تبليغاتX
Webnevesht
 

و در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود... و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و او با عدم و عدم گوش نداشت... حرف هایی هست برای گفتن... که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند . حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

دل نوشت
روزنوشت
سیاست و اجتماع
فرهنگ و هنر
ما و آقا مرتضا
شخصی
خط نوشت
روزمرگي ها

توحید نامه
يك خواب آلود
وحدت عماد
جلیل صفربیگی
ارمیا معمر
محمدحسین رنجبران
نیایش ققنوس
الهه مشرق زمين
صداي بال فرشتگان
دکتر افروغ
توهم
محمد مسيح
محمدرضا زائری
پارتیزان
یه امل مدرنیسم نشده
علیرضا ناصح
چهار ديپلمات
و عشق صدای فاصله هاست
مبارزه با تهاجم فرهنگی
ته تغاری خانواده
علی طائبی
محمدآل حبيب
حجت حسنی سعادت
بچه هاي قلم
پارادایس
مسافر کوچولو
خبرنگار مسلمان
اميرمهدي حكيمي
گلبرگ
حيات طيبه
الوهیت
دستنوشته های احمقانه
ما همه خوبیم
شعری برای تو ...
ميدون مين
من ٍ او
داداشيم
B L O G F A

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384

 


صفحه نخست  | بايگاني  |  درباره من  |  تماس با من

 

گزارش نيوزويك از برتري احمدي نژاد در انتخابات آينده
بيمه همه ايرانيان فاقد بيمه با ماهي 2750 تومان
سر خم مي سلامت شكند اگر سبويي
مأموريت ويژه سخنگويان داخلي امريکا؛ لوث کردن توطئه ترور احمدي‌نژاد
دولت با شجاعت طرح تحول اقتصادي را مطرح كرد
چوب لای چرخ دولت نگذارند، طرح تحول اقتصادی موفق خواهد بود
طرح تحول اقتصادی موجب افزایش کارآیی و رفاه خانوارهای کم درآمد
يك استاد دانشگاه:طرح اقتصادي دولت آثار ضد تورمي دارد
مقاله ای مهم درباره رهبر انقلاب
مقاله ای مهم درباره رهبر انقلاب
آرشيو پيوندهاي روزانه
 
 

 

فردایی دیگر...

ما و آقا مرتضا


پيدايش انقلاب ها حكايت از آن دارند كه عالمي كه در مصدر قدرت است، دوران اش به پايان رسيده و عالم جديد در مطلع ظهور قرار گرفته است. اما عالم قديم كه نمي خواهد پايان خويش را پذيرا شود در مقابل، ورود عالم جديد به شدت مقابله مي كند و عالم جديد هم كه مي داند فردا از آن اوست بي وقفه بر مباني عالم قديم مي تازد. آثار اين جدال در ساحت هاي تفكر (فلسفه- علم)،‌هنر و سياست مشهود است. انقلاب اسلامي نويدگر عالم جديد در حيات انسان ها و صبح صادق عالم بقيه اللهي در عالم هستي بود. در هنگام ظهور خويش در چنين مبارزه اي وارد شد و عالم مدرن هم كه در آخرين مراتب نزول خود قرار داشت و نمي خواست پايان خويش را قبول كند به مقابله اي همه جانبه با انقلاب پرداخت.

سيدمرتضا كه به مدد سلوك روح اللهي ،‌معناي باطني و حقيقي انقلاب اسلامي را به جان يافته بود و به ذوق حضور به عالم بقيه اللهي وارد شده بود،‌يافته بود كه فرداي عالم «فردايي ديگر» است كه با فرداهاي ترسيمي صاحبان امروز عالم بسيار متفاوت است و از آن جا كه نسبت هستي بر اين مبنا است كه هيچ عالمي بدون خواست و مجاهدت تحقق نمي يابد،‌عالم فررداي بقيه اللهي نيز مجاهدان خويش را مي خواهد. لذاست كه اگر به عمر مبارك آن شهيد پس از تولد معنوي او(1) نگاهي بياندازيم هم واره او را در مجاهدتي عظيم جهت بازگشايي ساحت هاي مختلف عالم جديد مي يابيم و از اين جا است كه تمام تلاش هاي او  در عالم تفكر،‌ هنر و سياست تفسير حقيقي خود را پيدا مي كنند.

سيدمرتضا در عالم تفكر با نقد مباني تفكر و تمدن غرب همه گان را به گذشت از عالم غربي و ورود به عالم بقيه اللهي فراخوانده است . در عالم هنر با نقد و تحليل هنر مدرن در گونه هاي مختلف هنري و بازتعريف حقيقي و اصيل ديني،‌راه را براي گذار از هنر غربي فراهم كرده است. در عالم سياست نيز با دفاع جانانه از مباني انقلاب اسلامي و نقد هژموني ليبرال دموكراسي ، افق هاي سياست در عالم ديني را در مقابل ديدگان اهل نظر گشوده است و گواه همه ي اين ها مقالات و كتاب هاي انتشار يافته ي آن عزيز است(2).سيدمرتضا

او در اين مجاهدت ها هم واره متذكر شأن تاريخي زمانه كه هم آن شأن مجاهدت و قيام و گذر از عالم مدرن و بازگشايي ساحت قدس بقيه اللهي است بوده و گفتار متن فيلم هاي مستند او حكايت گر شهود او از اين شأن تاريخي است. شهادت او نيز به منزله ي مهر تاييد بر سلوك و مجاهدت او از جانب حضرت حق بود و بار ديگر اثبات اين معني كه سرنوشت مقلدان خميني جز در شهادت نيست.

اما متاسفانه بعد از شهادت او بسياري بدون توجه به شأن باطني و حقيقي سيد مرتضا و با غفلت از مقام جمع او، به سراغ تك ساحت هاي فعاليت هاي او رفته و در صدد تداوم راه اش بر آمدند. اما در هم آن عوالم مستغرق شده و به ابتذال و روزمره گي كشيده شدند. و اين نكته اي بود كه خود سيدمرتضا قبل از شهادت متذكر آن شده بود كه :« آن چه در عالم هنر ،‌تفكر و سياست بيان مي كنم از عالم مدرن نگرفته ام و از جايي ديگر است و هر كه بدون توجه به آن عالم ديگر و مقام جمع وارد اين ساحات شود مستغرق خواهد شد(3)». و حال ماييم و راه سيدمرتضا و تجربيات سال هاي بعد از سيدمرتضا.

 

پي نوشت ها:

1.    اشاره به حادثه ي سوزاندن دست نوشته ها و تراوشات ذهني شهيد آويني در بام خانه كه از آن به تولد معنوي او تعبير مي شود(پس از پيروزي انقلاب)

2.    البته آرا و نوشته هاي شهيد آويني هم چون تمام تحقيقات و آراي ديگر قابل نقد و بررسي علمي است . اما شأن جهادي او چيزي است كه از همه گان ممتازش مي كند.

3.       شهيد آويني در سخن راني اي كه در اواخر حيات زميني اش ايراد كرد قريب به اين مضامين را بيان كرده است.

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 20:6

     |لينك مطلب

 

 

فردایی دیگر...به یاد آقا سید مرتضا

ما و آقا مرتضا


بسم الله

نوشتن درباره ي شهيد آسان نيست و اگر بخواهي درباره فردي همچون آقا سيد مرتضا آويني هم بنويسي كه ماجرا فرق مي كند. سخن گفتن از او كجا و ما كجا...به قول آن شعر امام خميني كه در جواب عروسشان كه از ايشان مطالب عرفاني خواسته بودند گفته بودند:

فاطي كه ز من نامه ي عرفاني خواست / از مورچه اي تخت سليماني خواست

ما كجا و مرتضاي آويني كجا...مايي كه در مناسبات دنيايي خودمان گرفتاريم و در تارهاي عنكبوت خواهش هاي نفساني گير كرده ايم...

نوشتن درباره ي شهيد جرات مي خواهد و نوشتن درباره ي مرتضا آويني هم جرات بيشتري ...

شايد بخاطر اين كه سعي كرده ايم حداقل اداي آن را در آوريم كه قصد ادامه دادن راه و روش و مسلك او را داريم كمترين كاري كه مي توانيم كنيم اين است كه در ايام سالگرد عروج عارفانه ي او تلاش كنيم تا بخش هاي كوچكي از جنبه هاي گوناگون وي را منعكس كنيم...معروف است كه مي گويند آب دريا اگر نتوان كشيد ، هم به قدر تشنگي بايد چشيد...

براي ما، مرتضا آويني بيشتر از آن عكس 12*20 اي است كه قاب كرده بر روي ميز مطالعه ي مان به ما چشمك مي زند...نمي دانم...

از همه ي دوستان وبلاگ نويسي كه گذرشان به اينجا مي افتد دعوت مي كنم در سالگرد آقا مرتضا وبلاگشان را با عطر حضور ايشان معطر كنند...مهم نيست ايشان را چقدر مي شناسيد...مهم اين است كه اگر مطلبي را براي اولين بار در سايتي از ايشان خوانديد و برايتان جالب آمد آنرا هم براي بقيه نقل قول كنيد تا سهمي داشته باشيد از شناساندن ايشان...

اصلا بگذاريد اين جور بگويم كه براي ما آويني تمام نشده است، مي شود تحليلش كرد، مي شود نسبت به او موضع داشت، موافق يا مخالف، مي شود و بايد انديشه و آثارش را نقد كرد، مي شود با او زندگي كرد. و آويني در فرزندان معنوي اش ادامه خواهد يافت. فرزنداني كه حيات باطني خود را مديون امام (ره) هستند . شايد اين ها بتوانند راه ناتمام مرتضا را ادامه دهند. منتظر مطالبتان هستيم...

 

  نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:4

     |لينك مطلب

 

 

روایت دوم-قافله عشق درسفرتاريخ

ما و آقا مرتضا


بسم الله...

نوشت:

  • قافله عشق به سرمنزل جاودان خويش نزديك مي شود... واين عاقبت كار عشق است .

راوي

قافله عشق در سفر تاريخ است و اين تفسيري است بر آنچه فرموده اند: كل يوم عاشورا و كل ارضٍ كربلا... اين سخني است كه پشت شيطان را مي لرزاند و ياران حق را به فيضان دائم رحمت او اميدوار مي سازد.

... و تو ، اي آن كه در سال شصت و يكم هجري هنوز در ذخاير تقدير نهفته بوده اي و اكنون ، در اين دوران جاهليت ثاني و عصر توبه بشريت ، پاي به سياره زمين نهاده اي ، نوميد مشو ، كه تو را نيز عاشورايي است و كربلايي كه تشنه خون توست و انتظار مي كشد تا تو زنجير خاك از پاي اراده ات بگشايي و از خود و دلبستگي هايش هجرت كني و به كهف حَصينِ لازمان و لامكان ولايت ملحق شوي و فراتر از زمان و مكان ، خود را به قافله سال شصت و يكم هجري برساني و در ركاب امام عشق به شهادت رسي... ياران! شتاب كنيد ، قافله در راه است . مي گويند كه گناهكاران را نمي پذيرند ؟ آري ، گناهكاران را در اين قافله راهي نيست ... اما پشيمانان را مي پذيرند . آدم نيز در اين قافله ملازم ركاب حسين است ، كه او سرسلسله خيل پشيمانان است ، و اگر نبود باب توبه اي كه خداوند با خون حسين ميان زمين و آسمان گشوده است ، آدم نيز دهشت زده و رها شده و سرگردان ، در اين برهوت گمگشتگي وا مي ماند . « زهير بن قَين بَجلي » را كه مي شناسيد ! مرداني از قبيله « بني فزاره » و « بجيله » گويند : « آنگاه كه ما همراه با زهيربن قين بجلي از مكه بيرون آمديم... در راه ناگزير با كاروان حسين بن علي همسفر شديم .» آنها مي گويند كه : « ما را ناگوارتر از آنكه با او در جايي هم منزل شويم ، هيچ چيز نبود... چرا كه زهير از هواداران عثمان بن عفان خليفه سوم بود .» « ما در اين سو و حسين در آن سو اردو زديم . برسفره غذا نشسته بوديم كه فرستاده اي از جانب حسين آمد و سلام كرد و با زهيرگفت :‌ابا عبدالله الحسين مرا فرستاده است تا تو را به نزد او دعوت كنم و ما هر آنچه را كه در دست داشتيم ،‌انداختيم و خموش نشستيم ،‌ آنچنان كه گويا پرنده اي بر سر ما لانه ساخته است . » « ابي مخنف » گويد : از « دَلهم » دختر  « عمرو» كه همسر زهير بود ، اينچنين روايت شده است :‌ « من به زهير گفتم :‌آيا فرزند رسول خدا تو را دعوت مي كند و تو از رفتن امتناع مي ورزي ؟ سبحان الله ! بهتر نيست كه به خدمتش بروي ، سخنش را بشنوي و سپس بازگردي ؟ زهير با ناخشنودي پذيرفت و رفت ، اما ديري نگذشت كه با چهره اي درخشان بازگشت و فرمود تا خيمه اش را بكنند و راحله اش را نزديك امام حسين برند . آنگاه مرا گفت كه تو را طلاق مي گويم ؛ ازاين پس آزادي و مرا حقي بر گردن تو نيست ،‌چرا كه نمي خواهم تو نيز به سبب من گرفتار شوي. من عزم كرده ام كه به حسين بپيوندم و با دشمنانش نبرد كنم و جان در راهش ببازم . سپس مَهر مرا پرداخت و به يكي از عموزاده هايش واگذاشت تا مرا به خانواده ام برساند ... آنگاه به يارانش گفت : از شما هر كه مي خواهد ، مرا پيروي كند ،‌و اگر نه ، اين آخرين ديدار ماست . بگذاريد تا حديثي را از سال ها پيش ، آنگاه كه در سرزمين« بَلَنجَر » از بلاد خزر نبرد مي كرديم براي شما نقل كنم ... از سلمان فارسي ،‌كه چون ما را از كثرت غنايمي كه به چنگ آورده بوديم خشنود ديد ، فرمود : اگر امروز اينچنين خشنود شده اي ، آن روز كه سرور جوانان آل محمد را درك كني و در ركاب او شمشير زني ، تا كجا خشنود خواهي شد ؟ ياران ! اكنون آن تقدير محتومي كه انتظار مي كشيدم مرا دريافته است و بايد شما را وداع گويم .» و از آن پس ، زهير بن قين بجلي نيز به خيل عاشوراييان پيوست . « عبدالله » پسر « سليم » و « مذري » پسر « مشمعل » كه هر د و از طايفه « بني اسد » بوده اند، گفته اند كه ما چون از مناسك حج فارغ شديم در اين انديشه بوديم كه هر چه سريع تر خود را به كاروان حسين برسانيم و بنگريم كه سرانجام كارش به كجا خواهد كشيد . شتاب كرديم و چون در منزل « زَرود» خود را به آن حضرت رسانديم ، مردي از اهالي كوفه را ديديم كه با ديدن كاروان حسين بن علي به بيراهه زد تا با او رودر رو نشود . امام كه ايستاده بود تا او را ببيند ، دل از او بريد و به راه افتاد . ولكن ما خود را به او رسانديم تا از اخبار كوفه جويا شويم . از قبيله اش پرسيديم و چون دانستيم كه او نيز از بني اسد است سؤال كرديم : « در كوفه چه خبر بود ؟» و او پاسخ داد : « من كوفه را ترك نكردم مگر آنكه ديدم كشته هاي مسلم بن عقيل و هاني بن عروه را كه در بازار بر زمين مي كشند .» بازگشتيم وهمپاي كاروان امام آمديم تا شامگاهي كه درمنزل « ثعلبيه » فرود آمد. فرصتي شد كه به خدمت او رسيديم و عرض كرديم : « رحمت خداوند بر شما باد!... ما را خبري است كه اگر بخواهي آشكارا و يا پنهاني بر تو بازگو كنيم .»

امام نگاهي به اصحاب خويش انداخت و جواب داد :« من چيزي از ايشان پنهان ندارم .» گفتيم : « آن سوار را كه ديروز غروب هنگام در منزل زرود از شما كناره گرفت به ياد مي آوريد ؟ ... او مردي بود از قبيله بني اسد ، خردمند و راستگو ، كه ما را از آنچه در كوفه گذشته است خبر داد ... مي گفت كه هنوز از كوفه خارج نشده ، ديده است جنازه هاي مسلم و هاني را كه در بازار بر زمين مي كشيده اند .» امام فرمود :« انا لله وانا اليه راجعون ، رحمت خدا بر ايشان باد !» و اين سخن را چند بار تكرار كرد .

گفتيم : « از همين منزل بازگرديد. ما در كوفيان نمي بينيم كه به ياري شما قيام كنند و چه بسا كه شمشيرهايشان را به سوي شما بگردانند . » امام نگاهي به پسران عقيل كرد و از آنان پرسيد كه رأي شما در شهادت پدرتان مسلم چيست . آنان گفتند :« والله ما بازنگرديم مگر انتقام خون او را بازگيريم و يا همچون او به شهادت رسيم .» امام رو به ما كرده و فرمود : « بعد از آنها خيري در حيات نيست.» ... و ما دانستيم كه امام هرگز از قصد خويش باز نخواهد گشت. كاروان عشق شب را در آن منزل بيتوته كردند . سحرگاهان به فرموده امام آب بسيار برداشتند و كوچ كردند تا منزلگاه « زُباله» ، كه درآنجا امام را خبر رسيد كه قيس بن مسهر نيز به شهادت رسيده است . در بعضي ازمقاتل ترديد كرده اند كه آيا نام اين فرستاده امام ، قيس بن مسهر بوده است و يا « عبدالله بن يقطُر » (برادر رضايي امام ) ، لكن درنحوه شهادت اين مظلوم اختلافي در مقاتل وجود ندارد. او را از طمار قصر به زير افكنده اند و سرش را «عبدالملك بن عُمَير »، قاضي كوفه از تن جدا كرده است .

راوي

اكنون هنگام آن است كه در قافله امام ، صف اصحاب عاشورايي از فرصت طلبان ابن الوقت و بادگرايان جدا شود، چرا كه ديگر همه مي دانند كوفه در تسخير ابن زياد است .از كوفه نسيم مرگ مي وزد، نسيمي كه بوي خون گرفته است... اما هنوز راه هاي بازگشت مسدود نيست و بيابان ، وادي حيرتي است كه از اختيار انسان تا جبروت حق گسترده است . براي آنان كه دل به امام نسپرده اند، اين وادي ، عرصه بي فرداي دهشتي طاقت فرساست . اما براي اصحاب عاشورايي امام عشق ... آنها دركوي دوست منزل گرفته اند واينچنين ،از زمان و مكان و جبر واختيار گذشته اند ... اين باد نيست كه بر آنان مي وزد؛ آنها هستند كه برباد مي وزند . آنها از اختيار خويش گذشته اند تاچز آنچه او مي فرمايد اراده اي نكنند و چون اينچنين شد ، جبروت حق از آيينه اختيار تو ساطع مي شود . آيينه را رسم اين است كه « انا الشمس » بگويد ، اما تو او را اذن مده تا اين « انا » را حجاب «هو» كند .

درمنزلگاه زباله ، امام حسين كاروان را گردآورد و عهد خويش را از آنان برداشت و آنان را به اختيارخويش واگذاشت كه بروند يا بمانند . آمده است كه در اينجا مردم با شتاب از كنار او پراكنده شدند و رفتند و جز همان اصحاب عاشورايي ـ كه مي شناسي ـ ديگر كسي با او نماند .

راوي

اي دل ! تو چه مي كني ؟ مي ماني يا مي روي ؟ داد از آن اختيار كه تو را از حسين جدا كند ! اين چه اختياري است كه براي روي آوردن بدان بايد پشت به اراده حق نهاد ؟ اي دل! نيك بنگر تا قلاده دنيا ا برگردنشان ببيني و سررشته قلاده را ، كه در دست شيطان است . آنان مي انگارند كه اين راه را به اختيار خويش مي روند ، غافل كه شيطان اصحاب دنيا را با همان غرايزي كه در نفس خويش دارند مي فريبد. قافله عشق ازمنزلگاه  « شَراف » نيز گذشت. اولِ روز را كه آزار گرما كمتر است ، همچنان رفتند . نزديك ظهر ، امام شنيد كه يكي از يارانش تكبير مي گويد. فرمود: « الله اكبر، اما تو براي چه تكبير گفتي؟» گفت : « نخلستاني به چشمم رسيده است .»... اما آنچه او ديده بود ، نخلستان نبود؛ «حر بن يزيد رياحي » بود همراه به هزار سوار كه مي آمد تا راه بر كاروان ببندد. چيزي نگذشت كه گردن اسبان نمودار شد . نيزه هايشان گويي شاخ زنبورهاي سرخ ، و پرچم هايشان گويي بال سياه غُراب بود.

راوي

از اين سوي، آنك ، سپاه فاجعه نزديك مي شود... اما از ديگر سوي ، اين سياره سرگردان حُر است كه در مدار كهكشاني اش با شمس وجود حسين اقتران مي يابد و لاجرم ، جاذبه عشق او را به مدار يار مي كشاند . امام كاروان خويش را به جانب كوه «ذوحُسُم » كشاند تا از راه آنان كناره گيرد و چون به دامنه كوه ذوحُسُم رسيدند و خيمه ها را برافراشتند ،‌حربن يزيد نيز با هزار سوار از راه رسيد ، سراپا پوشيده در سلاح ، تا آنجا كه جز چشمانش ديده نمي شد . امام پرسيد : «كيستي ؟» و حر پاسخ گفت :« حُربن يزيد » امام ديگر باره پرسيد: « با مايي يا بر ما ؟» و حر پاسخ گفت :« بل عليكم » آنگاه امام چون آثار تشنگي را در آنان ديد ، بني هاشم را فرمود كه سيرابشان كنند ؛ خود و اسبانشان را . « علي بن طعمان محاربي » گويد : « من آخرين نفر از لشكر حُر بودم كه از راه رسيدم ،‌ هنگامي كه راويه ها بسته بودند و امام بر در خيمه نشسته بود . مرا گفت : راويه را بخوابان . چون من مراد او را در نيافتم بار ديگر فرمود: شتررا بخوابان . شتر را خوابانيدم ، اما از شدت عطش نتوانستم كه آب بياشامم .امام فرمود : دَرِ مشك را برگردان . و چون من باز كلام او را درنيافتم ، خود برخاست و لب مشك را برگرداند و مرا سيراب كرد ...»

راوي

اين حسين است ، سرسلسله تشنگان ، كه دشمن راسيراب مي كند... اما هنوز ، گاه آن نرسيده است كه غزل تشنه كامي كربلاييان را بسراييم... حربن يزيد نشان داده است كه دروغگو نيست . او در جواب امام كه خورجين آكنده از نامه هاي مردم كوفه را در برابر او ريخته بود ، مي گويد : « ما از زمره آنان نيستيم كه اين نامه ها را نوشته اند !» حُر را در همه روايات مربوط به واقعه كربلا باصفاتي چون صداقت، شجاعت ، ادب و حفظ حرمت اهل بيت و مخصوصاً فاطمه زهرا ستوده اند... و اصلاً وقايع كربلا خود شاهدي است برآنكه چراغ فطرت آزادگي و حق جويي هنوز در باطن حر، محجوب تيرگي گناه نگشته است و به خاموشي نگراييده . اما هنوز جاي اين پرسش باقي است كه انساني اينچنين را با دستگاه حكومتي ارباب جور چه كار؟ چگونه مي توان به منصبي كه حُر در دارالاماره كوفه داشت راه يافت وباز آنچنان ماند كه حُر مانده بود‌؟ « آزادگي » كه با پذيرش ولايت ظالمان در يك جا جمع نمي شود!

راوي

راستي را كه تحليل وقايع تاريخ سخت دشوار است . سر دشواري كار ، در پيچيدگي هاي روح آدمي است . وقتي كه مه در عمق دره ها فرو مي نشيند ، اگر چه تاريكي كامل نيست، اما آفتاب پنهان است و چشم انسان جز پيش پاي خويش را نمي بيند . اگر نباشد اينكه آفريدگار، ما را در كشاكش ابتلائات مي آزمايد ، عاداتمان را متبدل مي سازد و شياطين پنهان در زواياي تاريك درون را در پيشگاه عقل رسوا مي دارد، چه بسا كه دراين غفلت پنهان همه عمر را سر مي كرديم و حتي لحظه اي به خود نمي آمديم . آنچه حُر را در دستگاه بني اميه نگه داشته ، غفلت است ... غفلتي پنهان . شايد تعبير « غفلت در غفلت » بهتر باشد ، چرا كه تنها راه خروج از اين چاهِ غفلت آن است كه انسان نسبت به غفلت خويش تذكر پيدا كند . هر انساني را ليله القدري هست كه در آن ناگزير از انتخاب مي شود و حُر رانيز شب قدري اينچنين پيش آمد ... «عمربن سعد » را نيز ... من و تو را هم پيش خواهد آمد .اگر باب يا ليتني كنت معكم هنوز گشوده است، چرا آن باب ديگر باز نباشد كه : لعن الله امه سمعت بذلك فرضيت به ؟  حرگفت : « من از آنان كه براي شما نامه نوشته اند نيستم . ما مأموريم كه از شما جدا نشويم مگر آنكه شما را به كوفه نزد عبيد الله بن زياد برده باشيم .» امام فرمود : « مرگ از اين آرزو به تو نزديك تر است .» و ياران را گفت تا برخيزند و زين بر اسب ها نهند و زنان و كودكان را در محمل ها بنشانند و راه مراجعت پيش گيرند . اين سخن در بسياري از تواريخ آمده است ، اما به راستي آيا امام قصد مراجعت داشته اند ؟ هر چه هست ،در اينكه لشكريان حر تاخته اند وبر سر راه او صف بسته اند ، ترديد نيست. امام مي فرمايد : « ثكلتك امك! ما تريد مني؟ ـ مادرت در عزاي تو بگريد، از من چه مي خواهي ؟ » آنچه حر بن يزيد در جواب امام گفته ، سخني است جاودانه كه او را استحقاق توبه بخشيده است . روزنه اي از نور است كه به سينه حُر گشوده مي شود و سفره ضيافتي است كه عشق را به نهانخانه دل او ميهمان مي كند. حُر گفت :« هان والله ! اگر جز تو عرب ديگري اين سخن را بر زبان مي آورد ، در هر حال، دهان به پاسخي سزاوار مي گشودم . كائناً ما كان : هر چه باداباد... اما والله مرا حقي نيست كه نام مادر تو را جز به نيكوترين وجه بر زبان بياورم .» جمله ارباب مقاتل و مورخين حُربن يزيد را بر اين سخن ستوده اند وحق نيز همين است. سخن ، ثمره گلبوته دل است و حُر را ببين كه از دهانش ياس و ياسمن مي ريزد . اين سخن ريحاني از رياحين بهشت است كه ازگلبوته ادب حُر برآمده .

... آنگاه حُر چون ديد كه امام بر قصد خويش سخت پاي مي فشارد و نزديك است كه كار به مجادله بينجامد، از امام خواست كه راهي را ميان كوفه و مدينه در پيش گيرد تا او از ابن زياد كسب تكليف كند ، راهي كه نه به كوفه منتهي شود و نه به مدينه بازگردد. در بعضي از تواريخ هست كه حُر بن يزيد در ادامه اين سخن افزوده است: « همانا اين نكته را نيز هشدار مي دهم كه اگر دست به شمشير بريد و جنگ را آغاز كنيد ،بي ترديد كشته خواهيد شد.» و امام در پاسخ او فرموده است:« آيا مرا از مرگ مي ترسانيد، و مگر بيش از كشتن من نيز كاري از شما ساخته است؟ شأن من ، شأن آن كس نيست كه ازمرگ مي ترسد. چقدر مرگ در راه وصول به عزت و احياي حق، سبك و راحت است! مرگ در راه عزت ، نيست مگر حيات جاويد و حيات با ذلت ، نيست مگر موتي كه نشاني از زندگاني ندارد .‌آيا مرا از مرگ مي ترساني ؟ هيهات ، تيرت به خطا رفت و ظني كه درباره من داشتي به يأس رسيد . من آن كسي نيستم كه ازمرگ بترسم ، نفس من بزرگتر از آن است و همتم عالي تر از آن كه از ترس مرگ زير بار ظلم بروم ومگر بيش از كشتن من نيز كاري از شما ساخته است ؟ مرحبا بركشته شدن در راه خدا ، اگر چه شما بر هدم مَجد من و محو عزت و شرفم قادرنيستيد و اينچنين، مرا از كشته شدن ابايي نيست .» قافله عشق آمد ، تا هنگام نماز صبح به « بيضه» رسيد كه منزلگاهي است ميان « عذيب الهجانات» و « واقصه » ؛ حُر بن يزيد نيز با سپاهش ... عجبا آنان نماز را با امام به جماعت مي گزارند ! اگر او را در نماز به مقتدايي پذيرفته اند ، پس ديگر چه داعيه اي بر جاي مي ماند؟

راوي

اگر كسي بينگارد كه جدايي دين از سياست تفكري است خاص اين عصر ، دراشتباه است. بيايد وببيند كه اينجا نيز ، نيم قرني پس از حجه الوداع ، همان انگار باطل حاكم است . حكام جور را در همه طول تاريخ چاره اي نيست جز آنكه داعي دار اين انديشه باشند، اگر نه ، مردم فطرتاً پيشوايان دين را به حكومت مي پذيرند و حق هم همين است . اما در اينجا نكته ظريف ديگري نيز هست. ظاهرِ دين ، منفك ازحقيقت آن ،هرگز ابا ندارد كه با كفر و شرك نيز جمع شود و اصلاً وقتي كه دين از باطن خويش جدا شود، لاجرم به راهي اينچنين خواهد رفت .

امام حسين بعد از اداي فريضه صبح بار ديگر فرصتي يافت تا با سپاهيان حُر به سخن بايستد :‌« ايها الناس ! همانا رسول خدا فرموده است: كسي كه ديدار كند سلطان جائري را كه حرام الله را حلال كرده است ، عهد او را شكسته و در ميان بندگانش ، مخالف با سنت رسول الله ، با ظلم وجنايت حكم مي راند و بر او با فعل و قول قيام نكند، حق است بر خدا كه او را در همان دوزخي كه مدخل آن سلطان جائر است وارد كند .زنهار كه اينان نيز به اطاعت شيطان گراييده اند و از اطاعت رحمان روي برتافته اند، زمين را به فساد     كشيده اند و حدود را معطل نهاده اند و خراج مسلمين را تاراج كرده اند ، حرام الله را حلال داشته اند وحلال او را حرام . و اكنون من از هر كس ديگري شايسته ترم . اي كوفيان ! اگر هنوز هم بر آن بيعتي كه با من بسته ايد استواريد و راه رشد خويش را باز يافته ايد ، پس اين منم ، حسين بن علي فرزند فاطمه ، دخت رسول الله ، جان من و جان شما ،اهل من و اهل شما ؛ و منم بر شما اسوه اي حسنه كه بايد از آن تبعيت كنيد، و اگر نه ، اگر پيمان خويش را بريده ايد و بيعت مرا از گردنتان بازگرفته ايد ، اين از شما عجب نيست ، چرا كه شما با پدر و برادر عموزاده ام مسلم نيز اينچنين كرديد. فريب خورده است آنكه به شما اعتماد كند ،كه درحظ خويش از سعادت به خطا رفته ايد و نصيب خويش را ضايع كرده ايد. آن كه پيمان بريده است بايد پذيراي عاقبت آن نيز باشد كه به او بازخواهد گشت و اميدوارم كه به زودي خداوند مرا از شما بي نياز كند ... » كاروان حسين همچنان به راه خويش مي رود تا منزلگاه « قصر بني مقاتل » ... آنجاست كه يك بار ديگر شب را فرود آمده اند تا در ساعات آخر شب باز مشك ها را پر آب كنند و رحل بردارند . «عقبه بن سمعان» گويد : هنوز از قصر بني مقاتل چندان فاصله نگرفته بوديم كه آواي استرجاع امام در گوش شب پيچيد : انا لله و انا اليه راجعون و الحمد لله رب العالمين ... و چند بار تكرار شد . كلام « استرجاع » نشانه آن است كه قائل را امري عظيم پيش آمده است . مگر امام را چه پيش آمده بود ؟

حضرت علي اكبر خود را شتابان به موكب امام رساند تا علت اين امر را دريابد . امام فرمود:‌« هم اكنون خواب لمحه اي مرا در ربود وسواري بر من ظاهر شد كه مي گفت : اين قوم مي روند و مرگ نيز با آنان همراهي ميكند. دانستم اين خبر مرگ ماست كه مي دهند.» علي اكبر پرسيد: « خدا بد نياورد ، مگر ما بر حق نيستيم ؟» و امام فرمود : « آري ، والله كه ما جز به راه حق نمي رويم . » علي اكبر گفت : « اگر اينچنين است ، چه باك از مردن در راه حق ؟‌» و آن همه اين سخن درجان امام شيرين نشست كه فرمود: « خداوند تو را از فرزندي جزايي عطا كند كه هيچ فرزندي را از جانب پدر عطا نكرده باشد.» چون كاروان عشق در كشاكش آن بيراهه اي كه به سوي كوفه مي پيمودند به نينوا رسيد ، سواري را ديدند كه از افق كوفه مي آيد ... بر اسبي اصيل ، با كماني بر شانه . او « مالك بن نسر كِندي » بود كه از كوفه مي آمد. و چون نزديك شد ، حُر و يارانش را سلام گفت وامام را اعتنايي نكرد . نامه اي از ابن زياد براي حُر آورده بود كه : « اما بعد ، هر جا كه اين نامه به تو رسيد كار را برحسين سخت و تنگ كن و مگذار فرود آيد جز در زميني بي آب و علف ... و بدان كه اين فرستاده من مأمور است كه ازتو جدا نشود و همواره نگران باشد تا اين امر را به انجام برساني .» « يزيد بن زياد بن مهاجر كِندي » كه يكي از اصحاب عاشورايي امام بود و خود را پيش از حُر به كاروان عشق رسانده بود ، به فرستاده ابن زياد گفت : « ثكلتك امك ... مادرت بر تو بگريد ، به چه كار آمده اي ؟ » جواب داد : « به كاري كه اطاعت از پيشوايم باشد و عمل بر پيمان بيعتي كه با او      بسته ام .» يزيد بن مهاجر كِندي گفت : « عصيان آفريدگارت كرده اي و اطاعت از امامت، اما در طريق هلاكت خويش ننگ و جهنم خريده اي كه امام پليد تو مصداق اين كلام الهي است كه وجعلناهم ائمه يدعون الي النار . او تو را به سوي آتش مي برد.» آنجا سرزمين خشك و بي آب و علفي بود در نزديكي نينوا ، اما كربلا هم نبود؛ اگر چه كربلا را نيز       « عشق » كربلا كرد . حُر بن يزيد از امام خواست كه در همان جا فرود آيند . امام گفت :   « ما را بگذار كه در يكي از قريه هاي نزديك فرود آييم ،‌نينوا ،‌ غاصريه و يا شفيه .» حُر كه هنوز « حُر» نگشته بود ، گفت: « نه ، نمي توانم ؛ اين مرد را به مراقبت من گماشته اند.» زهير بن قين گفت : « اي فرزند رسول الله ، جنگ با اينان سهل تر از جنگ با كساني است كه ازاين پس به مقابله ما مي آيند . » و حسين فرمود : « من نيستم آن كه جنگ را آغاز كند.»

 روای

قافله عشق به سرمنزل جاودان خويش نزديك مي شود... واين عاقبت كار عشق است . موكب امام به هر سوي كه مي رفت ، به سوي ديگرش سوق مي دادند تا روز پنجشبه دوم محرم سال شصت و يكم هجري به كربلا رسيد .

 

پي نوشت:

  • مطلب بعدي در خصوص حركت وبلاگي جبهه فرهنگي انقلاب اسلامي مي باشد.
 

  نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 23:33

     |لينك مطلب

 

 

روايت اول-محرم

ما و آقا مرتضا


پيش نوشت۱:

  • و باز محرم رسيد...
  • و باز نواي دل كه اگر مَحرَمي، مُحرِمِ حريم مُحرّم شو...
  • و باز آرزوي اينكه اي كاش محرم امسال را بتوان به گونه اي ديگر عزادار بود و...
  • و باز محرم رسيد...

پيش نوشت ۲:

  • اگر خدا بخواهد هر روز بخشي از يادداشت هاي آقامرتضا را اينجا مينويسم از كتاب فتح خون كه داستان كربلاست...
  • آماده باشيد كه وقت رفتن است...

نوشت:
راوی

آماده باشید كه وقت رفتن است.

عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو... واین هر دو ،‌عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود . در روز هشتم ذی الحجه ، یوم الترویه ، امام حسین آگاه شد كه عمرو بن سعید بن عاص با سپاهی انبوه به مكه وارد شده است تا او را مخفیانه دستگیر كنند و به شام برند و اگرنه ... حرمت حرم امن را با خون او بشكنند . آنان كه رو به سوی قبله خویش نماز می گزارند معنای حرمت حرم امن راچه می دانند ؟ كعبه آنان كه درمكه نیست تا حرمت حرم مكه را پاس دارند ؛ كعبه آنان قصر سبزی است در دمشق كه چشم را خیره می كند . آنجا بهشتی است كه در زمین ساخته اند تا آنان را از بهشت آسمانی كفایت كند ... واز آنجا شیطان بر قلمرو گناه حكم می راند ، بر گمگشتگان برهوتِ وهم ، بر خیال پرستانی كه در جوار بهشت لایتناهای رضوان حق ،‌سر به آخور غرایز حیوانی و دل به مرغزارهای سبزنمای حیات دنیا خوش داشته اند ، حال آنكه این همه ، سرابی است كه از انعكاس نور در كویر مرده دل های قاسیه پیدا آمده است . كعبه قبله احرار است . رستگان از بندگی غیر؛ اما اینان بت خویشتن را می پرستند . امام برای اعمال حج احرام بسته است و لكن اینان احرام بسته اند تا شمشیرهای آخته خویش را ازچشم ها پنهان دارند ... شكستن حرمت حرم خدا برای آنان كه كعبه را نمی شناسند چندان عظیم نمی نماید و اگر با آنان بگویی كه امام حسین برای پرهیز از این فاجعه مكه را ترك گفته است در شگفت خواهند آمد... اما آن كه می داند حرم خدا نقطه پیوند زمین و آسمان است ، درمی یابد كه شكستن حرمت حرم آن همه عظیم است كه چیزی را با آن قیاس نمی توان كرد. بلا در كمینِ نزول بود و ابرهای سیاه ازهمه سو ، شتابان ، بر آسمان دره تنگ مكه گرد می آمدند و فرشتگانِ همه آسمان ها در انتظار كلام « كُن » می قرار بودند ؛‌ و اذا قضی امرا فانما یقول له كن فیكون . در میان « كُن » و « یكون» تنها همین « فا » ( ف )‌فاصله است ،‌ و آن هم در كلام ، نه در حقیقت . آیا امام كه خود باطن كعبه است ، اذن خواهد داد كه این بدعت عظیم واقع شود و حرمت حرم باخون او شكسته شود‌؟ ... خیر.

امام حج را با نیت عمره مفرده به پایان بردند و آنگاه عزم رحیل را با كاروانیان در میان نهادند: « الحمدلله ، ماشاءالله و لا قوه الا بالله و صلی الله علی رسوله ... مرگ ، بر بنی آدم ، چون گردن آویزی بر گردن دختری زیبا آویخته است ، و چه بسیار است وَلَه و اشتیاق من به دیدار اسلافم ، {چون } اشتیاق یعقوب به دیدار یوسف ؛ و برای من قتلگاهی اختیار شده است كه اكنون می بینمش . گویا می بینم كه بند بند مرا گرگان بیابان ، بین نواویس و كربلا از هم می درند و از من شكمبه های خالی و انبان های گرسنه خویش را پر می كنند .» «گریزگاهی نیست از آنچه بر قلم تقدیر رفته است . رضایت خدا ، رضایت ما اهل بیت است ؛ بر بلایش صبر می ورزیم و او نیز با ما در آنچه پاداش صابرین است وفا خواهد كرد . اگر پود از جامه جدا شود، اهل بیت نیز از رسول خدا جدا خواهند شد ... آنان در حظیره القدس با او جمع خواهندآمد ، چشمش بدانان روشن خواهد شد و بر وعده ای كه بدانان داده است وفا خواهد كرد . اكنون آن كه مشتاق است تا خون خویش را در راه ما بذل كند و نفس خود را برای لقای خدا آماده كرده است ... پس همراه با عزم رحیل كند كه من چون صبح شود به راه خواهم افتاد . ان شاءالله .»

راوی

صبح شد و بانگ الرحیل برخاست و قافله عشق عازم سفر تاریخ شد. خدایا ، چگونه ممكن است كه تو این باب رحمت خاص را تنها بر آنان گشوده باشی كه در شب هشتم ذی الحجه سال شصتم هجری مخاطب امام بوده اند ،‌ و دیگران را از این دعوت محروم خواسته باشی ؟ آنان را می گویم كه عرصه حیاتشان عصری دیگر از تاریخ كره ارض است . هیهات ما ذلك الظن بك ـ ما را از فضل تو گمان دیگری است . پس چه جای تردید؟ راهی كه آن قافله عشق پای در آن نهاد راه تاریخ است و آن بانگ الرحیل هر صبح در همه جا بر می خیزد. واگر نه ، این راحلان قافله عشق ، بعد از هزار و سیصد چهل و چند سال به كدام دعوت است كه لبیك گفته اند ؟

الرحیل ! الرحیل !

اكنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را !

اكنون بنگر حیرت عقل و جرأت عشق را ! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند ... راحلان طریق عشق می دانند كه ماندن نیز در رفتن است . جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی ، و این است كه ما را كشكشانه به خویش می خواند .

« ابوبكر عمر بن حارث » ، « عبدالله بن عباس » كه در تاریخ به « ابن عباس » مشهور است، عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر و بالاخره محمد بن حنیفه ، هر یك به زبانی با امام سخن از ماندن می گویند ... و آن دیگری ، عبدالله بن جعفر طیار ، شوی زینب كبری ، از «یحیی بن سعید » ، حاكم مكه ، برای او امان نامه می گیرد... اما پاسخ امام در جواب اینان پاسخی است كه عشق به عقل می دهد ؛ اگر چه عقل نیز اگر پیوند خویش را با سرچشمه عقل نبریده باشد ، بی تردید عشق را تصدیق خواهد كرد . محمد بن حنیفه كه شنید امام به سوی عراق كوچ كرده است ، با شتاب خود را به موكب عشق رساند و دهانه شتر را در دست گرفت و گفت : « یا حسین ، مگر شب گذشته مرا وعده ندادی كه بر پیشنهاد من بیندیشی ؟ » محمد بن حنیفه ، برادر امام ، شب گذشته او را از پیمان شكنی مردم عراق بیم داده بود و از او خواسته بود تا جانب عراق را رها كند و به یمن بگریزد .

امام فرمود: « آری ، اما پس از آنكه از تو جدا شدم ، رسول خدا به خواب من آمد و گفت : ای حسین ، روی به راه نِه كه خداوند می خواهد تو را در راه خویش كشته بیند.» محمد بن حنیفه گفت :‌‌« انا لله وانا الیه راجعون ...»

راوی

عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو ؛ و این هر دو ، عقل و عشق را ، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود، اگرچه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نَبُرد ، عشق را در راهی كه می رود ، تصدیق خواهد كرد ؛ آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست . عبدالله بن جعفر طیار ، شوی زینب كبری نیز دو فرزند خویش ـ « عون » و « محمد » ـ را فرستاد تا به موكب عشق بپیوندند و با آن دو ، نامه ای كه در آن نوشته بود :‌« شما را به خدا سوگند می دهم كه ازاین سفر بازگردی. از آن بیم دارم كه در این راه جان دهی و نور زمین خاموش شود . مگرنه اینكه تو سراج مُنیر راه یافتگانی ؟»... و خود از عمروبن سعید بن عاص درخواست كرد تا امان نامه ای برای حسین بنویسد و او نوشت .

راوی

عجبا! امام مأمن كره ارض است و اگر نباشد ،‌خاك اهل خویش را یكسره فرو می بلعد ، و اینان برای او امان نامه می فرستند ... و مگر جز در پناه حق نیز مأمنی هست ؟ عقل را ببین كه چگونه پاسخ می گوید :« آن كه مردم را به طاعت خداوند و رسول او دعوت می كند هرگز تفرقه افكن نیست و مخالفت خدا و رسول نكرده است . بهترین امان ، امان خداست .و آنكس كه در دنیا از خدا نترسد ، آنگاه كه قیامت برپا شود در امان او نخواهد بود . و من از خدا می خواهم كه در دنیا از او بترسم تا آخرت را در امان او باشم ... »

عبدالله بن جعفرطیار بازگشت ، اگرچه زینب كبری و دو فرزند خویش ـ عون و محمد ـ را در قافله عشق باقی گذاشت .

راوی

یاران ! این قافله ، قافله عشق است و این راه كه به سرزمین طف در كرانه فرات می رسد ، راه تاریخ است و هر بامداد این بانگ از آسمان می رسد كه :‌الرحیل ، الرحیل . از رحمت خدا دور است  كه این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد. ای دعوت فیضانی است كه علی الدوام ، زمینیان را به سوی آسمان می كشد و ... بدان كه سینه تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی كه در آن ، چشمه خورشید می جوشد و گوش كن كه چه خوش ترنمی دارد در تپیدن ؛ حسین ، حسین ، حسین ،‌حسین . نمی تپد ، حسین حسین می كند . یاران ! شتاب كنید كه زمین نه جای ماندن ، كه گذرگاه است ... گذر از نفس به سوی رضوان حق . هیچ شنیده ای كه كسی در گذرگاه ، رحل اقامت بیفكند ؟... و مرگ نیز در اینجا همان همه با تو نزدیك است كه در كربلا ، و كدام انیسی از مرگ شایسته تر ؟ كه اگر دهر بخواهد با كسی وفا كند و او را از مرگ معاف دارد ، حسین كه از من و تو شایسته تر است . الرحیل ، الرحیل ! یاران شتاب كنید.

 

پي نوشت:

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 11:49

     |لينك مطلب

 

 

 


 

طراحي :محمدرضا سلطاني - الگو گيري از سايت آرمانشهر