تبليغاتX
Webnevesht
 

و در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود... و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و او با عدم و عدم گوش نداشت... حرف هایی هست برای گفتن... که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند . حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

دل نوشت
روزنوشت
سیاست و اجتماع
فرهنگ و هنر
ما و آقا مرتضا
شخصی
خط نوشت
روزمرگي ها

توحید نامه
يك خواب آلود
وحدت عماد
جلیل صفربیگی
ارمیا معمر
محمدحسین رنجبران
نیایش ققنوس
الهه مشرق زمين
صداي بال فرشتگان
دکتر افروغ
توهم
محمد مسيح
محمدرضا زائری
پارتیزان
یه امل مدرنیسم نشده
علیرضا ناصح
چهار ديپلمات
و عشق صدای فاصله هاست
مبارزه با تهاجم فرهنگی
ته تغاری خانواده
علی طائبی
محمدآل حبيب
حجت حسنی سعادت
بچه هاي قلم
پارادایس
مسافر کوچولو
خبرنگار مسلمان
اميرمهدي حكيمي
گلبرگ
حيات طيبه
الوهیت
دستنوشته های احمقانه
ما همه خوبیم
شعری برای تو ...
ميدون مين
بیا بیا که مرا باتو ماجرایی هست
من ٍ او
داداشيم
B L O G F A

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384

 


صفحه نخست  | بايگاني  | فتوبلاگ  |  درباره من  |  تماس با من

 

 
 

 

بخوان به نام پروردگارت که...

دل نوشت


 پرده اول:

آن زمان كه هيچ كس نبود، حتي زمان هم نبود، نمي دانم كجا ،‌اما يك جايي آن بالاها - نه- هنوز بالا و پاييني هم نبود، حرف نبود، كلمه نبود، نه شب بود و نه روز، اصلا هيچ چيز نبود، اما خدا بود . فقط خدا.

و خدا آفريد ، زمان و مكان را، شب و روز را، كلمه را، آدم را و سيب را.

پرده دوم:

يك شب كه مثل همه شب ها نبود، مردي كه مثل همه مردم نبود، در غاري كوچك ، به چيزي كه هيچ كس نمي داند ، فكر مي كرد، كه ناگهان ، نوري از آسمان نازل شد. آن نور فرشته اي بود كه از طرف خدا براي آن مرد نامه اي آورده بود. پيش از آن هم خدا چند بار براي آدم نامه فرستاده بود. اما اين دفعه فرق مي كرد چون قرار بود آخرين نامه باشد. فرشته گفت : بخوان. اما آن مرد كه خواندن بلد نبود. خدا كه از آن بالا همه چيز را تماشا مي كرد - نمي دانم چطور- اما كاري كرد كه مرد توانست بخواند و او نامه خدا را خواند: « بخوان به نام پروردگارت كه تو را آفريد…» و آن مرد پايين رفت تا برود وآخرين نامه خدا را براي همه بخواند.

پرده آخر:

اگر دلت گرفته است و نمي داني چرا، اگر از بي وفايي دنيا و آدم هايش حالت گرفته است ، اگر جواني را سوار زانتيا مي بيني و فكر مي كني حقت را خورده اند، اگر سربازی یا دانشجو و دلت براي دست هاي خسته پدر و نگاه مادر تنگ شده است و مي سوزد. اگر گمان مي كني چيزي را گم كرده اي و نمي داني چيست، اگر مي خواهي داد بزني يا بلند بلند گريه كني و نمي تواني ، اگر فكر مي كني دوره ليلي و مجنون سر آمده است ، اگر غروب جمعه ها دلت بي بهانه تنگ مي شود، اگر چند وقت است دلت را در جايي جا گذاشته اي و فكر مي كني عاشق شده اي، اگر فكر مي كني تنهاترين آدم روي زميني يا از چيزي شانس نياورده اي ، اگر دلت پر است از حرف هايي كه به هيچ كس نمي تواني بگويي و اگر…

يك شب وقتي همه خوابيده اند، و فقط تو مانده اي و سكوت و ستاره ها، آخرين نامه خدا را بخوان. بخوان به نام پروردگارت… و اولين جواب را براي آخرين نامه خدا بنويس. بنويس به نام پروردگارت … و مطمئن باش خدا از آن بالا همه چيز را تماشا مي كند.

پي نوشت: اين يادداشت از آرشيو خرداد ماه وب نوشت انتخاب شده است.

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 22:23

     |لينك مطلب

 

 

 


 

طراحي :محمدرضا سلطاني - الگو گيري از سايت آرمانشهر