بانو که رفت پشت در،گفتم از او حيا ميکنند و ميروند.گفتم از يادگار پيامبر(ص) بيمناک ميشوند و ميگريزند.بچهها را گوشه اتاق نگهداشتم؛و با اشاره مولادر پي بانو رفتم.
...
بانو كه رفت پشت در دلخوش شدم که اين اضطراب و آشوب پايان ميپذيرد.
...
منتظر بودم تا دوباره بانو را همراهي کنم.و دوباره به اتاقش بازگردانم.
نميدانم چه شد.نميدانم آن تيرهبختِ جنايتکار چه کرد. نفهميدم در چگونه باز شد و بانو پشت در چه کشيد؛که ناليد و صدايم زد:
...
فقط ناليد و گفت: فضه!
دويدم.سر آسيمه بانو را در آغوش گرفتم.
ناليد: « فضه...محسن را کشتند.»
آه،ميخ در خونين بود.و آتش زبانه ميکشيد...
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 10:13
|لينك مطلب