تبليغاتX
Webnevesht
 

و در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود... و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و او با عدم و عدم گوش نداشت... حرف هایی هست برای گفتن... که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند . حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

دل نوشت
روزنوشت
سیاست و اجتماع
فرهنگ و هنر
ما و آقا مرتضا
شخصی
خط نوشت
روزمرگي ها

توحید نامه
يك خواب آلود
وحدت عماد
جلیل صفربیگی
ارمیا معمر
محمدحسین رنجبران
نیایش ققنوس
الهه مشرق زمين
صداي بال فرشتگان
دکتر افروغ
توهم
محمد مسيح
محمدرضا زائری
پارتیزان
یه امل مدرنیسم نشده
علیرضا ناصح
چهار ديپلمات
و عشق صدای فاصله هاست
مبارزه با تهاجم فرهنگی
ته تغاری خانواده
علی طائبی
محمدآل حبيب
حجت حسنی سعادت
بچه هاي قلم
پارادایس
مسافر کوچولو
خبرنگار مسلمان
اميرمهدي حكيمي
گلبرگ
حيات طيبه
الوهیت
دستنوشته های احمقانه
ما همه خوبیم
شعری برای تو ...
ميدون مين
بیا بیا که مرا باتو ماجرایی هست
من ٍ او
داداشيم
B L O G F A

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384

 


صفحه نخست  | بايگاني  | فتوبلاگ  |  درباره من  |  تماس با من

 

 
 

 

سرود سرنوشت....

فرهنگ و هنر


قرار بود در مورد تئاتر سرود سرنوشت بنویسم. این نمایش برداشتی تئاتری از تئوری تکامل حیات در اندیشه مولوی ،عارف و فرزانه بزرگ ایران است. در اندیشه مولوی ، حیات تا در مرحله انسانی شکوفا شود، مراحل چندی را ، چون جمادی ، نباتی و حیوانی پشت سر گذاشته است. مرحله انسانی چهارمین ایستگاه تکامل زندگی است.

هر یک از این مراحل یا اقلیم ها به مثابه بستری برای اندوختن تجربه و پخته و پرورده شدن در کوران ابتلائات و آزمایش ها هستند. ذره ای که در خود استعداد ادراک مطلقیت را دارد و می تواند با گسترش صفات الهی در خود و افزایش حجم ظرفیت وجود خود، به مرتبه " ولی اللهی " برسد ، لازم است آزمون های سختی را پشت سر بگذارد. مهم ترین این آزمون ها ، آزمون مرگ است. مرگِ آن چیزی که پای بودن را از رفتن باز می دارد و موجود را مانع از حرکت در مسیر تکاملی می گردد. در مرحله انسانی ، از انسان انتظار می رود که آگاهانه بندهای تعلقش را به جهان مادی ، بگسلد. زیرا که او برای " دوستی با خدا" انتخاب شده است. انسان خردمند برای نیل به سعادت ، چه اخروی و چه دنیوی  آن ، می داند که چاره ای جز تسلیم به این تقدیر (رسیدن به مرحله ولی اللهی ) که خدا برایش رقم زده است ، ندارد. پس به میل یا به اکراه بدان تن می سپارد. چرا که برنده شدن او و درک سعادت در گرو این خطر است:

ای رفیقان راه ها را بســــت یار                   آهوی لنگیــــــــم و او شیر شـــــکار

جز که تسلیم و رضا کو چاره ای                  در کف شیـــــــــر نر خونخـــــواره ای

خود ندارد خواب و خور این آفتاب                 روح ها را می کند بی خورد و خواب

که بیا من باش یا همخوی مـــن                 تــــا ببینـــــی در تجلـــــی روی من  

این درخواست یا فرمان که "بیا من باش" ، موجود محدود و نسبی را به کندن و رها شدن از محدودیت هایش فرا می خواند: خواهش ها، آرزوها، امیال و هزاران بند پیدا و پنهانی که از مسیرهای گوناگون تاریخ و نژاد و فرهنگ و آیین و سنت های اجتماعی و غیره، هویت این موجود را شکل بخشیده اند و دنیای او را ساخته اند و او  " من " شده است. حال ، رها شدن از این "من" که "من" ی است دروغین و ساخته و پرداخته چیزها و کسان دیگر ، چگونه ممکن است؟ مولوی ، پاسخ پیامبر (ص) را می پذیرد: "موتوا قبل ان تموتوا " (بمیرید ،پیش از آنکه بمیرید)؛ چرا که تکامل ، به معنای حرکتی بالنده به سوی بینهایت ، جز با مرگ صورت نمی پذیرد:

از جــــمادی مُردم و نــامی شدم         وز نمــــا مُردم به حیـــوان ســـــر زدم

مـــردم از حیـــــوانی و آدم شدم          پس چه ترسم، کی ز مردن کم شدم

بعد از آن هم باز میرم از بشـــــر          تــــا بــــــر آرم از ملائک بـــــال و پـــــر

از ملک هم بایدم جستن ز جــو          کــــل شی ءٍ هــــالک الاّ وجهــــــــــهُ

پس عدم گردم عدم چون ارغنون        گــــویدم کانّا الیــــه راجعــــــــــــــــون

***

پی نوشت:

چه زیبا گفته است سید مرتضی آوینی که : هنر آنست که خود بمیری پیش از آنکه بمیرانندت و مبدا و منشا همه هنرها آنانند که اینگونه مرده اند.

 

  نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 21:47

     |لينك مطلب

 

 

 


 

طراحي :محمدرضا سلطاني - الگو گيري از سايت آرمانشهر