اي از حقيقت را به نمايش گذاشته بود . قلب اورشليم ، تند مي زد و سيماي كوه صهيون بر افروخته بود و تباه كاران صليبهاي خود را براي بردار كشيدن آفتاب مهر، بر دوش مي كشيدند. اما مسيح آرام بود و روشن ، بيدار بود و مطمئن و مي دانست كه خواست الهي بالاترين مرتبه از اراده هستي است.
عيسي مي دانست كه ناگهان غرق در زمزمه " اي مسيح ! من تو را مي گيرم و بلند مي كنم به سوي خود و پاك مي گردانم ، از لوث كافران" خواهد شد.
و جبراييل تو رابر گوشه اي كشاند و از گوشه چشم تو ، از گوشه روزنه اميد ، تو را به آسمان برد و او را كه سوداي بر دار كشيدن تو را داشت ، در هيات تو در آورد ، تا گرفتار كينه ورزي خويش شود و در گودالي كه خويش كنده بود بر صليب كشيده شود.
و اين مسيح بود كه از آسمان ها ، تقدير الهي را نظاره مي كردو تسبيح پروردگار خويش را مي گفت.
رفت تا به كوري چشم دل دجال صفيان ديگر بار بازگردد در ركاب مهدي موعود(عج).

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 11:16
|لينك مطلب