تبليغاتX
Webnevesht
 

و در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود... و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و او با عدم و عدم گوش نداشت... حرف هایی هست برای گفتن... که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند . حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

دل نوشت
روزنوشت
سیاست و اجتماع
فرهنگ و هنر
ما و آقا مرتضا
شخصی
خط نوشت
روزمرگي ها

توحید نامه
يك خواب آلود
وحدت عماد
جلیل صفربیگی
ارمیا معمر
محمدحسین رنجبران
نیایش ققنوس
الهه مشرق زمين
صداي بال فرشتگان
دکتر افروغ
توهم
محمد مسيح
محمدرضا زائری
پارتیزان
یه امل مدرنیسم نشده
علیرضا ناصح
چهار ديپلمات
و عشق صدای فاصله هاست
مبارزه با تهاجم فرهنگی
ته تغاری خانواده
علی طائبی
محمدآل حبيب
حجت حسنی سعادت
بچه هاي قلم
پارادایس
مسافر کوچولو
خبرنگار مسلمان
اميرمهدي حكيمي
گلبرگ
حيات طيبه
الوهیت
دستنوشته های احمقانه
ما همه خوبیم
شعری برای تو ...
ميدون مين
بیا بیا که مرا باتو ماجرایی هست
من ٍ او
داداشيم
B L O G F A

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384

 


صفحه نخست  | بايگاني  | فتوبلاگ  |  درباره من  |  تماس با من

 

 
 

 

مواظب باش تو کفشت مار نره...


تابستون شروع شده... شروع شده بود.... داره تموم میشه... تموم شد... حالا. به هر حال کلی اوقات فراغت داشتیم که نمی دونستیم چه جوری پرشون کنیم. انگار هم که کس دیگه ای جز خودمون به فکر غنی سازی این همه اوقات فراغت نیست که نیست. بر خلاف همه تعهدات قانونی و غیر قانونی و تمام معاهدات بین المللی همه سرشون توکار خودشونه و اصلا توجهی به این نوع غنی سازی ندارند.

ما جوانان و نوجوانان این مرزو بوم ضمن محکوم کردن بیانیه روند توقف غنی سازی از سوی هر کس که مسئول آن است اعلام می داریم که علی رغم این همه بی توجهی و مخالفت های داخلی و خارجی روی پای خود ایستاده ایم و با آغاز روند غنی سازی پوزه استعمار را به خاک می مالیم.

بگذریم.

مثلا من خودم سعی داشتم توی تابستون به جای نشستن توی خونه فکر کنم ببینم چه جوری میشه که زودتر NGO خودم رو راه بندازم و چند تا نقشه حسابی برای این قضیه کشیدم بودم و می خواستم یه عالمه هم ورزش و تفریح کنم تا هم کله ام بهتر کار کنه و هم سرحال باشم تا بتونم در صورت حمله احتمالی کسانی مثل برخی عوامل .... که تو جواب دادن به من کم آورده اند از خودم دفاع کنم.

ولی تا الان که شهریور هم داره تموم میشه دنبال کارهای NGOام که نبودم که هیچ تفریح هم نتونستم بکنم که بگذره تازه اومدم وسط بیابون کار کنم. اونم توی یه مجتمع اقتصادی به عنوان مسئول امور کامپیوتر . البته بدک نبود. یعنی خوب بود. حداقل آخر تابستونی یه چیزی میاد تو جیبم. حالا...

ولی خب یکسری اتفاقاتی هم میافته اینجا که اگه جای من باشین نمی دونم چقدر طاقت می آورین. فرض کنین صبح بلند می شین و می خواین برین سرکار . کفشتونو که می پوشین می بینین پاتون تو کفشتون جا نمی شه. خب فکر می کنین چه اتفاقی افتاده. شاید حتما مثل این داداش ما بگین: خب حتما پامون بزرگ شده یا کفشمون کوچیک شده. ولی عمرا... کفش رو برمی داریدو یه نگاهی داخلش میندازین. خب چی می بینید... یکم فکر کنید...یکم بیشتر...ها...نه...نزدیک شدین...آره ...آره داداش یه دفعه می بینین یه دونه مار دور خودش پیچیده و رفته تو کفشتون خوابیده ...هان...آهان...درسته...خب این جور مواقع چه احساسی بهتون دست میده...

یا نزدیک غروب رو تختتون دراز کشیدین و یه دفعه به سرتون می زنه یه کتابی بخونین . سرتون رو می کنین زیر تخت که یه کتاب ور دارین می بینین یه دونه رتیل زیر تختتون به پایه تخت چسبیده و میخواد بیاد بالا اون وقت چیکار میکنین. بی خیال ما که زدیم کشتیمش . حالا ...خوش باشید

نوشته شده توسط خودم.(محمدرضا) 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 11:4

     |لينك مطلب

 

 

 


 

طراحي :محمدرضا سلطاني - الگو گيري از سايت آرمانشهر