كاش من هم مي توانستم چيزي بگويم...
حياط سقاخانه اسماعيل طلا. ساعت از 12شب گذشته است و نگاهم به مردم است و گاهي هم به گنبدي كه مي درخشد. لب ها تكان مي خورند و هر كسي چيزي مي گويد . يكي گريه مي كند، يكي آرام نشسته . يكي ذكر مي گويد و هر كس به كاري مشغول است.
من فقط به مردم نگاه مي كنم و ضريح و گنبد طلا.
كبوتري از روي گنبد بلند مي شود و به دنبال آن ديگر پرنده ها هم بال مي كشند و چرخي مي زنند و دوباره روي گنبد طلا مي نشينند. كلي تلاش كردم تا توانستم آنجا باشم، اما حالا هيچ چيز براي گفتن ندارم . بغض كرده ام.قبل از رفتن كلي حرف داشتم، اما حالا هر چه فكر مي كنم هيچ چيز براي گفتن ندارم. كبوترها و گنبد در چشمانم مي لرزند و صورتم خيس مي شود. نگاهم به مردم است و آنهايي كه پشت پنجره فولاد هر كدام براي خواسته اي آمده اند.
دستي به شانه ام مي خورد. سرم را بر مي گردانم. جواني را مي بينم.
-موبايل داريد؟
گوشي را به او مي دهم و شماره اش را مي گيرد.
هنوز به دنبال حداقل يك جمله مي گردم كه به او بگويم.
جوان شماره اش را گرفته و كنارم ايستاده است.
الو، سلام. حال شما چطوره؟ بيداره؟گوشي را بده به آبجي . الو، سلام. حالت چطوره؟ من الان جلوي حرم هستم . نگاهم به گنبد است، چه بگويم؟
«آقا سلام، ديگه نمي تونم تحمل كنم. تمام بدنم داره مي سوزه. خيلي دوست داشتم خودم مي اومدم پيشتون. حتي مي دونيد، دكترها جواب كرده اند، اما اگه شما بخوايد، حالم خوب مي شه». حالا ديگر صورت جوان خيس شده است و حرفهايي كه خواهرش مي زند را با نگاه به گنبد طلا تكرار مي كند. «آقا اگه شما بخوايد كاري نداره كه...» گوشي را مي دهد و خداحافظي مي كند. شماره اش را در گوشي نگه مي دارم . هفته پيش زنگ زدم به آنها...

نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 21:24
|لينك مطلب