تبليغاتX
Webnevesht
 

و در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود... و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و او با عدم و عدم گوش نداشت... حرف هایی هست برای گفتن... که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند . حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

دل نوشت
روزنوشت
سیاست و اجتماع
فرهنگ و هنر
ما و آقا مرتضا
شخصی
خط نوشت
روزمرگي ها

توحید نامه
يك خواب آلود
وحدت عماد
جلیل صفربیگی
ارمیا معمر
محمدحسین رنجبران
نیایش ققنوس
الهه مشرق زمين
صداي بال فرشتگان
دکتر افروغ
توهم
محمد مسيح
محمدرضا زائری
پارتیزان
یه امل مدرنیسم نشده
علیرضا ناصح
چهار ديپلمات
و عشق صدای فاصله هاست
مبارزه با تهاجم فرهنگی
ته تغاری خانواده
علی طائبی
محمدآل حبيب
حجت حسنی سعادت
بچه هاي قلم
پارادایس
مسافر کوچولو
خبرنگار مسلمان
اميرمهدي حكيمي
گلبرگ
حيات طيبه
الوهیت
دستنوشته های احمقانه
ما همه خوبیم
شعری برای تو ...
ميدون مين
بیا بیا که مرا باتو ماجرایی هست
من ٍ او
داداشيم
B L O G F A

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384

 


صفحه نخست  | بايگاني  | فتوبلاگ  |  درباره من  |  تماس با من

 

 
 

 

عشق سرخ، آتش سرخ و عصیان سرخ

دل نوشت


آن مرد عاشق بود و آن بازی عشق و آن حریف خدا . دور ، دور آخر بود و بازی به دستخون رسیده بود. آن مرد ، زمین را سبز می خواست . دل را سبز می خواست. انسان را سبز .زیرا بهشت سبز است و روح سبز و ایمان سبز.اما سبزی را بهایی است به غایت سرخ و بازی به غایتش رسیده بود .به غایتی سرخ .و از این رو بود که آن مرد، سرخ را برگزید.که عشق سرخ است و آتش سرخ و عصیان سرخ. و از میان تمام سرخان، خون را برگزید . نه این خون رام آرام سر به زیر فروتن را ، آن خون عاصی عاشق را. آن خون که فواره است و فریاد . او خون خویش را برگزید . که بازی سخت سرخ  و سخت خونین بود.

ترکش کنید و تنهایش بگذارید که شما را یارای یاری او نیست. این بازی آخر است و نه جوشن به کار می آید و نه نیزه و نه شمشیر و نه سپر. دیگر نه طمع بهشت و نه ترس دوزخ و نه هول رستاخیز. بروید و بردارید و بگریزید.

دیگر پیراهنتان پاره نخواهد شد. تنتان ،پاره پاره خواهد شد. کیست؟ کیست که با تن پاره پاره بماند؟دیگر غنیمتی نصیبتان نخواهد شد. کیست؟ کیست که با قلب شرحه شرحه بماند؟ از عزیمت را دیگر بازگشتی نیست. زیرا که آن یار ، گلو را بریده و خون را پاشیده بر آسمان . کیست؟ کیست که با گلوی بریده و خون پاشیده بر آسمان بماند؟

وقتی بنده اید و او مالک ، بازی این همه سخت نیست وقتی عابدید و او معبود، بازی این همه سخت نیست.

اما آن زمان که عاشقید و او معشوق ، یا آن هنگامه که او عاشق است و شما معشوق، بازی این چنین سخت است و این چنین سرخ و این چنین خونین. و بازی عاشقی را نخواهید برد، جز به بهای خون خویش. آن مرد حسین بود و آن بازی کربلا و آن یار خدا.

 پی نوشت:

* فرا رسیدن ماه خون و قیام ماه محرم بر همه آزادگان جهان تسلیت باد.

**موسیقی وبلاگ رو همون جور که گفته بودم تغییر دادم. البته باز هم تغییر می کنه .

*** در روزهای دیگه دو تا مطلب خیلی مهم در مورد جریانات مربوط به حادثه عاشورا رو میذارم روی وب.

****آقا یکی به ما کمک کنه این پروژه مون رو انجام بدیم دیگه...

*****چند روز بود حالم خیلی بد بود . الان خیلی بهتر شدم.

******همونجور که مشخصه بنر وبلاگ عوض شده. آخر وبلاگ رو هم ببینید یه دونه عکس گذاشتم.

اللهم عجل فی فرجه مولانا اباصالح المهدی

 

  نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 23:45

     |لينك مطلب

 

 

 


 

طراحي :محمدرضا سلطاني - الگو گيري از سايت آرمانشهر