خدا رحمت كند حافظ را...

خدا رحمت كند حضرت حافظ را كه دقايقي مانده به تحويل سال امسال در جوابم گفت:
-
دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند ،گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند
-
ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت، با من راه نشين باده مستانه زدند
-
آسمان بار امانت نتوانست كشيد،قرعه كار به نام من ديوانه زدند
و من در فكر اينكه چه خواهد شد...
و امشب هم كه ساعتي از نيمه ي آن هم گذشته است آن سخن عجيب را كه :
-
يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور،كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
-
اي دل غمديده حالت به شود دل بد مكن، وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور
-
هان مشو نوميد چون واقف نه اي از سر غيب،باشد اندر پرده بازي هاي پنهان غم مخور
و در فكر اينكه چه خواهد شد...
و چه جالب كه دوستي زماني پيش ،از قول حافظ به من گفت:
و در فكر اينكه اينها يعني چه؟
پي نوشت:
-
و احتمالا باز هم متلك هاي امير در راه است! و رسوايي هايي كه در پيش است!
-
برف سنگيني مي بارد و من هم كه در شهر ديگري هستم و در منزل نماينده ي اسبق مجلس و كانديداي فعلي ! و برف نگذاشت كه به خانه برگردم...البته اگر بجاي دو هزار تومان كرايه ي مسير ، ده هزار تومان كرايه اي را كه آژانس گفته بود مي دادم آنهم فقط براي ۱۵كيلومتر ! الان در خانه مي بودم!!!
-
عجب خط نوشتي كه چندين خط شد!
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 2:11
|لينك مطلب