تبليغاتX
Webnevesht
 

و در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود... و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و او با عدم و عدم گوش نداشت... حرف هایی هست برای گفتن... که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند . حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

دل نوشت
روزنوشت
سیاست و اجتماع
فرهنگ و هنر
ما و آقا مرتضا
شخصی
خط نوشت
روزمرگي ها

توحید نامه
يك خواب آلود
وحدت عماد
جلیل صفربیگی
ارمیا معمر
محمدحسین رنجبران
نیایش ققنوس
الهه مشرق زمين
صداي بال فرشتگان
دکتر افروغ
توهم
محمد مسيح
محمدرضا زائری
پارتیزان
یه امل مدرنیسم نشده
علیرضا ناصح
چهار ديپلمات
و عشق صدای فاصله هاست
مبارزه با تهاجم فرهنگی
ته تغاری خانواده
علی طائبی
محمدآل حبيب
حجت حسنی سعادت
بچه هاي قلم
پارادایس
مسافر کوچولو
خبرنگار مسلمان
اميرمهدي حكيمي
گلبرگ
حيات طيبه
الوهیت
دستنوشته های احمقانه
ما همه خوبیم
شعری برای تو ...
ميدون مين
بیا بیا که مرا باتو ماجرایی هست
من ٍ او
داداشيم
B L O G F A

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384

 


صفحه نخست  | بايگاني  | فتوبلاگ  |  درباره من  |  تماس با من

 

 
 

 

آنجا که خدا تنها نشسته بود


آنجا كه خدا تنها نشسته بود...

و آنجا كه خدا تنها نشسته بودو هيچ كس نبود، خدا همه چيز داشت اما احساس مي كرد در ميان مخلوقاتش هنوز يك چيز كم است پس دست به كار شد اين بار تصميم گرفته بود كه از خاك بيافريند. … فرشته ها با او به مخالفت برخواستند .مي گفتند چرا مي خواهي چيزي را خلق كني كه در زمين فساد و خونريزي مي كند.ما تو را عبادت مي كنيم و از تو به پاكي ياد مي كنيم. خدا توجهي نكرد.

 گفت: من چيزي مي دانم كه شما نمي دانيد. انسان را آفريد. لبخند زد و از اين مخلوقش خوشش آمد.

آنرا شاهكار آفرينش ناميد و به خود احسنت گفت.تمامي چيزها را به او آموخت. و دو ملك براي او نهاد . سپس براي اينكه اين خليفه مخلوقاتش را به همه معرفي كند دستور داد كه تمامي فرشته ها جمع بشوند. سپس امر كرد كه بر انسان سجده كنند.

خدا اين داستان را به زيبايي به محمد (ص) ابلاغ كرد و گفت كه انسان بايد از آفرينشش آگاه شود انسان هاي آگاه و با ايمان اين نداي پروردگار و خداي مهربان خود را شنيدند، در اين آيات تفكر كردند و به مقام پروردگار خويش معرفت حاصل كردند. اما بعضي از انسان ها خدا را كنار گذاشتند و او را فراموش كردند . (امروز شاهد خلاء بزرگي در جوامع غربي و بعضي جوامع شرقي ناشي از فراموشي خداوند و محو شدن خدا از صحنه اين جوامع هستيم.به طوري كه هر چه علم و فن آوري آنان پيشرفت مي كند اين خلاء بزرگ تر و نياز به خدا بيشتر احساس مي شود.) اما ما بايد بدانيم كه فطرت انسان خداجوست در هر مرحله اي به يك دسته از نيازهايش بپردازد بعد از مدتي او را خسته مي كند و به سراغ كار يا نيازي ديگر مي رود . و همين روند ادامه مي يابد. روح انسان طالب بي نهايت است و اين كارها براي او پايان پذير است .

پس اين روح تشنه و طالب بي نهايت را چيزي جز خداي بي نهايت آرام نمي كند. و خدا اين امر را خود در وجود انسان قرار داد تا در هر شرايطي به سوي او باز گردد. پس انسان خدا را در جايي جز همه جا نمي يابد. او همه جا هست و هيچ جا ساكن نيست. اگر كمي به خودمان باز گرديم مي بينيم كه به راحتي به خدا مي رسيم.به آن منبع عظيم و سرچشمه پاكي ها . فقط بايد كمي به عقب و درونمان برگرديم. فقط كمي …

                                                              

 

  نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 12:58

     |لينك مطلب

 

 

 


 

طراحي :محمدرضا سلطاني - الگو گيري از سايت آرمانشهر