تبليغاتX
Webnevesht
 

و در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود... و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و او با عدم و عدم گوش نداشت... حرف هایی هست برای گفتن... که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند . حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

دل نوشت
روزنوشت
سیاست و اجتماع
فرهنگ و هنر
ما و آقا مرتضا
شخصی
خط نوشت
روزمرگي ها

توحید نامه
يك خواب آلود
وحدت عماد
جلیل صفربیگی
ارمیا معمر
محمدحسین رنجبران
نیایش ققنوس
الهه مشرق زمين
صداي بال فرشتگان
دکتر افروغ
توهم
محمد مسيح
محمدرضا زائری
پارتیزان
یه امل مدرنیسم نشده
علیرضا ناصح
چهار ديپلمات
و عشق صدای فاصله هاست
مبارزه با تهاجم فرهنگی
ته تغاری خانواده
علی طائبی
محمدآل حبيب
حجت حسنی سعادت
بچه هاي قلم
پارادایس
مسافر کوچولو
خبرنگار مسلمان
اميرمهدي حكيمي
گلبرگ
حيات طيبه
الوهیت
دستنوشته های احمقانه
ما همه خوبیم
شعری برای تو ...
ميدون مين
بیا بیا که مرا باتو ماجرایی هست
من ٍ او
داداشيم
B L O G F A

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384

 


صفحه نخست  | بايگاني  | فتوبلاگ  |  درباره من  |  تماس با من

 

 
 

 

...

روزنوشت


مبعث هم اومد و رفت و نتونستیم ازش بهره مند بشیم. راستش خیلی دلم می خواست واسه این روز بزرگ یه مطلبی بنویسم. البته یه مطلبی از قبل داشتم که یکی دو روز روی وبلاگ بود ولی چون تکراری بود ورش داشتم(اگه قبلا نخوندینش بد نیست خوبه). این عید مبعث که اومد یه فرقی با اعیاد دیگه واسم داشت(این که چه فرقی داشت محرمانه ست). خب از این موضوع که بگذریم یکسری مسائلی هست که به نوعی باعث میشه که.... اینو فعلا نمی گم، بعدا درباره اش صحبت می کنم...

الان توی یک کافی نت نشستم و دارم بعد از چند روز حسابی توی اینترنت و وبلاگ دوستان می گردم.

راستش گفتم چون فعلا چیزی ندارم که بگم،  برم سراغ وبلاگ بچه ها و از قول اونها یک چیزهایی رو بنویسم. راستش بچه ها خیلی لیاقت داشتن که تونستن واسه عید مبعث مطلب بنویسن.

ارمیا که اینجور من فهمیدم داره میره سفر حج. خوش به حالش. خدا قسمت کنه ما هم دوباره بریم اونجا.(بعدا خاطرات سفرم به مکه و مدینه رو توی وبلاگ میذارم).

ارمیا مطلبش رو با این شعر شروع کرده:

پـــاي بر سـر خود نـِه دوسـت را در آغـوش آر       تا به كعبـه‌ي وصلش، دوري تو يـك گام است
گـر ز خويـــشتن رستي با حبيـــب پيوستي       ورنه تا ابــد مي‌سوز، كار و بار تو خام است!

البته قبلش هم مبعث ختم المرسلین رو تبریک گفته . در ادامه مطلبش هم حلالیت خواسته . ان شاءالله جای ما هم زیارت کنه. البته ارمیا  لینکی هم توی وبلاگش گذاشته که خوندنش واقعا لذت بخشه. البته من اون مطلب رو توی وبلاگم آوردم که وبلاگم یه جورایی متبرک بشه ...این مطلب از وبلاگ وبلاگ لوح دل انتخاب شده که نویسنده اش هم شهید ایلیا است...

اقرا بسم ربک الذي خلق ... بخوان! چه بخوانم؟ بخوان به نام پروردگارت که آفريد... بخوان اي محمد که دنيا در انتظار توست.
بخوان، زيرا که با خواندن تو نسيم بهار زندگي بر دشت و دمن مي وزد و سبزه هاي سعادت در صحن و صراي گيتي مي دمد.بخوان، زيرا شکوفه هاي حيات آهنگ شکفتن دارند و آرزوي راز گفتن. بخوان تا ديگر زاغ ها و زغن هاي جاهليت بر شاخساران خشکيده و خزان زده بشريت نخوانند و بوم ها و جغدهاي شوم توحش و بربريت بر بام خرابه هاي تمدن و انسانيت نوحه مرگ نسرايند.بخوان تا با نداي دلنشين و نغمه ملکوتي تو عمر ديو دنائت به سر آيد و بلبل کرامت نغمه بسرايد.

بخوان تا چشمه هاي زلال معارف از دامنه هاي حرا بجوشد و بر قامت دنياسبزه هاي صفا بپوشد.بخوان تا از انفاس نفيس تو رايحه روحبخش رياحين رحمت در کوچه هاي باغ تاريخ بپراکند و شميم شفابخش کلام تو مشام جان ها را بياکند. بخوان زيرا که شرافت اشرف مخلوقات در شرار اشرافيت مي سوزد و دژخيم شر بر اندام بشر جوشن جفا مي دوزد.

بخوان اي محمد! باز هم بخوان! بشر امروز بيش از پيش به تو و به پيام رهايي بخش تو نيازمند است.

و محمد خواند. محمد پيامبر راستين خدا و روشنگر راه هدي، از فراز حرا بر فرود دنيا ندا سر داد «قولوا لا اله الا الله تفلحوا» . هزاران خورشيد در حرا منفجر شد و صدها کهکشان ستاره بر سر و روي عالم فرو ريخت.

اي حرا! اي کوه بشکوه! اي راز دار پر اندوه! اي فرودگاه دردهاي انبوه! اي مهبط وحي و نبوت! اي معدن رسالت! اي کوه گران!دنيا تشنه عشق، سير از دگران است و به سوي تو نگران!

يالثارات الحسين

 

حرف آخر:

خیلی دلم می خواست روز میلاد امام علی اینو بگم ولی فرصتش پیش نیومد:

هر قلب به سینه قبله گاهی دارد                 هر قبله برای خود خدایی دارد
اما ز میـــان خـــانه می گفت خدا                 ایــوان نجف عجب صفایی دارد

 

  نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 10:9

     |لينك مطلب

 

 

 


 

طراحي :محمدرضا سلطاني - الگو گيري از سايت آرمانشهر