تبليغاتX
Webnevesht
 

و در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود... و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و او با عدم و عدم گوش نداشت... حرف هایی هست برای گفتن... که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند . حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

دل نوشت
روزنوشت
سیاست و اجتماع
فرهنگ و هنر
ما و آقا مرتضا
شخصی
خط نوشت
روزمرگي ها

توحید نامه
يك خواب آلود
وحدت عماد
جلیل صفربیگی
ارمیا معمر
محمدحسین رنجبران
نیایش ققنوس
الهه مشرق زمين
صداي بال فرشتگان
دکتر افروغ
توهم
محمد مسيح
محمدرضا زائری
پارتیزان
یه امل مدرنیسم نشده
علیرضا ناصح
چهار ديپلمات
و عشق صدای فاصله هاست
مبارزه با تهاجم فرهنگی
ته تغاری خانواده
علی طائبی
محمدآل حبيب
حجت حسنی سعادت
بچه هاي قلم
پارادایس
مسافر کوچولو
خبرنگار مسلمان
اميرمهدي حكيمي
گلبرگ
حيات طيبه
الوهیت
دستنوشته های احمقانه
ما همه خوبیم
شعری برای تو ...
ميدون مين
بیا بیا که مرا باتو ماجرایی هست
من ٍ او
داداشيم
B L O G F A

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384

 


صفحه نخست  | بايگاني  | فتوبلاگ  |  درباره من  |  تماس با من

 

 
 

 

روز نوشت زندگی من .... قسمت اول.... این داستان واقعی است!!!!

دل نوشت


دست به قلم می برم . نگاهی به ساعت می اندازم. ۲:۵۰ صبح یکشنبه ۳۰ مهر.

قلم از دستم می افتد. بی آنکه خود بدانم تنها در لوح دلم می نویسم و یارای آن نیست که بر دل کاغذ نوشته شود. نگاهی به گذشته می کنم. نه سالیانی دور بلکه به چند ماه قبل.

امشب از بهنام پرسیدم اگر کسی رو گم کرده باشی چکار می کنی؟ گفت : اگر واقعا بهش نیاز داشته باشی خودش بر می گرده.

با خود فکر می کنم کسی را که گم کرده ام آیا بر می گردد؟ دلم گفت: بر می گردد.

با خودم فکر کردم دلم حتما راست می گوید زیرا او جوانمرد را بهتر از من می شناخت . جوانمرد؟

فکر می کنم: آری جوانمرد را گم کرده ام. شاید دیگر نباید... نمی دانم...

نگاهی به گذشته می کنم . جوانمرد وارد زندگی من شده بود. معنای زندگی در من تغییر کرد. به راستی معنای زندگی در من تغییر کرده بود؟ اگر اینطور نبود که زندگی مانند قبل یکنواخت باید می بود. پس چرا از زندگی ام لذت می بردم؟ چرا ثانیه به ثانیه زندگی ام اگر در ظاهر بی تغییر بود در باطن آن روح زندگی در جریان بود و بالا رفتن بسوی خدا از نشانه های آن بود!

نشانه هایی که تنها خودم می دیدم و بس و تنها خودم لذت می بردم و بس . آیا دیگران متوجه شده بودند؟ جوانمرد با من چه کرده بود که اینگونه شده بودم؟

دوباره نگاهی به گذشته ام می کنم و آموخته های جوانمرد!

جوانمرد آموخته بود که عاشق هستم و نامم مجنون است و معشوقی دارم که نامش لیلی است و لیلی من خداوند.

آموخته بود که عشق میراث پدر است ، میراث پدر علیه السلام. آموخته بود عاشق اگر نباشم خدایی نخواهم داشت.

آموخته بود که نور از نان بهتر است و نور تنها در دستان اوست . او که نامش خداوند است و من فهمیدم که در دستان خدا زندگی می کنم.  اگر خدا دست در نور کند من به بهشت می روم و اگر دست در آتش من به جهنم . اما از جوانمرد آموخته بودم که مهم نیست به بهشت بروم یا به جهنم مهم این بود که در دستان خدا باشم.

جوانمرد آموخته بود دعا کنم برای آنان که دوستم نداشتند.

آموخته بود می شود پسر نوح بود و خدا را لابلای طوفان و در دل مرگ و سهمگینی سیل یافت.

و من فهمیدم که خدا در این نزدیکی است... خیلی نزدیک تر از آنچه که فکر آن را کنم.

و فرا گرفتم که قصه آدم قصه یک دل است و یک نردبان . قصه بالا رفتن ، قصه پله پله تا خدا.

و جوانمرد به من آموخت که چگونه از پله ها بالا روم.

فرا گرفتم که قصه آدم  قصه هزار راه است و یک نشانی. قصه جستجو. قصه از هر کجا تا او.

اما من هنوز اول قصه بودم. قصه همان دلی که روی اولین پله مانده بود...

ادامه دارد...

 

  نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 23:31

     |لينك مطلب

 

 

 


 

طراحي :محمدرضا سلطاني - الگو گيري از سايت آرمانشهر