تبليغاتX
Webnevesht
 

و در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود... و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و او با عدم و عدم گوش نداشت... حرف هایی هست برای گفتن... که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند . حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

دل نوشت
روزنوشت
سیاست و اجتماع
فرهنگ و هنر
ما و آقا مرتضا
شخصی
خط نوشت
روزمرگي ها

توحید نامه
يك خواب آلود
وحدت عماد
جلیل صفربیگی
ارمیا معمر
محمدحسین رنجبران
نیایش ققنوس
الهه مشرق زمين
صداي بال فرشتگان
دکتر افروغ
توهم
محمد مسيح
محمدرضا زائری
پارتیزان
یه امل مدرنیسم نشده
علیرضا ناصح
چهار ديپلمات
و عشق صدای فاصله هاست
مبارزه با تهاجم فرهنگی
ته تغاری خانواده
علی طائبی
محمدآل حبيب
حجت حسنی سعادت
بچه هاي قلم
پارادایس
مسافر کوچولو
خبرنگار مسلمان
اميرمهدي حكيمي
گلبرگ
حيات طيبه
الوهیت
دستنوشته های احمقانه
ما همه خوبیم
شعری برای تو ...
ميدون مين
بیا بیا که مرا باتو ماجرایی هست
من ٍ او
داداشيم
B L O G F A

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384

 


صفحه نخست  | بايگاني  | فتوبلاگ  |  درباره من  |  تماس با من

 

 
 

 

خدا رحمت كند حافظ را...

خط نوشت


 

خدا رحمت كند حضرت حافظ را كه دقايقي مانده به تحويل سال امسال در جوابم گفت:

  • دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند ،‌گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند
  • ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت، با من راه نشين باده مستانه زدند
  • آسمان بار امانت نتوانست كشيد،‌قرعه كار به نام من ديوانه زدند

و من در فكر اينكه چه خواهد شد...

و امشب هم كه ساعتي از نيمه ي آن هم گذشته است  آن سخن عجيب را كه :

  • يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور،كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
  • اي دل غمديده حالت به شود دل بد مكن، وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور
  • هان مشو نوميد چون واقف نه اي از سر غيب،باشد اندر پرده بازي هاي پنهان غم مخور

و در فكر اينكه چه خواهد شد...

و چه جالب كه دوستي زماني پيش ،از قول حافظ به من گفت:

  • اي دل ار سيل فنا بنياد هستي بركند، چون تو را نوح است كشتي بان ز طوفان غم مخور

و در فكر اينكه اينها يعني چه؟

 

پي نوشت:

  • و  احتمالا باز هم متلك هاي امير در راه است! و رسوايي هايي كه در پيش است! 
  • برف سنگيني مي بارد و من هم كه در شهر ديگري هستم و در منزل نماينده ي اسبق مجلس و كانديداي فعلي ! و برف نگذاشت كه به خانه برگردم...البته اگر بجاي دو هزار تومان كرايه ي مسير ، ده هزار تومان كرايه اي را كه آژانس گفته بود مي دادم آنهم فقط براي ۱۵كيلومتر ! الان در خانه مي بودم!!!
  • عجب خط نوشتي كه چندين خط شد!
 

  نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 2:11

     |لينك مطلب

 

 

 


 

طراحي :محمدرضا سلطاني - الگو گيري از سايت آرمانشهر