خانه علي(ع) عزاخانه بود.حسن(ع) و حسين(ع) از دوري پيامبر(ص) بيتابي ميكردند.و من آرام و قرار نداشتم.اگر علي(ع) نبود و سيماي نورانياش اميدم نميبخشيد؛اگر حسن(ع) و حسين(ع) اينقدر رنگ و بوي پيامبر(ص) را نداشتند؛اگر زينب(س) با آن نگاه مادرانه و آسماني روبرويم نمينشست؛نفسهاي سردي كه در سينهام فرو ميرفت بازنميگشت.و آههاي سوزان كه از جانم برميآمد،هستي عالم را ميسوزاند.
بيرون خانه غوغا بود.و هر كه ميرسيد خبر از فتنه و آشوب ميآورد.درون خانه را اما، هنوز بهت و ناباوري مصيبت،ساكن نگه داشته بود.
سيل طغيان گويي از حضيض سقيفه اندك اندكبه آستان اوج « بيت الله » زبانه ميكشيد.بوي خیانت و جنايت آرام آرام فضاي كوچهها را پرميكرد.
سروصدايي از پشت در روي علي(ع) را برگرداند.فرياد شيطان بود از حلقوم غلامي بدكار و بد نام.سياهي فتنه بود انگار در چهره فرستاده اي شوم.جسارتي بي سابقه بود،پس از رحلت پيامبر(ص)بر حرم دخترش و در پيشگاه محراب و مسجدش.
...
علي(ع) آرام و خشمگين به در خيره ماند.شير خدا به خروش ميآمد....فرياد شيطان خاموشي نداشت.
كينهها و عقدههاي فروخورده ساليان سرباز كرده بود.بغضهاي بدر و احد و خيبر گشوده ميشد.
علي(ع) به من نگاه كرد؛و من به كودكان مضطرب. علي(ع) با نگاهش بچهها را آرامش بخشيد و پاسخشان گفت:« برويد. من را بيعت سزاوار نيست. »
فرياد شيطان خاموشي نداشت.
با علي:
« بيا و بيعت كن وگرنه خانه را با هركه در او هست به آتش ميكشيم.»
گمان ميكردم بيپروايي كنند، اما نه اينقدر. گمان ميكردم حريمها را بشكنند، اما نه اينگونه.منتظر بودم تا درون خود را خويش آشكار سازند، اما نه اينقدر زود....همچنان فرياد ميزدند.
اين بار من ناليدم.« از خدا بترسيد و از پيامبرش حيا كنيد. از در اين خانه دور شويد.»
گويي رفتند.اما لختي نگذشت كه هياهويشان دوباره فضا را آلود.اين بار گويي بوي فتنه آزارندهتر بود؛ و سياهي طغيان افزونتر.فرياد شيطان دوباره بر خانه وحي الهي سايه افكند. شيطان به خدا سوگند ميخورد!در صداي خراشنده ابليس سخن از هيزم بود و آتش؛ كه وحشيانه به در لگد ميزد.و گويي هنوز دز پي بهانه ميگشت.
...
گفتم شايد به بهانه رويارويي با علي(ع) از خطاب من پرهيز ميكند.چاره اي نبود.از دختز پيامبر(س) كه بايد شرم ميكردند.چاره اي نبود. از ناموس خدا كه بايد شرم ميكردند.چاره اي نبود.خود برخاستم.
و در حالي كه آرام قدم برميداشتم، پشت در رفتم...
....
ابليس را گفتم: « من دختر پيامبرم. نميداني؟هنوز كفن پيامبر خشك نشده است.و هنوز اين در و ديوار بوي حضور آسمانيش را دارد.از او شرم نميكنيد؟ »
ديگر بايد بر ميگشت.ديگر بايد ميترسيد و خاموش ميشد.ديگر بايد آرام ميگرفت.اما بي حيا فرياد زد:
« ما با زنها كاري نداريم. »و نعره كشيد.
نميدانم چه شد؛نفهميدم چه كرد؛ندانستم چه پيش آمد؛ كه از درون پيكرم، « محسن » شكست و من فرو ريختم...
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 11:55
|لينك مطلب