نه بر زمينم و نه در آسمان
خدايا... چقدر دورم ،اينجا ،از آسمان و زمين. نه بر زمينم و نه در آسمان.در مكاني نامعين ميان اين دو تاب مي خورم. نه طلوع مي بينم و نه غروب و نه حتي ماه و ستاره و ابرهاي پاكدامن را... تنها هر از چندي كه باران مي بارد و با سرانگشت بر شيشه مي نوازد و با خبرم مي كند، از احوال آسمان با خبر مي شوم.
خداوند بزرگ
كمي آسمان مي خواهم . پنجره اي رو به يك طلوع طلايي و يك غروب ارغواني . و يك افق سرشار از ستاره و شهاب هاي مسافر.اتاقي مي خواهم سراسر نور، سراسر پنجره و تا هميشه در برابر تابندگي آفتاب و ماه ، بي حصار! يك سقف گشوده رو به خوشه پروين با منظره اي مزين به صورت ماه...مي داني آخر، خسته ام از اين خانه كه با پنجره بهتر بگويم تنها دريچه اي رو به كوه هاي بلند مرا از خورشيد دور كرده است.
خودت بگو خانه اي كه پنجره هايش جز به سوي مشرق باز مي شود به چه مي ارزد؟ جز به دلتنگي و جز به اندوهي كه در وريد احساس آدمي حريصانه تزريق مي شود...
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 12:51
|لينك مطلب