تبليغاتX
Webnevesht
 

و در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود... و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و او با عدم و عدم گوش نداشت... حرف هایی هست برای گفتن... که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند . حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

دل نوشت
روزنوشت
سیاست و اجتماع
فرهنگ و هنر
ما و آقا مرتضا
شخصی
خط نوشت
روزمرگي ها

توحید نامه
يك خواب آلود
وحدت عماد
جلیل صفربیگی
ارمیا معمر
محمدحسین رنجبران
نیایش ققنوس
الهه مشرق زمين
صداي بال فرشتگان
دکتر افروغ
توهم
محمد مسيح
محمدرضا زائری
پارتیزان
یه امل مدرنیسم نشده
علیرضا ناصح
چهار ديپلمات
و عشق صدای فاصله هاست
مبارزه با تهاجم فرهنگی
ته تغاری خانواده
علی طائبی
محمدآل حبيب
حجت حسنی سعادت
بچه هاي قلم
پارادایس
مسافر کوچولو
خبرنگار مسلمان
اميرمهدي حكيمي
گلبرگ
حيات طيبه
الوهیت
دستنوشته های احمقانه
ما همه خوبیم
شعری برای تو ...
ميدون مين
بیا بیا که مرا باتو ماجرایی هست
من ٍ او
داداشيم
B L O G F A

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384

 


صفحه نخست  | بايگاني  | فتوبلاگ  |  درباره من  |  تماس با من

 

 
 

 

كاش من هم مي توانستم چيزي بگويم...

دل نوشت


حياط سقاخانه اسماعيل طلا. ساعت از 12شب گذشته است و نگاهم به مردم است و گاهي هم به گنبدي كه مي درخشد. لب ها تكان مي خورند و هر كسي چيزي مي گويد . يكي گريه مي كند، يكي آرام نشسته . يكي ذكر مي گويد و هر كس به كاري مشغول است.

من فقط به مردم نگاه مي كنم و ضريح و گنبد طلا.

كبوتري از روي گنبد بلند مي شود و به دنبال آن ديگر پرنده ها هم بال مي كشند و چرخي مي زنند و دوباره روي گنبد طلا مي نشينند. كلي تلاش كردم تا توانستم آنجا باشم، اما حالا هيچ چيز براي گفتن ندارم . بغض كرده ام.قبل از رفتن كلي حرف داشتم، اما حالا هر چه فكر مي كنم هيچ چيز براي گفتن ندارم. كبوترها و گنبد در چشمانم مي لرزند و صورتم خيس مي شود. نگاهم به مردم است و آنهايي كه پشت پنجره فولاد هر كدام براي خواسته اي آمده اند.

دستي به شانه ام مي خورد. سرم را بر مي گردانم. جواني را مي بينم.

-موبايل داريد؟

گوشي را به او مي دهم و شماره اش را مي گيرد.

هنوز به دنبال حداقل يك جمله مي گردم كه به او بگويم.

جوان شماره اش را گرفته و كنارم ايستاده است.

الو، سلام. حال شما چطوره؟ بيداره؟گوشي را بده به آبجي . الو، سلام. حالت چطوره؟ من الان جلوي حرم هستم . نگاهم به گنبد است، چه بگويم؟

«آقا سلام، ديگه نمي تونم تحمل كنم. تمام بدنم داره مي سوزه. خيلي دوست داشتم خودم مي اومدم پيشتون. حتي مي دونيد، دكترها جواب كرده اند، اما اگه شما بخوايد، حالم خوب مي شه‌». حالا ديگر صورت جوان خيس شده است و حرفهايي كه خواهرش مي زند را با نگاه به گنبد طلا تكرار مي كند. «آقا اگه شما بخوايد كاري نداره كه...» گوشي را مي دهد و خداحافظي مي كند. شماره اش را در گوشي نگه مي دارم . هفته پيش زنگ زدم به آنها...

 

  نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 21:24

     |لينك مطلب

 

 

 


 

طراحي :محمدرضا سلطاني - الگو گيري از سايت آرمانشهر