تبليغاتX
Webnevesht
 

و در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود... و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و او با عدم و عدم گوش نداشت... حرف هایی هست برای گفتن... که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند . حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

دل نوشت
روزنوشت
سیاست و اجتماع
فرهنگ و هنر
ما و آقا مرتضا
شخصی
خط نوشت
روزمرگي ها

توحید نامه
يك خواب آلود
وحدت عماد
جلیل صفربیگی
ارمیا معمر
محمدحسین رنجبران
نیایش ققنوس
الهه مشرق زمين
صداي بال فرشتگان
دکتر افروغ
توهم
محمد مسيح
محمدرضا زائری
پارتیزان
یه امل مدرنیسم نشده
علیرضا ناصح
چهار ديپلمات
و عشق صدای فاصله هاست
مبارزه با تهاجم فرهنگی
ته تغاری خانواده
علی طائبی
محمدآل حبيب
حجت حسنی سعادت
بچه هاي قلم
پارادایس
مسافر کوچولو
خبرنگار مسلمان
اميرمهدي حكيمي
گلبرگ
حيات طيبه
الوهیت
دستنوشته های احمقانه
ما همه خوبیم
شعری برای تو ...
ميدون مين
من ٍ او
داداشيم
B L O G F A

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384

 


صفحه نخست  | بايگاني  |  درباره من  |  تماس با من

 

گزارش نيوزويك از برتري احمدي نژاد در انتخابات آينده
بيمه همه ايرانيان فاقد بيمه با ماهي 2750 تومان
سر خم مي سلامت شكند اگر سبويي
مأموريت ويژه سخنگويان داخلي امريکا؛ لوث کردن توطئه ترور احمدي‌نژاد
دولت با شجاعت طرح تحول اقتصادي را مطرح كرد
چوب لای چرخ دولت نگذارند، طرح تحول اقتصادی موفق خواهد بود
طرح تحول اقتصادی موجب افزایش کارآیی و رفاه خانوارهای کم درآمد
يك استاد دانشگاه:طرح اقتصادي دولت آثار ضد تورمي دارد
مقاله ای مهم درباره رهبر انقلاب
مقاله ای مهم درباره رهبر انقلاب
آرشيو پيوندهاي روزانه
 
 

 

روزنوشت

روزنوشت


بسم الله؛

  • ۱۱روز از ۳سالگي وبلاگم مي گذره و ۱۱روز ميشه كه وب نوشت وارد چهارمين سال خودش شده...چقدر زود گذشت...به كلي اين مساله رو فراموش كرده بودم...يه دفعه يادم افتاد...
  • خيلي سرم شلوغ شده بود اين دو سه هفته اخير....چند تا پروژه طراحي سايت و چندتا پروژه برنامه نويسي و نوشتن مقاله براي ماهنامه جوان...همه با هم...
  • ....
 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:37

     |لينك مطلب

 

 

کانون رهپویان وصال شیراز

روزنوشت


  • بسم الله؛
  • خبر خیلی عادی و سریع رسید...درست چند ساعت بعد از انفجار حسینیه سیدالشهدا شیراز که محل جلسات هفتگی کانون رهپویان وصال شیراز بود.
  • و عجیب آنکه تلویزیون و بخش های خبری مختلف چیزی در این باره اعلام نکردند جز ۲۰:۳۰ که بصورت ویدئو کنفرانس با فرماندار شیراز گفتگو کرد و خبر ساعت ۲۱ که تنها به اعلام تعداد کشته ها و زخمی ها اکتفا کرد.
  • ۱۲نفر کشته و ۲۰۲ نفر زخمی حاصل بمب گذاری در کانون رهپویان وصال شیراز....
  • سوال من اینست که آیا واقعا یک پوکه خالی خمپاره که از آن به عنوان گلدان استفاده می شده است قدرت انفجاری دارد که فرماندار و استاندار شیراز از تروریستی بودن این جریان طفره می روند و آن را غیر عمدی دانسته و احتمال انفجار مهمات جنگی ای که هیچ وقت وجود نداشته اند را عامل این جریان دانسته اند؟!
  • به گفته مسئولین کانون هیچ گونه مواد انفجاری در کانون وجود نداشته است ضمن آنکه با رد سخنان مطرح شده مبنی بر اینکه این انفجار ناشی از مواد منفجره موجود در یادمان شهدای این حسینیه بوده، اعلام شد : یادمان شهدا یک محفظه شیشه ای بود که سال 82 احداث شد تا خانواده های شهدا اشیای به جا مانده از شهیدان خود مانند پوتین، کتابچه، سربند، پلاک و امثال اینها را در اینجا نگهداری کنند. به غیر از این اشیا، تعدادی از ابزار به یادگار مانده از جنگ مانند پوکه فشنگ را نیز در این محفظه به عنوان یادگاری به نمایش گذاشته بودند که تمام این ابزار توسط شخص آقای انجوی نژاد (مسئول کانون رهپویان وصال) که خود در زمان جنگ تخریبچی بوده است، بازبینی و چک شده بود.
  • کسانی که در جریان فعالیت های کانون رهپویان وصال شیراز بوده اند حتما این نکته را می دانند که مدت هاست در واحد فرق انحرافی این کانون جلسات نقد و شناخت فرق انحرافی بهاییت و وهابیت برگزار می شود که جلسه آن شب نیز یکی دیگر از همین سلسه جلسات بوده است. اما نکته جالب توجه این جاست که به گفته مسئولین این کانون بارها و بارها از سوی اعضای این فرق تهدیدات گوناگونی علیه کانون بعلت افشاگری کانون علیه آنها و انعکاس و انتشار دروغگویی و عوامفریبی هایشان، صورت گرفته است . از آنجمله که :یکی از دختران بهایی شیراز که با گرایش به این کانون مسلمان شده بود، توسط خانواده اش بسیار مورد اذیت و آزار قرار گرفت. اما این خانم ضمن پافشاری به اعتقاد خود به خواسته خانواده اش تن نداد و به هشدارهای آنها که رسماً او را به مرگ تهدید کرده بودند اهمیتی نداد و درنهایت به شهادت رسید که وزارت خارجه هم در این باره بیانیه صادر کرد. همچنین لازم به ذکر است بهاییان از حدود 6 سال پیش به صورت مداوم کانون را تهدید به بمبگذاری می کردند.
  • نمی دانم...عملیاتی تروریستی در شیراز اتفاق می افتد و با این همه کشته و زخمی و  شواهد کافی برای اینکه تنها عامل این جریان بمب گذاری در محل انفجار بوده است اما طبق معمول با سانسور شدید خبری اعلام می شود که حادثه غیرعمدی بوده است و قص علی هذا!!!!
  • برای آنکه بیشتر بدانید:
  • جزئیات جدید از انفجار در حسینیه سیدالشهدای شیراز - گفتگو با مسئولین کانون-رجانیوز
  • اخبار، تصاویر ، فیلم حادثه و ...  - ویژه نامه سایت کانون رهپویان وصال
  • خدا به خیر بگذراند...
 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 13:57

     |لينك مطلب

 

 

پاسخ به چند سوال!

روزنوشت


بسم الله؛

دوست عزيز آقا سعيد قزلسفلو در بخش نظرات يادداشت قبل مطالبي را مطرح كرده بودند كه متاسفانه بيشتر از سرناآگاهي اين دوست عزيز بوده است كه البته خواسته بودند پاسخ آن ها را-پاسخ شخصي- بدهم.

  • همانگونه كه من قبلا توصيه كردم و خودتان هم به اين نكته اشاره كرديد كه از سياست چيز زيادي نمي دانيد پس باز هم پيشنهاد ميكنم با مطالعه اطلاعات خود را افزايش دهيد و صرفا بر اساس نظرات كوچه بازاري در مورد مساله اي اظهار نظر نكنيد. كه تنها براي نشاندادن چهره اي سياه از انقلاب مردمي ايران به هر مساله اي و به هر طنابي خود را بياويزيد و مسائل بي ارتباط به هم را مطرح كنيد.
  • در مورد شخص بنده كه گفته بوديد عقايد خشك حزب اللهي هاي دروغين رو دارم. مي شود بفرماييد عقايد خشك حزب اللهي هاي دروغين يعني چه؟

اگه ما معني صحيح و درست و واقعي  يك حزب اللهي رو در نظر بگيريم آيا شما دوست داريد حزب اللهي باشيد؟

بر اين اساس من سعي كرده ام تا آنجا كه مي توانم به اين معني نزديك شوم و حداقل از الان كه اداي آنرا در مي آورم سعي كرده ام به مرحله اي برسم كه بتوانم بگويم حزب اللهي هستم.  و البته دوستاني كه از نزديك برخورد داشته اند-منظورم مباحثه در مورد مسائل ديني و سياسي و اجتماعي است- اين نكته را يادآور شده اند كه بر خلاف تصور اوليه شان بنده نه عقايد خشك دارم و نه دروغين. هر كس داراي عقايدي است و براي او محترم.

 

  • مورد بعدي...
  • در مورد اختصاص بودجه براي حزب الله لبنان و مردم فلسطين و عراق و افغانستان...

قبل از آن نكته اي را يادآورم شوم. شما آيا خود را به عنوان يك مسلمان –معتقد و مومن به خدا و قرآن و پيامبر- قبول داريد؟ اگر جواب مثبت است اينگونه بايد عرض كنم كه همان پيامبر اعظم(ص) فرموده اند هركس نداي مظلوميت فردي را بشنود و به ياري او نشتابد مسلمان نيست. و اگر شيعه هستيد در يكي از خطبه هاي نهج البلاغه امام اولتان فرموده اند كه اگرخاري در پاي زني يهودي فرو رود و مرد مسلمان از غصه بميرد رواست.عكس از وبلاگ محمدآل حبيب عزيز و اگر امروز ما از غصه نمي ميريم پس بايد در ايمان خود شك كنيم.

 

ما اگر فقط به كشور ايران نگاه نكنيم بلكه بياييد نگاهي وسيع تر و در واقع درست تر داشته باشيم به جامعه اسلامي كه لبناني ها ، فلسطيني ها ، عراقي ها و افغاني ها هم جزوي از آنها هستند آيا ديدن صحنه هاي مظلوميت آنها و شنيدن فرياد مظلوميت آنها آيا آن حديث پيامبر و آن سخن امير مومنان را به خاطر شما نمي آورد به عنوان يك مسلمان . و اصلا  بحث مسلماني و اينها نه...به عنوان يك انسان . به قول امام حسين اگر دين نداريد لا اقل آزاده باشيد.

آيا به راحتي ميتوان بي تفاوت از كنار اين مسائل گذشت؟

آنچه از طرف كشور ما به عنوان كمك هاي مالي – نه بودجه هاي آنچناني- به فلسطين ،‌عراق و افغانستان و لبنان داده مي شد كه بخش اعظمي از آنها كمك هاي مردمي بود واقعا آنگونه نيست كه بگوييم چرا به آنها داده مي شود و در داخل كشور هزينه مي شود. شما به راستي فكر مي كنيد مبلغ زيادي است در مقايسه با كمك هاي مالي كشورهاي اروپايي و آمريكا به دولت غاصب صهيونيستي براي نابودي كشورهاي اسلامي!شهيدان غزه چه كودكند...عكس :وبلاگ رهروان شهدا

شما خود را به عنوان يك انسان در نظر بگيريد و بحث مسلماني و دين را بگذاريد كنار. آيا بي تفاوت رد خواهيد شد از اين همه ظلم و ستم. اگر زماني فرا رسد كه خداي ناكرده همان گلوله ها كه اكنون در قلب برادر و خواهر ديني شما فرو مي رود در قلب برادر و خواهر خوني شما فرو رود آيا آن زمان هم بي تفاوت خواهيد بود و آيا از فردي و گروهي كه توانايي كمك دارند كمك نمي خواهيد؟! توضيح اضافه اي نمي دهم فقط پيشنهاد ميكنم لحظه اي خود را به جاي آنها بگذاريد و به عنوان يك انسان آزاده به اين مساله فكر كنيد.

 

 

  • در خصوص بحث لانه جاسوسي:
  • شما اگر نگاهي به حوادث و اسناد انقلاب كرده باشيد قطعا در مي يابيد كه سفارت آمريكا تنها سفارتِ آمريكا نبوده است و مركز جاسوسي آمريكا در كشور بوده است.  سازماندهي گروه هاي تروريستي ، و برنامه ريزي براي انجام كودتا عليه انقلاب مردمي ايران و صدها مورد ديگر ازجمله اين موارد است. اسناد به دست آمده از لانه جاسوسي نشان مي دهد كه در سفارتخانه هاي آمريكا واحدي به نام مراكز عملياتي وجود دارد .روساي اين مراكز رهبري عمليات گوناگون جاسوسي در كشورهاي حوزه ماموريتشان را برعهده دارند. اينگونه افراد نيز عموما در پوشش ديپلماتيك فعاليت دارند و از مصونيتهاي ديپلماتيك برخوردار هستند.

ويليام كيسي رئيس پيشين سازمان سيا –سازمان جاسوسي آمريكا- در اسفند 61 گفته بود: سازمان سيا در تمامي كشورهايي كه براي آمريكا اهميت حياتي داشته باشد، فعاليت هاي جاسوسي شديدي را به منظور ارزيابي ميزان ثبات سياسي و اقتصادي اين كشورها اعمال مي كند.

همچنين لازم است بدانيد كه ايران براي آزادي گروگان هاي آمريكايي چهار شرط تعيين كرده بود : بازگرداندن دارایی های شاه، تعهد به عدم مداخله در امور ایران، آزاد كردن دارایی های ایران در آمریكا و لغو ادعاهای آمریكا علیه ایران.
در پايان اين مورد مثالي مي زنم كه اميدوارم بهتر مشخص شود. به عنوان مثال اگر بنده به عنوان مهمان در منزل شما باشم و با قرار دادن دوربين هاي مخفي و ميكروفون هاي مخفي مسائل خصوصي شما را ضبط كرده و در اختيار ديگران قرار دهم  و همچنين از آنها براي پاشيدن شيرازه ي خانواده شما استفاده كنم آيا باز هم به من اجازه خواهيد داد در منزل شما بمانم؟  پاسخ مشخص است و نيازي به بحث نيست.

پيشنهاد ميكنم نگاهي به روزشمار حوادث آن جريان داشته باشيد.

  • بحث شعار مرگ بر آمريكا كه مطرح كرده بوديد بسيار خنده دار بود. اين شعار را مقام معظم رهبري و امثال ايشان مطرح نكرده بودند كه در جواب كم آوردن آنها –از ديدگاه شما – مطرح شده باشد. شعاري بود كه از طرف مردم و البته از مدتها قبل مطرح شده بود.
  • در خصوص بني صدر و عزل او....اگه نگاهي به حوادث تاريخي آن زمان داشته باشيد قطعا در خواهيد يافت و قبول خواهيد كرد كه ابوالحسن بي صدر يك عنصر آمريكايي بوده است كه متاسفانه جاسوس آمريكا در كشور ما و متاسفانه رئيس جمهور كشور بوده است. كه از  جمله خيانت هاي او به كشور و مردم را مي توان در خصوص غائله منافقين و عدم كمك هاي نظامي  به گروه هاي مردمي و بسيج و سپاه در زمان جنگ تحميلي به عنوان فرمانده كل قوا يادآور شد كه دستور داده بود حتي يك فشنگ در اختيار نيروهاي بسيج و سپاه قرار نگيرد و يا دستور بمباران لاشه هواپيماها و هلي كوپترهاي بجامانده از حمله ناموفق نظامي آمريكا در صحراي طبس كه با هدف از بين بردن اسناد حمله آمريكا به ايران اين دستور صادر شده بود و ده ها مورد ديگر كه با هوشياري نمايندگان مردم در مجلس شوراي اسلامي طرح عدم كفايت وي تصويب شد و بلافاصله حضرت امام حكم عزل وي را صادر نمود. كه البته لازم است بدانيد كه فردي كه از او حمايت مي كنيد همراه مسعود رجوي سركرده منافقين در لباس زنانه از كشور متواري شد.
  • لازم است اين را نيز بدانيد كه جريان تصرف لانه جاسوسي در زمان دولت موقت و مهندس بازرگان رخ داده بود نه رياست جمهوري بني صدر و آن زمان مهندس بازرگان مخالف تصرف سفارت آمريكا بود و پس از اين جريان نيز بلافاصله استعفا كرده بود و امام هم بلافاصله اين استعفا را پذيرفتند. ظاهرا بي اطلاعي شما از حوادث و جريانات انقلاب كمي زياد است...
  • در خصوص عدم حضور ورزشكاران ايراني مقابل ورزشكاران اسرائيلي... اولا اين مساله كاملا شخصي است و كسي مجبور نيست به انجام اين كار... فلذا ورزشكاران ما با آگاهي كامل و البته عزتمندانه از حضور در مقابل ورزشكاران اسرائيلي خودداري مي كنند كه الحمدالله مورد پذيرش جامعه و مردم نيز هست و در ميان مردم به عنوان قهرمانان و پهلوانان كشور انتخاب شده اند. اما در خصوص اين مساله بايد يادآوري كنم كه به اعتقاد ما كشور اسرائيل وجود خارجي و قانوني ندارد و ما بر روي نقشه جغرافيايي كره زمين كشوري به نام اسرائيل را به رسميت نمي شناسيم. و البته با حضور نيافتن در مقابل ورزشكاران اسرائيلي اين نكته را به جامعه جهاني يادآور شده و البته در كنار آن ظلم و جنايت اين رژيم صهيونيستي را  محكوم مي كنيم. پس دليلي ندارد در مقابل ورزشكاراني كه كشور آنها از ديدگاه ما وجود ندارد حضور داشته باشيم. قبول داريد؟
  • مورد آخر هم دولت فلسطين است. بهتر است بگوييد تشكيلات خودگردان فلسطين نه دولت فلسطين...زيرا تشكيلات خودگردان فلسطين - رئيس آن محمود عباس عنصر اسرائيلي و آمريكايي اين تشكيلات – است كه ذليلانه با اسرائيل مذاكره مي كند والا دولت مردمي فلسطين كه در اختيار گروه حماس است و نخست وزير مردمي فلسطين جناب اسماعيل هنيه هيچ گاه اسرائيل را به رسميت نشناخته و با مسئولان آن مذاكره نكرده اند. و بهتر است بدانيد كه اسرائيل و آمريكا رسما اعلام كرده اند كه قصد ترور اسماعيل هنيه نخست وزير مردمي فلسطين را دارند. اگر اسرائيل و آمريكا با اسماعيل هنيه دوست هستند پس چرا قصد ترور او را دارندو خوشبختانه چند مرحله ترور وي ناكام مانده است!
  • اينها تنها پاسخي كوتاه بود به مواردي كه شما از سرناآگاهي مطرح كرده بوديد...انشالله بتوانيم با مطالعه بيشتر و البته انصاف بيشتر به مسائل پيرامون خود توجه نماييم....

پي نوشت:

  • در پاسخ جناب آقاي عزيز نيز كه در مورد مطلبم در خصوص شهيد عمادمغنيه معترض بودند و گفته بودند:کاش که شما و امثال شما که اینقدر سنگ اینا رو به سینه میزنید یکمی هم به فکر شهیدان خودمون بودین , مگر ما خودمون کم از این شهدا داریم که 100 برابر اینا می ارزن ولی کو قدرشناسی از این عزیزان سفر کرده , فقط اسم اونا رو یادمون مونده.چرا وقتی شهید صیاد شیرازی ترور شد این همه سر و صدا نکردین ؟ ولی در مورد عماد مغنیه کم مونده عزای عمومی اعلام کنید!! در پاسخ اين دوست عزيز بايد بگويم كه به قول دوست گرامي جناب گلبرگ شهيد با شهيد فرقي ندارد و ايراني و غير ايراني ندارد. همه براي يك هدف جنگيده اند و به شهادت رسيده اند. در مورد شهيدان عزيز ايراني هم دوستان ديگر وبلاگ هاي اختصاصي اي را ساخته اند كه تنها لازم است اسم شهيد مورد نظرتان را در گوگل سرچ كنيد تا ده ها وبلاگ اختصاصي ايشان نمايش داده شود. همچنين امثال ما سعي كرده اند تا آنجا كه مي توانند زباني و عملي به دنبال ادامه راه اين شهيدان باشند نه همچون دوستاني چون شما كه از سر خصومت و مشكل داشتن با اين تفكر با بهانه كردن شهداي داخلي تنها قصد ايراد گرفتن داريد.
  • در ضمن اين نكته را هم خاطر نشان ميكنم كه شهيد صياد شيرازي كه شما به ايشان اشاره كرده ايد در ۲۱فروردين ۷۸به شهادت رسيدند كه هرچه فكر ميكنم مي بينم آن زمان امكان وبلاگ نويسي براي كسي در ايران مقدور نبود كه بخواهد آن حادثه را محكوم كند و از اين عزيز بزرگوار بنويسد. راستي مي دانستيد شهيد صياد شيرازي چه كسي بود يا تنها آن زمان اسم ايشان را شنيده بوديد آن هم پس از شهادت؟!
  • لازم به ذكر است كه اگر قالب قبلي بنده را ديده باشيد و همچنين وبلاگ ساير همفكرانم را ...بخشي را قرار داده ايم در وبلاگمان به نام شهيد من كه هريك از ما عكس شهيد مورد علاقه اش را قرار داده است براي زنده نگهداشتن ياد ايشان...- كه اين مورد هم در تكميل كردن قالب جديد وبلاگم اضافه خواهد شد.

 

  • تصميم داشتم كمي از خودم بنويسم و از آنچه در دلم ميگذرد. اما احساس كردم بهتر است اول پاسخ اين دوست عزيز را بدهم و بعد از دلم بنويسم.
  • بحث طولاني شد... از دوستان عزيز عذرخواهي ميكنم....در پناه حق...
  • سرشارم از خيال ولي از كفاف نيست...در شعر من حقيقت يك ماجرا كم است
 

  نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 13:30

     |لينك مطلب

 

 

پیروزی هسته ای

روزنوشت


پیروزی بزرگ هسته ای ایران عزیز که حاصل اقتدار و شجاعت و دیپلماسی عزتمندانه دولت نهم با همراهی و حمایت همه جانبه ملت شریف و عظیم ایران است بر همه دوستداران و وفاداران به فرهنگ و آب و خاک ایران زمین که آرزوی استقلال و پیشرفت همه جانبه آنرا دارند تبریک باد.

گزارش آژانس بین المللی انرژی اتمی حقانیت جمهوری اسلامی ایران را در جهان ثابت کرد و دشمنان این آب و خاک اعم از داخلی! و خارجی را ناامید کرد.

بر همگان ثابت شد که اگر به مانند دولت قبل در جریان پرونده هسته ای کوتاه آمده بودیم و دوسال و نیم تعلیق کامل هسته ای را که اهانتی بزرگ به ملت ایران بود را به آن شکل ذلت بار پذیرفته بودیم قطعا این پیروزی عظیم رقم نمی خورد. مبارک باد بر همه ی شما ایرانیان بزرگ.

پی نوشت:

 

  نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 13:43

     |لينك مطلب

 

 

روزنوشت

روزنوشت


بسم الله...

  • مطلب قبلیم قرار بود فقط یک خط باشه ولی شده یه مطلب طولانی در حدود ۶۰-۷۰ خط...
  • راهی که به بهشت می رود نزدیک است...من به آن راه دور دست می روم که تنها به خدا می رسد...

پی نوشت:

  • بالاخره برادر ما هم ثبت نام کنکورشون رو انجام دادن تا رسما یه کنکوری به حساب بیان... ایشون که در طی این ۱۷سال و ۱۰ ماه عمرشون بیشتر روی یادگیری سر کلاس تکیه کرده بودن و کتاب های درسیشون اول سال باز میشد و همون روز هم بسته میشد و حتی واسه امتحانات هم باز نمیشد شب قبل در یک اقدام انقلابی با بازکردن کتاب منطق -علوم انسانی- و بعد اون زدن چند عدد تست ناقابل رسما اعلام کردند که قصد ورود به دانشگاه را دارند!!!!!!.... همین...

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 14:3

     |لينك مطلب

 

 

پیوند آسمانی

روزنوشت


شب سالگرد ازدواجشان بود، به چشم های یکدیگر نگریستند و بعد هر دو خندیدند، زمین وآسمان هم خندید.

در انعکاس نگاه زن، دو دختر دیده می شد، یکی آرام مثل ام کلثوم و یکی صبور مثل زینب.
و در تلالو نور چشمان مرد هم دو پسر، یکی غریب مثل حسن و یکی شهید مثل... حسین.
نمی دانم چرا به نام  حسین که رسیدند ، باز به یکدیگر نگریستند و بعد اشک مهمان چشم هایشان شد...
 زمین و آسمان هم گریست.

 

  • اي آنکه حديث تو شنفتن دارد                    گـــــــل با رخ خـــوب تو شکفتـــــن دارد
  • در حق تو گفتنــی زیــــادست                    ولی انس تو به زهراست که گفتن دارد
  • سالروز ازدواج پدر و مادر عالم هستی، امیرالمؤمنین و صدیقه طاهره سلام الله علیهما بر همگان مبارک باد!

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 18:48

     |لينك مطلب

 

 

ما نیز معتادیم!!!!

روزنوشت


Mingle2 - Free Dating Site

  • توی وبلاگ محمدمسیح و علی طائبی این لینک رو دیدم که با چهارده تا سوال مشخص می کرد درصد اعتیادتون به وبلاگ نویسی یا خوندن وبلاگ چقدره؟ کنجکاو شدم که یه تست اعتیاد وبلاگ نویسی بدم و در کمال ناباوری نتیجه این شد که درصد اعتیادمون از این دونفر هم بیشتر بود. محمد مسیح ۷۴درصد، علی طائبی ۷۷درصد و من هم ۸۲درصد.
  • میدونستم اوضاعم خرابه ولی دیگه نمیدونستم از این دوتا هم بیشتره !!!!!!!!!!!!!!!!!!
  • بهتره سریعا یه راهی واسه ترک اعتیاد این مدلی - ترک که نمیشه گفت ، باید بگم کم کردنش- پیدا کنم وگرنه دیگه از خونه نمیذارن بیام بیرون که برم کافی نت
  • نقطه نقطه نقطه نقطه نقطه نقطه نقطه نقطه نقطه نقطه نقطه نقطه نقطه نقطه نقطه نقطه
 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 13:25

     |لينك مطلب

 

 

روز نوشت

روزنوشت


هفته پیش واسه کاری رفته بودم تهران...بعدش هم رفتم مشهد...

در تهران که بودیم بعد از انجام کارم ، همراه پدرم به دیدار دوستی رفتیم که شاید بعد از پدرم هیچ کس رو به اندازه ایشون دوست ندارم... نزدیک به سیزده ساله که با ایشون و خانواده محترمشون در ارتباط هستیم و در همه مشکلات بعد از خدا دلگرمیمون به ایشون بود . نمی دونم چه حسیه ولی هروقت ایشون رو میبینم ناخودآگاه دلم باز میشه و شاد میشم و اگه غم و غصه ای هم داشته باشم فراموش می کنم...دو سه هفته پیش تولدشون بود دلم میخواست یه هدیه ای بهشون بدم ولی خب قسمت نشد...واسه همین پایان نامه دانشجوییم رو که هفته دیگه ان شاالله تموم میشه تقدیم میکنم به ایشون. توی صفحه تقدیم به هم نوشتم:تقدیم به ........... 

ان شاالله اگه ببینمشون حتما یه نسخه از پایان نامه ام رو خدمتشون تقدیم میکنم...

امیدوارم هرجا هستن خودشون و خانواده شون در سایه لطف پروردگار در سلامتی و موفقیت بسر ببرند.

یواشکی یه عکس از ایشون گرفتم که بذارم توی وبلاگم

این عکس رو هم یواشکی با موبایلم از ایشون گرفتم...ولی خب کاش میتونستم از نمای بهتری بگیرم.

پی نوشت: پی نوشت نمیخواد که ...حرف دلم بود زدم همین...

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 12:6

     |لينك مطلب

 

 

......

روزنوشت


 همیشه پیاده روی را دوست داشته ام،قدم زدن متوالی در خیابانی بی پایان،تاریک و نم ناک، خیابان بیست و هفتم...

همیشه در حال فکر کردن هستم، با شانه ای افتاده و چشمانی که همیشه به کف خیابان نگاه می کنند.قدم زنان در آینده ای که دوستش دارم سیر می کنم و از سکوت و تنهایی لذت می برم.

چقدر دوست داشتنی است سکوت، کاش همیشه همه جا ساکت بود،در صدای سکوت خودم می نویسم ، نه آنچه را که در دل دارم ، آنچه را که گاهی در مقابل خود میبینم. نوشتن را ادامه خواهم داد، تا آنجا که دیگر نتوانم بنویسم.

خواهم نوشت از خودم، از زندگی ام  از آنچه به آن اعتقاد دارم و آنچه را که دوست دارم...

 

  نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 23:52

     |لينك مطلب

 

 

چهار پله اول عشق...

روزنوشت


حرف اول:

دلم برخاستني به ناگاه مي‌خواهد و گريختني گرامي از سرِ فرياد. دلم غاري مي‌خواهد و خوابي سيصدساله و ياراني جوانمرد.
مي‌خواهم چشم بر هم بگذارم و ندانم كه آفتاب كي بر مي‌آيد و كي فرو مي‌شود و ندانم كه كدامين قرن از پي كدام قرن مي‌گذرد.
و كاش چشم كه باز مي‌كردم، دقيانوس ديگر نبود و سكه‌ها از رونق افتاده بود.
من آدمي هزار ساله‌ام كه هزاران بار گريخته‌ام، به هزار غار پناه برده‌ام و هزاران بار به خواب رفته‌ام. اما هر جا كه رفته‌ام، دقيانوس نيز با من آمده است. من خوابيده‌ام و او بيدار مانده است. ديگر اما گريختن و غار و خواب سيصدساله به كار من نمي‌آيد. من كجا بگريزم از دقيانوسي كه در پيراهن من نَفَس مي‌كشد و با چشم‌هاي من به نظاره مي‌نشيند و چه بگويم از او كه نه بر تخت خود كه بر قلب من تكيه زده است و آن سواران كه از پي من مي‌آيند، نه در راه‌ها كه در رگ‌هاي من مي‌دوند.
چه بگويم كه گريختن از اين دقيانوس، گريختن از من است و شورش بر او، شوريدن بر خودم.
نه، اي خداي خواب‌هاي معرفت وغارهاي تنهايي. من ديگر به غار نخواهم رفت و ديگر به خواب. كه اين دقيانوس كه منم با هيچ خوابي به بيداري نخواهد رسيد. فردا، فردا مصاف من است و دقيانوسم. بي‌زره و بي‌شمشير و بي‌كلاه، تن به تن و رويارو؛ زيرا كه زندگي نبرد آدمي است و دقيانوسش.

حرف دوم:

بت بزرگ به پای خدا افتاده بود و گریه می کرد؛ زيرا هرگز نتوانسته بود دعايي را مستجاب كند و معجزه‌اي را برآورده. زيرا شادمان نمي‌شد از پيشكش‌هايي كه به پايش مي‌ريختند و قرباني‌هايي كه برايش مي‌آوردند. زيرا دلتنگ كوهي بود كه از آن جدايش كرده بودند و بيزار از آن تيشه كه تراشش داده بود و ملول از آنان كه نامي برايش گذاشته بودند و ستايشش مي‌كردند. بت بزرگ گريه مي‌كرد؛ زيرا مي‌دانست نه بزرگ است و نه باشكوه و نه مقدس.
همه به پاي او مي‌افتادند و او به پاي خدا. همه از او معجزه مي‌خواستند و او از خدا. همه براي او مي‌گريستند و او براي خدا.
او بتي بود كه بزرگي نمي‌خواست. عظمت و ابهت و تقدس نمي‌خواست. نام نمي‌خواست و نشان نمي‌خواست.
او گريه مي‌كرد و از خدا تبر مي‌خواست، شكستن و فرو ريختن مي‌خواست. خدا اما دعايش را مستجاب نمي‌كرد.
هزار سال گذشت. هزاران سال.
و روزي سرانجام خداوند تبري فرستاد بي‌ابراهيم.
و آن روز بت بزرگ بيش از هر بار گريست، بلندتر از هر روز. زيرا دانست كه ابراهيمي نخواهد بود. زيرا دانست كه از اين‌پس او هم بت است و هم ابراهيم.
- خدايا، خدايا، خدايا چگونه بتي مي‌تواند تبر بر خود بزند؟ چگونه بتي مي‌تواند خود را درهم شكند و خود را فرو ريزد؟ چگونه، چگونه، چگونه؟
خدايا، ابراهيمي بفرست، خدايا ابراهيمي بفرست، خدايا ابراهيمي... خدا اما ابراهيمي نفرستاد.
بي‌باكي و دليري و جسارتي اما فرستاد، ابراهيم‌وار.
و چه بزرگ روزي بود آن روز كه بتي تبر بر خود زد و خود را شكست و خود را فرو ريخت.
مردمان گفتند: اين بت نبود، سنگي بود سست و خاكي بود پراكنده، پس نامش را از ياد بردند و تكه‌هايش را به آب دادند و خاكه‌هايش را به باد.
و ديگر كسي نام او را نبرد، نام آن بتي را كه خود را شكست.
اما هنوز هم صداي شادي او به گوش مي‌رسد، صداي شادي آن مشت خاك كه از ستايش مردمان رهيد. صداي او كه به عشق و شكوه و آزادي رسيد.صدای بت بزرگی که خود را شکست ...

حرف سوم:

سهراب نيستم و پدرم تهمتن نبود. اما زخمي در پهلو دارم. زخمي كه به دشنه اي تيز، پدر برايم به يادگار گذاشته است. هزار سال است كه از زخم پهلوي من خون مي چكد و من نوشدارو ندارم. پدرم وصيت كرده است كه هرگز براي نوشدارو ، برابر هيچ كيكاووسي ،گردن كج نكنم و گفته است كه زخم در پهلو و تير در سينه، خوشتر تا طلب نوشدارو از ناكسان و كسان. زيرا درد است كه مرد ، مي زايد و زخم است كه انسان مي آفريند. پدرم گفته است: قدر هر آدمي به عمق زخم هاي اوست. پس زخم هايت را گرامي دار. زخم هاي كوچك را نوشدارويي اندك بس است، تو اما در پي زخمي بزرگ باش كه نوشدارويي شگفت بخواهد؛ و هيچ نوشدارويي، شگفت تر از عشق نيست.و نوشداروي عشق تنها در دستان اوست.

او كه نامش خداوند است.

پدرم گفته بود كه عشق شريف است و شگفت است و معجزه گر.اما نگفته بود كه عشق چقدر نمكين است و نگفته بود او كه نوشدارو دارد، دستهايش اين همه از نمك عشق پر است و نگفته بود كه او هر كه را دوست تر دارد، بر زخمش از نمك عشق بيشتر مي پاشد!

زخمي بر پهلويم است و خون مي چكد و خدا نمك مي پاشد. من پيچ مي خورم و تاب مي خورم و ديگران گمانشان كه مي رقصم! من اين پيچ و تاب را و اين رقص خونين را دوست دارم، زيرا به يادم مي آورد كه سنگ نيستم، چوب نيستم ، خشت و خاك نيستم؛ كه انسانم.

پدرم گفته است : از جانت دست بردار، از زخمت اما نه، زيرا اگر زخمي نباشد، دردي نيست و اگر دردي نباشد در پي نوشدارو نخواهي بود و اگر در پي نوشدارو نباشي ، عاشق نخواهي شد و عاشق اگر نباشي، خدايي نخواهي داشت...

دست بر زخمم مي گذارم و گرامي اش مي دارم؛ كه اين زخم عشق است و عشق ميراث پدر است. ميراث پدر عليه السلام!

حرف چهارم:

بر صندلي چوبي نشسته بود و ژاكتي پشمي به تن داشت و چاي مي‌نوشيد؛ بي‌خيال. فنجان چاي اما از خاطره پر بود و انگار حكايت مي‌كرد از مزرعه‌ چاي و دختر چاي كار و حكايت مي‌كرد از لبخندش كه چه نمكين بود و چشم‌هايش كه چه برقي مي‌زد و دست‌هايش كه چه خسته بود و دامنش كه چقدر گل داشت. چاي، خوش طعم بود. پس حتماً آن دختر چاي كار عاشق بود و آن كه عاشق است، دلشوره دارد و آن كه دلشوره دارد، دعا مي‌كند و آن كه دعا مي‌كند حتماً خدايي دارد.
پس دختر چاي كار خدايي داشت.

ژاكت پشمي گرم بود و او از گرماي ژاكت تا گرماي آغل رفت و تا گوسفندان و تا آن كوه بلند و آن روستاي دور و آن چوپان كه هر گرگ و ميش و هر خروس خوان راهي مي‌شد. و تنها بود و چشم مي‌دوخت به دور دست‌ها و ني مي‌زد و سوز دل داشت.
و آن كه سوز دل دارد و ني مي‌زند و چشم مي‌دوزد و تنهاست، حتماً عاشق است و آن كه عاشق است، دعا مي‌كند و آن كه دعا مي‌كند حتماً خدايي دارد.
پس چوپان خدايي داشت.

دست بر دسته صندلي‌اش گذاشت. دست بر حافظه چوب و چوب نجار را به ياد آورد و نجار درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود كه سال‌هاي سال نهال كوچك را آب داد و كود داد و هرس كرد و پيوند زد. و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ كوچك.
و آن كه مي‌كارد و دل مي‌بندد و پيوند مي‌زند، اميدوار است و آن كه اميد دارد، حتماً عاشق است و آن كه عاشق است، دعا مي‌كند و آن كه دعا مي‌كند حتماً خدايي دارد.
پس دهقان خدايي داشت.

و او كه بر صندلي چوبي نشسته بود و ژاكتي به تن داشت و چاي مي‌نوشيد، با خود گفت: حال كه دختر چايكار و چوپان جوان و دهقان پير خدايي دارند، پس براي من هم خدايي‌ است. و چه لحظه‌اي بود آن لحظه كه دانست از صندلي چوبي و ژاكت پشمي و فنجان چاي هم به خدا راهي‌ است!

پی نوشت:

* اینقدر حالم بد بود و هست و فکر کنم تا چند روز آینده خواهد بود که نتونم هیچ عکسی رو اینجا بذارم.

** فقط اینو می خواستم بگم به... :

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز                     ورای حد تقریرست شرح آرزومندی

***راستی دوستان می دونستین ققنوس میمیره و دوباره متولد میشه؟ ولی همون ققنوسه و با همون ماهیت و همون .... پس سعی کن ققنوس باشی

****برای این ققنوس دعا کنین که .....

*****برای منم دعا کنین که حالم خیلی بده...

 ****** برای وبلاگم فال حافظ گرفتم این اومد ...

به حسن و خلق و وفا كس به يار ما نرسد       تو را در اين سخــــــن انكـــار كار ما نرسد
اگرچه حسن فروشان به جلوه آمــــــده اند       كسي به حسن و ملاحت به يار ما نرسد
به حق صحبت ديرين كه هيچ محـــــرم راز        به يــــــــــار يك جهت حق گزار مــــا نرسد
هـــــزار نقـــــش بـــرآيد ز كلك صنع و يكي        به دلپــــــذيري نقــــش نگــــــار مــا نرسد
هــــــــــــــــزار نقــــــد به بازار كــــانات آرند        يكـــــي بــــه سكــه صاحب عيار ما نرسد
دريـــغ قـــــافله عمــــــــــر كان چنان رفتند         كه گردشان به هــــواي ديــــار مــــا نرسد
دلا ز رنج حسودان مـــــرنج و واثق بــــاش         كه بد بــــه خـــــاطر اميدوار مـــــا نــــرسد
چنان بزي كه اگـــــر خاك ره شوي كس را         غبـــــــار خاطــــــــــري از ره گذار ما نرسد
                              بسوخت حافظ و ترسم كه شرح قصه او
                              به سمــــع پــــادشه كامگار مــــــا نرسد

******* با شروع ماه محرم قصد دارم از مراثي زيباي مداحان اهل بيت به جاي موسيقي وبلاگ استفاده كنم.

********                  اللهم ارزقناتوفيق شهادة في سبيلک


خدايا...

به من زيستني عطا کن که در لحظه مرگ بر بي ثمري لحظه اي که براي زيستن گذشته است حسرت نخورم و مردني عطا کن که بر بيهودگيش سوگوار نباشم. براي اينکه هرکس آنچنان ميميرد که زندگي کرده است.

خدايا...
چگونه زيستن را تو به من بياموز...چگونه مردن را خود خواهم آموخت...

خدايا...
رحمتي کن تا ايمان نان و نام برايم نياورد. قدرتم بخش تا نانم را و حتي نامم را در خطر ايمانم افکنم تا از
آنهايي باشم که پول دنيا را مي گيرند و براي دين کار ميکنند نه از آنهايي که پول دين ميگيرنند و براي دنيا
کار ميکنند...           

 

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 13:35

     |لينك مطلب

 

 

عنوان نداره این مطلب...

روزنوشت


پیش نوشت:
۱-امشب که ایمیل هامو چک می کردم سه چهار تا ایمیل از مجمع برام اومده بود. بازشون که کردم یه چیزایی نوشته بود . خب گفتم اینا همه اش شوخیه . کم کم شوخی شوخی جدی شد. چند تا از لینکها رو که باز کردم دیدم جریان جدیه. تموم تنم رو عرق سردی گرفت. نفسم بند اومده بود. یعنی چی آخه مرحوم حسن نظری؟ باورم نمیشه...!!!!
۲-وبلاگ بچه ها رو که باز می کنم می بینم بله ... حسن هم رفت... حسن جان مبارکت باشه.
۳-هیچی نمی تونم بگم ... این نوشته های پایین رو هم از وبلاگ یکی از بچه ها کپی کردم و گذاشتم اینجا.
۴-راستي هيچ به صوت وبلاگ حسن گوش كرده ايد...توجه چي؟
كسي كه راهي جنونه زياد تو دنيا نمي مونه
نماز وصلشو مي خونه با نغمه نقاره خونه
دل مي شه پر از طوفان وقت پابوس سلطان
ادامه شعر و صوت
 
نوشت:
انا لله و انا اليه راجعون


هنوز خيلي‏ها مثل من اميد دارند كه كسي از خواب صداي‏شان كند و بفهمند كه كابوسي ديده‏اند و تمام. يا اين كه فردا روز خبري بيايد كه همه حرف‏هاي ديشب اشتباه بوده است و ...

ولي حسن نظري رفته است. نمي‏دانيم الان كجاست ولي اين قدر مي‏دانيم كه حضرت امير‏المومنين عليه‏السلام رو ديده. مي‏دانيم كه الان اهل لا‏اله‏الا‏الله شده. مي‏دانيم كه ... ديگر توي اين دنيا نمي‏بينيمش...

به ما اين طور گفته‏اند كه امام رضا به ازاء هر بار زيارت‏شان، بعد از مرگ به‏مان سر مي‏زنند. شايد امام رضا رو ديده باشد. شايد ... شايد ... شايد...

اگر رفتن از اين دنيا تولد ديگري‏ست در دنياي ديگر، امروز روز تولد حسن است. و اين وبلاگ رو ثبت كرديم تا هديه‏هاي تولدش را از اين‏جا برايش بفرستيم. حداقل يك ختم قرآن، هر كسي به وسع خودش. اگر بيشتر از يك ختم قرآن شد كه چه بهتر. هر كسي آمادگي داره توي كامنت‏ها اعلام كنه تا توي اين ختم قرآن شريك بشه. ان‏شاءالله هديه‏ها به دستش برسد به نشان اين كه چه قدر دوستش داريم. اين مصيبت وارده را به خانواده محترم حسن‏آقا، دوستانش و همه وبلاگ‏نويسان، مخصوصا كاربران پارسي بلاگ تسليت مي‏گيم.

پی نوشت:

۱-راستی برای ما هم دعا کنین که ....

۲-چند وقت پیش حسن آقای نظری بهم گفت که آی دیش هک شده. قرار بود پسورد آی دی شو پس بگیرم و بهش بدم . ولی خب قسمت نشد.

۳-آهنگ طلاییه رو که چند وقت پیش روی وبلاگ بود حسن آقا بهم معرفی کرده بود.

 

  نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 23:20

     |لينك مطلب

 

 

روزنوشت....

روزنوشت


این روزها دنبال موضوعی می گشتم که بتونم در موردش چیزی بنویسم. خب طبق معمول موضوعات زیادی هم وجود داشت که می شد روی اون ها کار کرد ولی امشب تصمیم گرفتم در مورد موضوعاتی بنویسم که قبلا اشاره ای اجمالی بهشون کرده بودم و قصد داشتم در موردشون بنویسم ولی بنا به دلایلی موفق به این کار نشده بودم. در هر حال قصد دارم در طی چند روز آینده در مورد این مسائل بنویسم.

یکی از این مسائل خاطرات سفر کویت بود. طی چند یادداشت قسمتی از این سفرنامه را می نویسم.

خاطرات سفر کویت

این سفر که اردیبهشت ماه سال ۸۳ انجام شد در حقیقت اردویی بود که از طرف سازمان دانش آموزی ایران برگزار شده بود که هدف از برگزاری این اردو بازدید از مراکز علمی و آموزشی و فرهنگی کشور کویت و همچنین تشکیل کانون دوستی دانش آموزان ایران و کویت بود.

در این سفر به جز من ۱۱ نفر دیگر هم حضور داشتند .جمعا ۴پسر بوديم و ۸ دختر و دو تا سرپرست . البته دو تا ديگه از بچه ها هم بودن كه چون مشمول سربازي شده بودن نتونستن بيان.

خب زياد سراغ حاشيه نمي رم و مي رم سر اصل مطلب.

اول اينكه اين سفر نامه را تقديم مي كنم به تمام دوستان عزيز و گرامي ام:

سهند عارفی اسکویی ، میلاد ملکی ، رضا طاهری، محبوبه باباپور زریاب ، نگار لطفی زاده ، نیکو جاویدپور ، رعنا تابش ، الهام امیروند، معصومه ثامنی راد ، فرزانه زارعی و مرجان فیروزی

که افتخار این را داشتم که در این اردو با این عزیزان همراه باشم. و سرپرستان گرامی جناب آقای بهروز سپیدنامه و سرکار خانم سکینه سالمی و دوست عزیزم صمد نوروزیان و دوست عزيز که به علت مشکلاتی از این سفر باز ماند.

 قسمت اول سفرنامه كويت:

روز اول

و سرانجام انتظار ها به سر رسيد و پس از گذشت يكسال و دوماه به تمام دانش آموزان منتخب اعزامي به كويت اعلام شد كه در روز چهارشنبه ۹ ارديبهشت در اردوگاه شهيد باهنر تهران حضور پيدا كنند تا راس ساعت ۳ صبح به سمت فرودگاه حركت كنيم كه راس ساعت ۵:۴۵ به كويت پرواز خواهيم كرد. در روز چهارشنبه برخي از اعضاي اردو در اردوگاه گرد هم آمدند و پس از صرف شام جلسه اي با حضور خانم رحيمي و آقاي سپيدنامه و اعضا برگزار شد. در اين جلسه بچه هاي گروه نظرات و پيشنهادات خود را ارائه دادند و خانم رحيمي و آقاي سپيدنامه نيز به سوالات آنان پاسخ گفتند.

سپس در ساعت ۳:۱۵ بامداد به سوي فرودگاه مهرآباد حركت كرديم و پس از ملحق شده ۳ نفر ديگر از بچه ها به گروه در فرودگاه و پس از طي مراحل مختلف كنترل گذرنامه ها و تحويل بارها سرانجام هواپيماي ملي كويت در ساعت ۶:۱۰ صبح آسمان تهران را به مقصد كويت ترك كرد و پس از عبور از آبهاي نيلگون خليج فارس در ساعت ۷:۲۵ كوير خشك و خالي از سكنه اي در زير پايمان پديدارشد كه نويد ورود به كويت بود و پس از لحظاتي با فرودي آرام و لذت بخش وارد فرودگاه كويت شديم و در لحظه ورود با استقبال فوق العاده و صميمانه مسئولان آموزش و پرورش كويت و مسئولان و دانش آموزان ايراني مقيم كويت بويژه جناب آقاي صادقي رايزن فرهنگي سفارت و آقاي شعشعي معاونت سفارت جمهوري اسلامي ايران در كويت مواجه شديم كه پس از اين استقبال گرم و صميمانه بچه ها احساس دوري از سرزمين را با صفاي گرم مردمان كويت به تدريج از ياد بردند ولي آنگونه كه خود اظهار مي كردند  هيچ گونه دلتنگي وجود آنان را نه در آغاز سفر و نه در خاك كويت فرا نگرفته بود!!!!!!!! و اين نشان مي داد كه آنان كويت را همچون كشور خود مي دانستند . با توجه به اختلاف زماني حدود يك ساعت و نيم كويت با ايران حوالي ساعت ۸:۳۰ وارد هتل السفير واقع در منطقع رقعي كويت شديم و با رايزن فرهنگي سفارت و تعدادي از مسئولين آموزش و پرورش ملاقات كرديم كه در خصوص برنامه هاي آتي حضور دانش آموزان در كويت برنامه ريزي لازم صورت گرفت. سپس براي صرف صبحانه به رستوران هتل رفته و پس از آن زمينه هاي بيشتر آشنايي دانش آموزان ايراني با مسئولان كويت فراهم شد. در همان ابتدا بچه ها  خود را به ۳ گروه ۴ نفره تقسيم كردند و پس از تعيين اتاق ها دانش آموزان در گروه هاي ۲ نفري براي استراحت روانه اتاق هاي خود شدند. بعد از كمي استراحت از كافي نت واقع در هتل استفاده كرديم. بعد از ظهر آن روز براي بازديد از برجهاي كويت آماده شديم كه در لابي هتل خانم تهاني رئيس سازمان پيشاهنگي كويت(يا همان سازمان دانش آموزي خودمان) را ملاقات كرديم . بچه ها نيز به شوخي در بين خود او را خانم شاه حسيني خطاب مي كردند. وي نيز به همراه ما به بازديد از برجهاي كويت پرداخت.

اين برجها شامل ۳ برج به اندازه هاي متفاوت مي باشند. ۲ برج به صورت كروي است كه يكي از آنها مخزن تامين آب شيرين منطقه خود و ديگري به صورت محلي براي تفريحات بود كه رستوران گرداني نيز در قسمت كروي آن تعبيه شده بود. برج سوم هم به منظور تامين نور دو برج در بين آنها ساخته شده بود. در طي مسير نيز دانش آموزان از اطلاعاتي كه آقاي ماجد مصطفي العلي ميگفت استفاده كردند و بعد از حور در هتل و صرف شام براي استراحت روانه اتاق هاي خود شدند. از نكات جالب و به ياد ماندني در اين اردو غذاي آن بود كه باعث شد بچه ها حسابي دلشان براي غذاهاي مامان پز تنگ شود و در هر حالي بود غذاي آنجا را خورديم.

پايان روز اول

 

  نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 21:38

     |لينك مطلب

 

 

...

روزنوشت


مبعث هم اومد و رفت و نتونستیم ازش بهره مند بشیم. راستش خیلی دلم می خواست واسه این روز بزرگ یه مطلبی بنویسم. البته یه مطلبی از قبل داشتم که یکی دو روز روی وبلاگ بود ولی چون تکراری بود ورش داشتم(اگه قبلا نخوندینش بد نیست خوبه). این عید مبعث که اومد یه فرقی با اعیاد دیگه واسم داشت(این که چه فرقی داشت محرمانه ست). خب از این موضوع که بگذریم یکسری مسائلی هست که به نوعی باعث میشه که.... اینو فعلا نمی گم، بعدا درباره اش صحبت می کنم...

الان توی یک کافی نت نشستم و دارم بعد از چند روز حسابی توی اینترنت و وبلاگ دوستان می گردم.

راستش گفتم چون فعلا چیزی ندارم که بگم،  برم سراغ وبلاگ بچه ها و از قول اونها یک چیزهایی رو بنویسم. راستش بچه ها خیلی لیاقت داشتن که تونستن واسه عید مبعث مطلب بنویسن.

ارمیا که اینجور من فهمیدم داره میره سفر حج. خوش به حالش. خدا قسمت کنه ما هم دوباره بریم اونجا.(بعدا خاطرات سفرم به مکه و مدینه رو توی وبلاگ میذارم).

ارمیا مطلبش رو با این شعر شروع کرده:

پـــاي بر سـر خود نـِه دوسـت را در آغـوش آر       تا به كعبـه‌ي وصلش، دوري تو يـك گام است
گـر ز خويـــشتن رستي با حبيـــب پيوستي       ورنه تا ابــد مي‌سوز، كار و بار تو خام است!

البته قبلش هم مبعث ختم المرسلین رو تبریک گفته . در ادامه مطلبش هم حلالیت خواسته . ان شاءالله جای ما هم زیارت کنه. البته ارمیا  لینکی هم توی وبلاگش گذاشته که خوندنش واقعا لذت بخشه. البته من اون مطلب رو توی وبلاگم آوردم که وبلاگم یه جورایی متبرک بشه ...این مطلب از وبلاگ وبلاگ لوح دل انتخاب شده که نویسنده اش هم شهید ایلیا است...

اقرا بسم ربک الذي خلق ... بخوان! چه بخوانم؟ بخوان به نام پروردگارت که آفريد... بخوان اي محمد که دنيا در انتظار توست.
بخوان، زيرا که با خواندن تو نسيم بهار زندگي بر دشت و دمن مي وزد و سبزه هاي سعادت در صحن و صراي گيتي مي دمد.بخوان، زيرا شکوفه هاي حيات آهنگ شکفتن دارند و آرزوي راز گفتن. بخوان تا ديگر زاغ ها و زغن هاي جاهليت بر شاخساران خشکيده و خزان زده بشريت نخوانند و بوم ها و جغدهاي شوم توحش و بربريت بر بام خرابه هاي تمدن و انسانيت نوحه مرگ نسرايند.بخوان تا با نداي دلنشين و نغمه ملکوتي تو عمر ديو دنائت به سر آيد و بلبل کرامت نغمه بسرايد.

بخوان تا چشمه هاي زلال معارف از دامنه هاي حرا بجوشد و بر قامت دنياسبزه هاي صفا بپوشد.بخوان تا از انفاس نفيس تو رايحه روحبخش رياحين رحمت در کوچه هاي باغ تاريخ بپراکند و شميم شفابخش کلام تو مشام جان ها را بياکند. بخوان زيرا که شرافت اشرف مخلوقات در شرار اشرافيت مي سوزد و دژخيم شر بر اندام بشر جوشن جفا مي دوزد.

بخوان اي محمد! باز هم بخوان! بشر امروز بيش از پيش به تو و به پيام رهايي بخش تو نيازمند است.

و محمد خواند. محمد پيامبر راستين خدا و روشنگر راه هدي، از فراز حرا بر فرود دنيا ندا سر داد «قولوا لا اله الا الله تفلحوا» . هزاران خورشيد در حرا منفجر شد و صدها کهکشان ستاره بر سر و روي عالم فرو ريخت.

اي حرا! اي کوه بشکوه! اي راز دار پر اندوه! اي فرودگاه دردهاي انبوه! اي مهبط وحي و نبوت! اي معدن رسالت! اي کوه گران!دنيا تشنه عشق، سير از دگران است و به سوي تو نگران!

يالثارات الحسين

 

حرف آخر:

خیلی دلم می خواست روز میلاد امام علی اینو بگم ولی فرصتش پیش نیومد:

هر قلب به سینه قبله گاهی دارد                 هر قبله برای خود خدایی دارد
اما ز میـــان خـــانه می گفت خدا                 ایــوان نجف عجب صفایی دارد

 

  نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 10:9

     |لينك مطلب

 

 

روزنوشت

روزنوشت


به نام خداوند بزرگ کودک کوچک

نصفه تابستون گذشت. امسال تابستون هم مثل سالهای قبل می خواستم خیلی کارها کنم. البته یکسری از کارهام رو که انجام دادم.دو تا کتاب از پائولو کوئلیو ( زهیر - کنار رود پیدرا نشستم و گریستم) رو خوندم.(البته دومی رو توی اتوبوس) . یه ده بیست روز هم که یکسره توی جاده بودم. (جریانش مفصله). اخبار لبنان رو پیگیری می کردم و روی یه پروژه سایت واسه یه جشنواره کار می کردم و از راه دور هم کارهای سازمان دانشجویان رو پیگیری می کردم.واسه لبنان هم پیگیر بودم که اعزام بشم ولی خب چون امسال مشمول سربازی شدم و پاسپورتم هم اعتبارش تا پارسال بود و برام تمدید نکردن متاسفانه حسرت به دل موندم. البته بیشتر وقتم رو داشتم با کامپیوترم سرو کله می زدم که حسابی داغون شده .اینا رو بذارین یه طرف . شنبه قراره برم سر یه کاری. چه کاری؟ خب پارسال تابستون توی یه شرکتی کار می کردم. امسال هم ازم خواستن اونجا کار کنم .خب به دلایلی مجبورم برم اونجا و تقریبا ارتباطم با اینترنت قطع میشه.(البته فقط جمعه ها و پنجشنبه ها به اینترنت دسترسی دارم).

خب نمی دونم مطلبی رو که درباره پارسال تابستون نوشتم رو خوندین یا نه اگه خواستین یه سری بزنین. تیترش یادتونه؟ مواظب باش تو کفشت مار نره!!!

خب فعلا حرف دیگه ای ندارم فقط یه سری  وقایع روزانه رو نوشتم که ...

یا علی

-----------پی نوشت----------------

توی این چند روز روی چندتا موضوع داشتم کار می کردم که یه چیزهایی بنویسم ولی خب هنوز کامل نشده عناوینش ایناست .شاید تا هفته دیگه بعضی هاشون رو بیارم توی وبلاگ. اولین درمورد جریانات لبنان و فلسطینه که حتما باید یه چیزهایی بنویسم.

دومین موضوع هم راجع به اولین سرود ملی ایرانه که زمان مظفرالدین شاه قاجار ساخته شده و ارکستر سمفونیک ملل اونو بازسازی کرده لینکش رو هم می ذارم که ملت گوش کنن و لذت ببرن. واقعا سرود زیبا و حماسی ای بود.

سومین مطلب هم راجع به مسجد القصی است که تقریبا تمام مردم راجع به ساختمان مسجد القصی اشتباه می کنن. همین رو بدونین که تصویری که همیشه توی تلویزیون و روزنامه ها می بینیم مسجد القصی نیست و اسم این مسجد قبه الصخره است و یکی دیگه از توطئه های اسرائیله که مسجد القصی واقعی رو از مردم پنهان کنن. تصاویرش رو هم میذارم. خب فعلا .

 

  نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 18:46

     |لينك مطلب

 

 

هوا بس ناجوانمردانه گرم است...

روزنوشت


یه روز دیگه هم گذشت. نمی دونم درسته اینو می گم یا نه ولی الان به راحتی آدما رو تشخیص می دم. می دونم کی باهام رو راست و یکرنگه و کی دو رو. خیلی هاتون شاید اینو حس کرده باشین ولی خب توی همین روزها واقعا بعضی ها رو شناختم. شناختم که کیا باهام رو راست نیستن و... تو خود دانشگاه هم چند نفری اینطوری هستن .نمی دونم شاید قبلا نبودن و الان اینطوری شدن . شاید....

نمی دونم چی شده که اینطوری هستن .... به هر حال اصلا برام مهم نیست . قبلا خیلی برام مهم بود که کسی از من ناراحت نباشه . ولی خب دیگه اینطوری نیستم. برام مهم نیست.

بذار هر جور که می خوان باشن. من هم هر جور دلم بخواد برخورد می کنم...

....

حرف دیگه ای واسه گفتن ندارم...

 

  نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 13:55

     |لينك مطلب

 

 

حرف آخر

روزنوشت


فکر کنم این آخرین دل نوشته باشه .... می دونین دوستان زندگی خیلی عجیبه. خیلی اتفاقات غیر قابل پیش بینی توش می افته... نمی دونم... آدم توی زندگیش خیلی چیزها رو تجربه می کنه... شادی... غم... افسردگی... شادابی... تجربه...و...

زندگیم ... هیچی ندارم فعلا بگم... پس خداحافظ... تا بعد...

منتظر نوشته های سیاسی اجتماعی باشین از این به بعد...

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 18:13

     |لينك مطلب

 

 

خدایا به خاطر همه چیز متشکرم .... قسمت دوم

روزنوشت


یکی از دوستان پیغام گذاشته بود که این جریان دروغه و واسه جلب توجه نوشته می شه . من همینجا این حرف رو تکذیب می کنم و اعلام می کنم دلیل نمیشه چون توی زندگی ایشون همچین جریانی پیش نیومده بنابراین توی زندگی دیگران هم پیش نیاد و این جریان واقعیت داره.

قسمت دوم

در رو که باز کردم یه مرد حدودا ۴۵ ساله پشت در بود. با یکی از بچه ها کار داشت. تعارفش کردم به داخل خونه. قبلا درباره این آقا از بچه ها یه چیزهایی شنیده بودم ولی خب بر اساس اون چیزهای دیگه ای که یکسری از بچه های سازمان دانشجویان درباره یه نفری که مشخصاتش با این بنده خدا یکی بود زده بودن زیاد ازشم خوشم نیومد و رفتم توی اتاقم. نیم ساعت بعد اومدم کارهای شام رو انجام بدم. دیدم صدام کرد و گفت بچه ها خیلی از شما تعریف می کنن( البته اینو بگم که جای تعریف نداریم و اگه چیزی هست لطف بچه هاست ) خلاصه گفت بیا بشین چند دقیقه صحبت کنیم. من هم گفتم چشم . رفتیم نشستیم پای حرفهاش. نمی دونم چطوری بگم ولی همینقدر بدونید که حرفهاش طوری به دلم نشسته بود که این چند دقیقه حدود ۴ یا ۵ ساعت طول کشید. ساعت ۳ صبح گرفتم خوابیدم. خلاصه فرداش حسابی توی فکر بودم .و راجع به حرفهای اون فکر می کردم. این آقا بیشتر عمرش رو دنبال کارهای تحقیقی بوده و توی خیلی زمینه ها اطلاع داشت. توی ۱۷ سالگیش همه چیز رو ول کرده بود می خواست بره کوبا ولی سر از حوزه علمیه در آورده بود. (البته روحانی نبود) .از مسائل اقتصادی روز بگیرین تا جریان صوفی گری و عرفان و فلسفه و مولوی. مثلا تفسیر قرآن رو که بررسی می کرد  ۱۱ سال بود فقط ((آیه قل هوالله و احد )) داشت بررسی می کردو تازگی رفته بود توی تفسیر ((الله الصمد)) . خلاصه جریان مولانا و شمس تبریز واسم پیش اومده بود. توی دانشگاه هم بچه ها یکم سر به سرم گذاشتن واسه همین جریان. فردای اون روز زودتر از همیشه از دانشگاه اومدم و رفتم نشستم پای حرفهاش. حدود ۴،۳ ساعت دیگه صحبت کردیم . موقعی که داشت می رفت حسابی توی خودم رفته بودم و یه حالت بغض بهم دست داده بود. بعضی از حرفهاش حسابی روم تاثیر گذاشته بود و شاید به نوعی یه تغییری توی زندگیم ایجاد کرده باشه.

دو سه روزی از اون جریان گذشت. خیلی فکر کردم به این آشنایی و این موضوع. دیدم توی یه سری مسائل اشتباه کرده بود و به درستی فکر نکرده بودم  .خلاصه یه سری تصمیمات مهم توی زندگیم گرفتم که امیدوارم بتونم زندگی آرامی رو برای خودم مهیا کنم.

 

  نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:9

     |لينك مطلب

 

 

خدایا به خاطر همه چیز متشکرم....

روزنوشت


می خوام ماجرایی رو تعریف کنم که شاید قسمتی از مسیر زندگی منو تغییر داد ماجرایی که دو روز پیش اتفاق افتاد.

همه چیز از یک روز بارونی شروع شد. داشتم از تلفن کارتی دانشگاه به خونه زنگ می زدم. تلفنم که تموم شد بارون گرفته بود. یه بارون خیلی بهاری. بوی گلها و درختهای حیاط دانشگاه هم یه فضای رمانتیک ایجاد کرده بود. یه دفعه یه حال عجیبی بهم دست داد. واسه اولین بار داشتم این حال رو حس می کردم. یه آرامش عجیب و غریبی تمام وجودم رو گرفته بود. خیلی لذت بردم از این حال. همینطوری زیر بارون شروع کردم قدم زدن. بعد رفتم تو نمازخونه دانشگاه نماز ظهرو عصرم رو خوندم. بعدش یه نماز شکر و چند صفحه قرآن. خدا رو شکر کردم به خاطر این آرامش عجیب. همون طوری قرآن رو بغل کردم و چسبوندم به صورتم و می بوسیدمش و می بوئیدم. بعد بلند شدم رفتم توی ساختمون دانشکده . از پنجره زل زدم به بیرون . بعد هم رفتم سر کلاس. غروب که برگشتم خونه تو اتاقم داشتم موسیقی گوش می دادم که یکی در زد. درو که باز کردم یکی رو دیدم که باعث شد نظرم به خیلی چیزها عوض بشه . کسی که شاید یه بخشی از مسیر زندگیم رو تغییر داد.کسی که شاید ربطی به اون آرامش داشته باشه . شاید هم نداشته باشه.نمی دونم...

تا اینجا رو داشته باشین. بقیه رو بعدا می نویسم...

 

  نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 13:54

     |لينك مطلب

 

 

تصاویری از شمال ایران...تقدیم به تمام دوستان شمالی ام...

روزنوشت


 

 

  نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 10:31

     |لينك مطلب

 

 

روزنوشت


تصوير زيبايي از شمال

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 14:1

     |لينك مطلب

 

 

سفرنامه کویت ××× قسمت سوم

روزنوشت


روز سوم

در سومین روز سفر برنامه خاصی نداشتیم و قسمت اصلی برنامه ما به شب بر می گشت که با مسئولان سازمان پیشاهنگی کویت دیدار داشتیم. صبح امروز به تعدادی از بازارهای کویت رفتیم تا ضمن خریدی کم با کشور کویت بیشتر آشنا شویم. امروز نیز مانند روزهای قبل خانواده آقای صادقی نیز همراه ما آمده بودند و نیز خانم تهانی و خانم العنزی هم همراه ما بودند. ماجد نیز مانند دو روز قبل همواره از ما عکس می گرفت. ماجد مصطفی دکترای روانشناسی داشت و از همان روز اول با بچه ها حسابی رفیق شده بود. شب در هتل برای دیدار با مسئولان سازمان پیشاهنگی کویت آماده می شدیم که اعلام شد آنها به هتل ما آمده اند و در قسمت لابی هتل منتظر ما هستند .ما نیز خود را آمده کردیم و همراه هدایایی که از طرف سازمان دانش آموزی ایران با خود آورده بودیم به محل برگزاری جلسه آنشب رفتیم. مسئول فعالیت های فرهنگی سازمان پیشاهنگی کویت در ضمن سخنان خود به نمایندگی از طرف خود و وزارت آموزش و پرورش و تمام مردم کویت آرزوی اقامت خوشی در وطن دوم(کویت) برای ما کردند.

بعد از صحبت های ایشان دانش آموزان سوالات خود را درباره آموزش و پرورش و سازمان پیشاهنگی کویت از وی پرسیدند که به یک یک سوالات پاسخ داد. ما نیز قطع نامه صلحی را تهیه کرده و به ۳ زبان فارسی ، انگلیسی و عربی ترجمه کرده بودیم و خواستار آن بودیم که این قطع نامه به امضای دانش آموزان ایرانی و کویتی برسد. ایشان پس از خواندن قطع نامه به یکی از تبصره های دستورات اجرایی آن ایراد گرفت که آقای سپیدنامه ضمن توضیح درباره آن ، وی را متقاعد ساخت . در پایان نیز از طرف سازمان پیشاهنگی کویت هدایایی به ما اهدا شد و خانم زریاب به نمایندگی از بقیه بچه ها ضمن تشکر و قدردانی از مسئولان آموزش و پرورش و سازمان پیشاهنگی کویت ، از کمک های انسان دوستانه کویت به زلزله زدگان بم تشکر کرد و از آنان خواستیم تا در آینده ی نه چندان دور دانش آموزان کویتی را نیز به ایران بیاورند.

از نکات جالب در این اردو این بود که مسئول فعالیت های فرهنگی سازمان پیشاهنگی کویت وقتی مشاهده کرد که بچه ها به زبان انگلیسی تسلط کامل دارند از آقای سپیدنامه پرسید آیا بقیه بچه ها هم همین گونه می توانند به انگلیسی صحبت کنند؟ آقای سپیدنامه هم با لبخند پاسخ دادند بله، یکی از شرایط انتخاب بچه ها برای این اردو تسلط به زبان انگلیسی بود.

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 19:0

     |لينك مطلب

 

 

سفرنامه كويت××قسمت دوم

روزنوشت


در دومین روز سفر اتفاق خاصی رخ نداد و به این دلیل که سه روز او سفر با سه روز تعطیلی رسمی در کویت همزمان شده بود کار خاصی انجام نمی دادیم. در دومین روز نزدیک ظهر به یکی از مساجد شیعیان به نام مسجد امام حسین(ع) رفتیم و نماز ظهر و عصر را به جماعت خواندیم. سخنران مسجد در بین سخنان خود پس از نماز ظهر به ذکر مسائلی همچون اهمیت نماز جماعت، فضيلت ساخت مسجد و مشاركت در ساخت آن، مسائل سياسي و اجتماعي روز و منطقه اشاره داشت. در مسجد اتفاق جالبي افتاد كه براي بچه ها به ياد ماندني و خاطره انگيز بود. ماجرا از اين قرار بود كه سخنران هنگامي كه در مورد فضيلت ساخت مسجد صحبت مي كرد به ذكر سخني از امام خميني پرداخت و در اين هنگام تمام نمازگزاران و حاضرين در مسجد با شنيدن نام امام خميني از زبان سخنران كه ايشان را الامام خميني(ره) ناميد سه صلوات بلند فرستادند كه اين سبب خوشحالي بچه ها شد و به قولي حسابي سر حال آمدند.پس از نماز به هتل برگشتیم و پس از صرف نهار و کمی استراحت بعد از ظهر آن روز به طرف فروشگاه بزرگ سلطان حرکت کردیم. حقیقتا امکانات پیشرفته تری از فروشگاه های زنجیره ای ایران نداشت ولی یک تفاوت اساسی وجود داشت و آن بالا بودن فوق العاده قیمت ها بود. بعد از صرف آب میوه در کافی شاپ فروشگاه به دیدار سفیر ایران در کویت و ضیافت شامی که از طرف سفارت برگزار شده بود رفتیم. بچه ها با دیدن سفارت ایران خیلی خوشحال شدند و وقتی پا به حیاط سفارت گذاشتیم گفتند وارد ایران شده ا