تبليغاتX
Webnevesht
 

و در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود... و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و او با عدم و عدم گوش نداشت... حرف هایی هست برای گفتن... که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند . حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

دل نوشت
روزنوشت
سیاست و اجتماع
فرهنگ و هنر
ما و آقا مرتضا
شخصی
خط نوشت
روزمرگي ها

توحید نامه
يك خواب آلود
وحدت عماد
جلیل صفربیگی
ارمیا معمر
محمدحسین رنجبران
نیایش ققنوس
الهه مشرق زمين
صداي بال فرشتگان
دکتر افروغ
توهم
محمد مسيح
محمدرضا زائری
پارتیزان
یه امل مدرنیسم نشده
علیرضا ناصح
چهار ديپلمات
و عشق صدای فاصله هاست
مبارزه با تهاجم فرهنگی
ته تغاری خانواده
علی طائبی
محمدآل حبيب
حجت حسنی سعادت
بچه هاي قلم
پارادایس
مسافر کوچولو
خبرنگار مسلمان
اميرمهدي حكيمي
گلبرگ
حيات طيبه
الوهیت
دستنوشته های احمقانه
ما همه خوبیم
شعری برای تو ...
ميدون مين
بیا بیا که مرا باتو ماجرایی هست
من ٍ او
داداشيم
B L O G F A

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384

 


صفحه نخست  | بايگاني  | فتوبلاگ  |  درباره من  |  تماس با من

 

 
 

 

به همين سادگي

روزمرگي ها


  • امروز دلم ميخواست درباره انقلاب بنويسم و جشن ۲۲بهمن و حضور مردم و پاي بندي به آن عهدي كه ۳۰سال قبل بستيم.
  • بنويسم از اينكه در اين ۳۰سال چه گذشت و چه نتيجه اي ديديم...
  • اينكه در جواب كوته فكراني كه مي گويند رفراندوم! بگويم آيا نمي بينيد ۲۹سال است هر ساله رفراندوم برگزار مي شود و هر سال بيشتر از سال قبل مردم حضور دارند...انتخابات ها...راهپيمايي و جشن ۲۲بهمن...
  • و شايد نوشته هاي ديگري نيز...
  • و بگويم از شعري كه امير برايم از ديوان شمس حضرت مولانا گرفت و سوژه خنده چندشب قبلمان شده بود...مثلا فال!
  • اما چه كنيم كه هرچه سعي مي كنيم دچار روزمرگي نشويم گاهي اوقات اين روزمرگي ها از لابلاي در و ديوار زندگي وارد مي شوند و گاهي اوقات ما نيز دچار روزمرگي مي شويم...به همين سادگي...و چه بد است اين...
  • بگذريم....شايد وقتي ديگر حرفهايي كه اينجا بايد مي آمد را بگويم...

 

  • اينجا كسي است پنهان دامان من گرفته...خود را سپس كشيده پيشان من گرفته
  • تبريز شمس دين را بر چرخ جان ببيني...اشراق نور رويش كيهان من گرفته
 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 22:15

     |لينك مطلب

 

 

 


 

طراحي :محمدرضا سلطاني - الگو گيري از سايت آرمانشهر