تبليغاتX
Webnevesht
 

و در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود... و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و او با عدم و عدم گوش نداشت... حرف هایی هست برای گفتن... که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند . حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

دل نوشت
روزنوشت
سیاست و اجتماع
فرهنگ و هنر
ما و آقا مرتضا
شخصی
خط نوشت
روزمرگي ها

توحید نامه
يك خواب آلود
وحدت عماد
جلیل صفربیگی
ارمیا معمر
محمدحسین رنجبران
نیایش ققنوس
الهه مشرق زمين
صداي بال فرشتگان
دکتر افروغ
توهم
محمد مسيح
محمدرضا زائری
پارتیزان
یه امل مدرنیسم نشده
علیرضا ناصح
چهار ديپلمات
و عشق صدای فاصله هاست
مبارزه با تهاجم فرهنگی
ته تغاری خانواده
علی طائبی
محمدآل حبيب
حجت حسنی سعادت
بچه هاي قلم
پارادایس
مسافر کوچولو
خبرنگار مسلمان
اميرمهدي حكيمي
گلبرگ
حيات طيبه
الوهیت
دستنوشته های احمقانه
ما همه خوبیم
شعری برای تو ...
ميدون مين
من ٍ او
داداشيم
B L O G F A

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384

 


صفحه نخست  | بايگاني  |  درباره من  |  تماس با من

 

گزارش نيوزويك از برتري احمدي نژاد در انتخابات آينده
بيمه همه ايرانيان فاقد بيمه با ماهي 2750 تومان
سر خم مي سلامت شكند اگر سبويي
مأموريت ويژه سخنگويان داخلي امريکا؛ لوث کردن توطئه ترور احمدي‌نژاد
دولت با شجاعت طرح تحول اقتصادي را مطرح كرد
چوب لای چرخ دولت نگذارند، طرح تحول اقتصادی موفق خواهد بود
طرح تحول اقتصادی موجب افزایش کارآیی و رفاه خانوارهای کم درآمد
يك استاد دانشگاه:طرح اقتصادي دولت آثار ضد تورمي دارد
مقاله ای مهم درباره رهبر انقلاب
مقاله ای مهم درباره رهبر انقلاب
آرشيو پيوندهاي روزانه
 
 

 

روایت سوم و چهارم

دل نوشت


روایت سوم

به لات و عزي سوگند سالها صبر کرده بوديم و در لباس اسلام مرارت نماز و روزه را کشيده بوديم تا فرصت ما فرا رسد ...به لات وعزي سوگند سالها « محمد » را تحمل کرديم و به روي خودمان نياورديم تا دوران او بگذرد....

ناچار بوديم بيعت علي را بگيريم و نمي آمد مجبور بوديم کار را تمام کرديم و تسليم نمي شد . به در خانه اش رفتيم.

اما دوباره دختر محمد با ما طرف شد. چه بايد مي کرديم. ديدم اينگونه نمي شود،خواستم در را باز کنم،دستهايش را پيش آورد تا در را ببندد.تازيانه آن غلام سياه را گرفتم خواستم در را باز کنم،نمي گذاشت تازيانه را بلند کردم و آنقدر زدم تا دستانش را کشيد .ناله اي کرد وسوزناک گريست. دست، دست محمد بود که در را گرفته بود.صدا، صداي محمد بود که مي ناليد.به ياد همه سالهايي افتادم که نمي شد در برابر هيبت و جلالش سخن گفت.به ياد همه روزهايي ا فتادم که خدايان ما را تحقير کرده بود.به ياد همه لحظه هايي ا فتادم که کينه بر جانم چنگ مي زد و مجبور بودم آرام باشم....

اين دختر، فرزند محمد بود.و محمد مرده بود...

اينک محمد در پشت در مي ناليد.اينک محمد در پشت در مي گريست.اينک محمد در چنگ من بود.

« محمد... محمد... ».فرياد زدم.

به لات و عزي سوگند چنان بر در کوبيدم که صداي استخوانهاي زنانه اش به گوشم رسيد.محمد بود که فرياد زد:« پدر جان، ببين با جگر گوشه ات چه مي کنند!»

 

روایت چهارم

چه کشيدم من که دستم بسته بود.چه کشيدم من که زبانم در کام بود.چه کشيدم من که شمشيرم در نيام بود.چه کشيدم من که پيامبر با من عهد بسته بود.و من تعهد کرده بودم هر چه ديدم خاموش باشم.

آه... اما نمي دانستم اين بار آوار بلا بر من فرو نمي ريزد.نميدانستم اين بار شعله هاي مصيبت وجود مرا نمي سوزاند.پيامبر نگفته بود که پيش چشمم حبيبه خدا را ميزنند و بايد خاموش باشم.
نگفته بود که پيش رويم همسرم را لگد مي کنند و بايد نگاه کنم.

نگفته بود که حسن و حسين پناه زينب مي شوند و من نمي توانم پناه دختر پيامبر باشم.
فضه بسوي فاطمه دويد و آشوبگران به داخل خانه ريختند.فضه توانست فاطمه را کنار بکشد تا زير دست و پا نماند.و من تنها توانستم خود را جلو بياندازم تا بچه ها گرفتار آن حراميان نشوند....

يکي دستم را گرفته بود و يکي پايم را مي کشيد.يکي در سينه ام آويخته بود و يکي چنگ در صورتم مي زد .

فاطمه بيهوش بود انگار اما نمي دانم چگونه ديده باز کرد و مرا ميان کوچه ديد که ريسمان به گردنم ا فکنده اند و مي کشند.روي برگرداندم و در آستانه در فاطمه را ديدم که با مقنعه خون آلود ولباس خاکي دست بر ديوار گرفته است.

فاطمه را ديدم که بچه هاي مضطرب از پشت سرش نگاه مي کنند.فاطمه نمي توانست راه برود.
نميدانم چطور اين چند قدم را برداشته بود.فاطمه نمي توانست سخن بگويد.نميدانم چگونه مي ناليد و فرياد مي زد.

بازوان تازيانه خورده اش حرکت نداشت.نمي دانم فاطمه چه سان دست بر ريسمان انداخته بود و در زير مشت و لگد نامحرمان مي کوشيد تا مرا برهاند.

خدايا، اين من بودم که اينک اينگونه دستخوش تاراج مشتي مرد نما مي شدم.

من که يک تنه در برابر لشکرها مي ايستادم .خدايا اين من بودم که نمي توانستم از دختر هجده ساله پيامبر دفاع کنم.من که در چهارده سالگي سنگ و چماق اين جماعت را مي خوردم و تنم سپر آن پيامبر بود.خدايا، این من که بودم که دست به شمشیر نمی بردم، من که از شمشیرم رزم آوران نامدار عرب هراسان بودند.خدایا، این علی بود آیا که پیش چشم همسر و فرزندانش بر خاک افتاده و کتک می خورد؟

دیگر نفمیدم فاطمه در آن هیاهو چه شد.مرا کشان کشان می بردند. و گرد و خاک میان کوچه راه را بر چشمانم بسته بود...

تنها صدای پیامبر بود که از میان گرد و خاک به گوش می رسید، وپیامبر تازیانه می خورد! 

 

  نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 12:47

     |لينك مطلب

 

 

روایت دوم

دل نوشت


بانو که رفت پشت در،گفتم از او حيا مي‌کنند و مي‌روند.گفتم از يادگار پيامبر(ص) بيمناک مي‌شوند و مي‌گريزند.بچه‌ها را گوشه اتاق نگه‌داشتم؛و با اشاره مولادر پي بانو رفتم.

...

بانو كه رفت پشت در دل‌خوش شدم که اين اضطراب و آشوب پايان مي‌پذيرد.

...

منتظر بودم تا دوباره بانو را همراهي کنم.و دوباره به اتاقش بازگردانم.

نمي‌دانم چه شد.نمي‌دانم آن تيره‌بختِ جنايت‌کار چه کرد. نفهميدم در چگونه باز شد و بانو پشت در چه کشيد؛که ناليد و صدايم زد:

...

فقط ناليد و گفت: فضه!

دويدم.سر آسيمه بانو را در آغوش گرفتم.

ناليد: « فضه...محسن را کشتند.»

آه،ميخ در خونين بود.و آتش زبانه مي‌کشيد...

 

  نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 10:13

     |لينك مطلب

 

 

امام مثل بقیه نبود...

دل نوشت


امام مثل بقیه نبود. با همه فرق می‌کرد. امام مثل هوا بود. همه آنرا تجربه می‌کردند. به نحو مطبوعی، عمیقاً آن را در ریه‌ها فرو می‌بردند. اما هیچ وقت لازم نبود راجع به آن فکر کنند. هوا ماندنی است. امام دریا بود و ماهی ها به جز آب چه می دانند؟ تمام زندگیشان آب است. وقتی ماهی از آب جدا شود، روی زمین بیفتد (تازه زمینی که آرام تر از دریاست)، شروع می کند به تکان خوردن. ماهی دست و پا ندارد! وگرنه می‌شد نوشت که به نحو ناجوری دست و پا می زند. تنش را بر زمین می کوبد. و گاهی به اندازه طول بدنش از زمین بالاتر می رود و دوباره به زمین می خورد. ستون مهره هایش را خم و راست می کند. مثل فنر از جا می پرد. با سر و دمش به زمین ضربه می زند. به هوا بلند مي‌شود. با شکم روی زمین می افتد. و دوباره همین کار را تکرار می کند.

علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب، به دلایل طبیعی می میرد. اما هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد، تصدیق می کند که ماهی از بی آبی به دلیلی طبیعی نمی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد!

اگر چه در گفتگوها حرفی از امام برده نمی شد، اگر چه در بسیاری از جاها تصویر کاغذیش حضور داشت، اگر چه در خیلی از جاها فقط پای جمله ای اسمش را نوشته بودند، اما همه جا حضور داشت. خیلی چیزها بدون اسمش هیچ معنی ای نداشت. جبهه، خط مقدم، بسیجی، و حتی چیزهای بزرگتر مثل انقلاب. امام برای آنهایی که دوستش داشتند، یک حضور دائمی نامحسوس بود. وقتی امام می گفت:

- من بازوی شما را می‌بوسم،

گرمایی از بازوی چپ تا قلب هزاران بسیجی جریان پیدا می کرد. این گرما وجود داشت. انگار که امام بازوی تک تک آنها را بوسیده باشد. حال آن که بسیاری از آنان هیچ وقت امام را ندیده بودند. بسیجی بدون امام معنی نداشت. وقتی وجود آدم تا این درجه به وجود دیگری وابسته باشد، هیچ وقت در مورد وجود دیگری فکر نمی کند. کسی باور نمی کرد امام بمیرد. به فکر کسی هم نمی آمد که امام بمیرد. مرگ امام در مخیله هیچ کسی نمی گنجید و از این رو بود که بعد از اعلام خبر مرگ، همه گیج بودند. بدترین قشرهای اجتماعی، در مورد مسایل اجتماعی، فئودال ها و بورژواها هستند. زاویه دیدشان نسبت به مسایل اجتماعی از بدترین جهت است. در ایران، البته بعد از انقلاب، این دو دسته با هم مخلوط شده بودند. انقلاب طبقه فئودال را بورژوا می کند. جنگ طبقه بورژوا را فئودال می کند. در ایران بلافاصله بعد از انقلاب، جنگ شده بود!

شاید تعریف بورژوا همین باشد. کسی که فقط از زاویه دید خودش به مسایل اجتماعی فکر می کند. همه بورژواها و فئودال های ایرانی همین خاصیت را دارند. اما سوگ امام برای آنها عجیب بود. زاویه دید آنها را حتی چیزی مثل شوک اجتماعی پذیرش صلح هم به هم نزده بود. در هنگام پذیرش قطعنامه که اپوزیسیون‌ها از به هدر رفتن نیروی نهفته جوانان می گفتند، هنگامی که بسیجی ها بدون دلیل واضحی ناراحت بودند، وقتی که مردم، همه گیج بودند، طبقه بورژوا مشغول پرتنش ترین معاملات اقتصادی بودند. پشت آنها را مرگ صدها هزار نفر هم نمی لرزاند!

اما حالا مرگ یک نفر زاویه دید آنها را عوض کرده بود. همه گیج بودند. وقتی خبر مرگ امام را می شنیدند، باور نمی کردند.خیلی‌ها سعی می کردند خود را ناراحت نشان ندهند. چرا که نظام سیاسی- اجتماعی فقط یک بستر است برای فعالیتهای اقتصادی. این بستر هر چه باشد تفاوتی ندارد. اگر زیاد رنگ عوض کند، فعالیت های اقتصادی متنوع تر می شود. اگر ثابت باشد، سود را باید در کارهای بلند مدت اقتصادی جستجو کرد. همه می دانستند با مرگ امام این بستر تکان نمی خورد، اما چیزی فرای زمین بستر تکان می خورد. این تکان حتی این طبقه را هم گیج کرده بود. همه گرفته و گیج بودند. حتی آنهایی هم که با امام هیچ رابطه‌ای نداشتند.

اندوهی غریب در چهره مردم ریشه دوانیده بود که به یقین از ترس برای آینده نبود. ایرانی ها هیچ وقت آینده‌نگر نبوده اند. وقتی پدر یک خانواده می میرد، اندوه بر همه مستولی میشود. فرق پدر با بقیه شاید در بزرگتر بودن است. این اندوه برای همه یکسان است. پسر چه عاشق پدر باشد و چه نباشد، اندوهگین می شود. پسر حتی اگر کینه پدر را در دل داشته باشد، در مرگ پدر افسرده می شود. بزرگ‌تر چیزی مثل سایه است. بی سبب نیست که به مثل می گویند:

- خدا سایه بزرگتر را از سر کسی کم نکند.

سایه از سر همه کم شده بود. بورژوا، فئودال، اپوزیسیون، انتلکتوئل،بسیجی، چپی، راستی، هیچ کدام فرقی نمی کرد. سایه بزرگتر از سر همه کم شده بود. این بار کسی از دریا ماهی نگرفته بود. از ماهی، دریا را گرفته بودند. ماهی های حلال گوشت و حرام گوشت، همه به نحو تاثیر برانگیزی بالا و پایین می پریدند. ستون فقراتشان را خم می کردند. مثل کمان. بعد عین تیر که از چله رها می شود، با سر و دمشان به زمین ضربه می زدند و به هوا پرتاب می شدند. دوباره با شکم به زمین می خوردند و این کار مرتب تکرار می شد!!!

ماهی ها خودکشی می کردند!

 

  •  بخش هایی از  کتاب ارمیا...رضا امیرخانی... برای اونایی که ارمیا رو خونده باشن یه ارتباط عجیبی هست بین ارمیا و امام...جدا شدنی نیست...امکان  نداره اسم ارمیا رو بشنوی و یاد امام نیوفتی...و از عشق به امام بشنوی و یاد ارمیا نیوفتی....
  • خیلی وقت بود دلم میخواست از رضا امیرخانی بگم و قلم جادوییش....اگه یه کتابی مثل ارمیا یا من ِ او رو خونده باشی  حتما لابلای داستان حسابی میخندی یا گریه می کنی -واقعا گریه می کنی ها! -   اگه بی غیرت باشی -اون غیرت نه ها! این یکی غیرت رو میگم- حسابی با غیرتت می کنه ....اگه توی زندگیت هیچی نداشته باشی که بهش افتخار کنی حسابی آرمانگرا و اصولگرات میکنه.... عاشق میشی.... من عشق فعف ثم مات مات شهیدا....پیشنهاد میکنم حتما کتابهاشو بخونین...اگه جلال آل احمد برای پدران و پدربزرگان ما نویسنده ای متعهد بود رضا امیرخانی حتما برای ما و فرزندان ما اینگونه خواهد بود....
  • ..........
  • .
  • .......
  •   همچو عکس رخ مهتاب که در آب افتاد...در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست....
 

  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 13:32

     |لينك مطلب

 

 

روایت اول...

دل نوشت


خانه علي(ع) عزاخانه بود.حسن(ع) و حسين(ع) از دوري پيامبر(ص) بي‌تابي مي‌كردند.و من آرام و قرار نداشتم.اگر علي(ع) نبود و سيماي نوراني‌اش اميدم نمي‌بخشيد؛اگر حسن(ع) و حسين(ع) اين‌قدر رنگ و بوي پيامبر(ص) را نداشتند؛اگر زينب(س) با آن نگاه مادرانه و آسماني روبرويم نمي‌نشست؛نفس‌هاي سردي كه در سينه‌ام فرو مي‌رفت بازنمي‌گشت.و آه‌هاي سوزان كه از جانم برمي‌آمد،هستي عالم را مي‌سوزاند.

بيرون خانه غوغا بود.و هر كه مي‌رسيد خبر از فتنه و آشوب مي‌آورد.درون خانه را اما، هنوز بهت و ناباوري مصيبت،ساكن نگه داشته بود.

سيل طغيان گويي از حضيض سقيفه اندك اندكبه آستان اوج « بيت الله » زبانه مي‌كشيد.بوي خیانت و جنايت آرام آرام فضاي كوچه‌ها را پرمي‌كرد.

سروصدايي از پشت در روي علي(ع) را برگرداند.فرياد شيطان بود از حلقوم غلامي بدكار و بد نام.سياهي فتنه بود انگار در چهره فرستاده اي شوم.جسارتي بي سابقه بود،پس از رحلت پيامبر(ص)بر حرم دخترش و در پيشگاه محراب و مسجدش.
...

علي(ع) آرام و خشمگين به در خيره ماند.شير خدا به خروش مي‌آمد....فرياد شيطان خاموشي نداشت.
كينه‌ها و عقده‌هاي فروخورده ساليان سرباز كرده بود.بغض‌هاي بدر و احد و خيبر گشوده مي‌شد.

علي(ع) به من نگاه كرد؛و من به كودكان مضطرب. علي(ع) با نگاهش بچه‌ها را آرامش بخشيد و پاسخشان گفت:« برويد. من را بيعت سزاوار نيست. »

فرياد شيطان خاموشي نداشت.
با علي:
« بيا و بيعت كن وگرنه خانه را با هركه در او هست به آتش مي‌كشيم.»

گمان مي‌كردم بي‌پروايي كنند، اما نه اين‌قدر. گمان مي‌كردم حريم‌ها را بشكنند، اما نه اين‌گونه.منتظر بودم تا درون خود را خويش آشكار سازند، اما نه اين‌قدر زود....همچنان فرياد مي‌زدند.

اين بار من ناليدم.« از خدا بترسيد و از پيامبرش حيا كنيد. از در اين خانه دور شويد.»

گويي رفتند.اما لختي نگذشت كه هياهويشان دوباره فضا را آلود.اين بار گويي بوي فتنه آزارنده‌تر بود؛ و سياهي طغيان افزون‌تر.فرياد شيطان دوباره بر خانه وحي الهي سايه افكند. شيطان به خدا سوگند مي‌خورد!در صداي خراشنده ابليس سخن از هيزم بود و آتش؛ كه وحشيانه به در لگد مي‌زد.و گويي هنوز دز پي بهانه مي‌گشت.
...
گفتم شايد به بهانه رويارويي با علي(ع) از خطاب من پرهيز مي‌كند.چاره اي نبود.از دختز پيامبر(س) كه بايد شرم مي‌كردند.چاره اي نبود. از ناموس خدا كه بايد شرم مي‌كردند.چاره اي نبود.خود برخاستم.
و در حالي كه آرام قدم برمي‌داشتم، پشت در رفتم...

....
ابليس را گفتم: « من دختر پيامبرم. نمي‌داني؟هنوز كفن پيامبر خشك نشده است.و هنوز اين در و ديوار بوي حضور آسمانيش را دارد.از او شرم نمي‌كنيد؟ »

ديگر بايد بر مي‌گشت.ديگر بايد مي‌ترسيد و خاموش مي‌شد.ديگر بايد آرام مي‌گرفت.اما بي حيا فرياد زد:
« ما با زنها كاري نداريم. »و نعره كشيد.

نمي‌دانم چه شد؛نفهميدم چه كرد؛ندانستم چه پيش آمد؛ كه از درون پيكرم، « محسن » شكست و من فرو ريختم...

 

پی نوشت:

  • برگرفته شده از کتاب بیت الاحزان آقای محمدرضا زائری عزیز...سال گذشته هم این مطلب رو نوشته بودم ...چند وقت قبل قرار بود این مطلب بعلاوه چند مطلب دیگه در همین رابطه توی ماهنامه جوان منتشر بشه...که معمولا هرشماره مطلبی رو توی این نشریه می نویسم... اما ظاهرا بخاطر گفتن بی پرده حقایق ماجرا این مطلب رد شد...به همین دلیل تصمیم گرفتم دوباره بنویسم...
  • ......
  • عادت شده توی بعضی ماه ها کم  بنویسیم و توی خرداد ماه همیشه به اندازه کل سال مطلب بنویسم...فکر کنم خرداد امسال هم اینجور بشه...
 

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 19:44

     |لينك مطلب

 

 

بهاریه...

دل نوشت


                       

 پيش نوشت:

زماني که وحدت عماد تماس گرفت و از نوشتن بهاريه براي نشریه گفت و گفت که اين بخش را براي نويسندگان گريز پاي! در نظر گرفته اند ذهنم کشيده شد به سمت تحويل سال قبل(86) و نيم ساعت قبل از آن. زماني که با يکي از بچه هاي کلاس مشغول رد و بدل کردن چند اس ام اس بودم و صحبت درباره سالي که در پيش است و البته انتخاب نام پروژه مشترکمان.

ذهنم کشيده شد به فال حافظي که در آن لحظه گرفتم و خواجه شيراز در جوابم گفت بود:

دوش ديدم که ملايک در ميخانه زدند/ گل آدم بسرشتند وبه پيمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف و ملکوت/ با من راه نشين باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشيد/قرعه کار به نام من ديوانه زدند

و من در فکر اين که يعني چه؟

به اين فکر کردم که چرا هر ساله سر سفره هفت سين از خداوند مي خواهيم که سال جديد اين باشيم و آن و البته اين خواسته مان شايد چند روز بيشتر دوام نداشته باشد و باز همان مي شويم که بوديم. ...

به زندگي جديدي فکر کردم که از چند ماه قبل آغاز کرده بودم ونقطه اوج آن را در سال جديد آرزو داشتم و اين شعر بي دليل نيامده بود! در مسيري حرکت کرده بودم که نقطه توقف و بازگشتي نداشت و بي راهه هم نبود....

از خداوند خواسته بودم که دگرگون کند مرا و زندگي ام را و آنچه را عطا کند که مصداق يا مقلب القلوب و الابصار باشد و حول حالنا الي احسن الحال. تحولي عظيم و عزيز و نيکو...سرنوشتي خير... و حرکت در مسيري که نزديک کند اين انسان خاکي را به خليفه الله علي الارض شدن که همين است دليل آفرينش ما...

اما احساس اينکه چيزي کم است که جايش را هيچ چيز پر نمي کند ...بگذريم.... از آنجا که تمام ذرات عالم نشانه هاي اويند و هر کس راهنما ، دوستی و استادي عزيز راه را نشانمان داد و گفت:

نوشت :

اگر در زندگی ات چیزی کم است که جایش را هیچ چیز پر نمی کند!

اگر تعریف زندگی با قواعد متابولیسم، بیولوژی، منازعه برای بقا و ار این دست معیارها، تو را از حیوان و جماد تمیز نمی دهد!

اگر باور داری خلیفه خدا بر روی زمینی ولی در اسارت نامرئی به نابسامانی گرفتار آمده ای!

اگر زندگی ات با همه داشته هایت آنقدر دلچسب و رضایت بخش نیست که برای فردایش مشتاق باشی!

بیا ...

و بدان...

که حیات طیبه را کم داریم...

شمیمی از زندگی پاک...

طراوتی از زیستنی نیکو...

رایحه ای از حضوری معنادار و مدام...

بيا ... و بدان... که حيات طيبه را کم داريم... شميمي از زندگي پاک... طراوتي از زيستني نيکو... رايحه اي از حضوري معنادار و مدام... حيات طيبه، شيوه اي براي زيستن است كه به تو هديه مي شود. نه آن كه كسبش كني يا به دستش بياوري!!! تملكي نيست و سند نمي خورد!!! به حد و حصر نمي آيد...

رهاورد يك سير است... "سير الي الله ..."

مسيري وسيع كه همه هستي مسافر آنند...

يكي با شتاب بيشتر و يكي با شتاب كمتر...

سرباز و گوش به فرمان... آگاهانه و ناآگاهانه...

"و لله جنود السماوات و الارض..."

تنها آنانكه غفلت مي ورزند و بازي مي خورند، از حيات طيبه و مواهب آن بي بهره مي مانند...

حيات طيبه هديه خداوند است به قلب هايي كه به هنگام ياد خدا به لرزه مي افتند...

"وجلت قلوبهم..."

هديه به حافظان پيمان عشق و ميثاق الست...

پاس داران "قالو بلي..."

حيات طيبه ميوه باغستان سبحان الله و والحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر است... حياتي كه نفس تا نفسش،‌قدم تا قدمش،‌هر آنش با رب الناس و ملك الناس و اله الناس پيوند خورده است...

 

پي نوشت:

تحویل سال نزديک است...

از خداوند بخواهيم که قلب هايمان را دگرگون کند و احوال مان را نيز... و ما را در حرکت بسوي دريافت حيات طيبه ياري کند و عيدي مان را داشتن حيات طيبه... که از هر چيزي در اين دنيا مهم تر است و ... و از هر آرزوي سر سفره هفت سين نيز مهم تر...که راهيست براي رسيدن به مقصود و معشوق...

جوانمردي گفت: بار خدايا! اي دگرگون کننده قلب ها ! قلب مرا بر دين خود استوار فرما.

جماعت گفتند : اي جوانمرد ! آيا قلب ها دگرگون مي شوند؟

گفت: بلي ! خداوند بشري را خلق نکرد ، جز آنکه قلب او بين دو انگشت از انگشتان خداست، اگر بخواهد آنرا بلند مي کند و اگر بخواهد مي نشاند...

يا مقلب القلوب و الابصار...

يا مدبر اليل و النهار...

يا محول الحول و الاحوال...

حول حالنا الي احسن الحا...

 

سر گشته در این بادیه تا چند بپوییم/ای کعبه ی مقصود تو را از که بجوییم

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 8:0

     |لينك مطلب

 

 

ما نیز عماد مغنیه خواهیم بود...

دل نوشت


من المونین رجال صدقوا ما عاهدوا الله و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا

لبیک یا سیدحسن...

گفتی از گسترش نبرد در هر زمان و مکان تا محو و نابودی اسرائیل...

گفتی:من در برابر جسد پاک او و در برابر شما و جهانیان که در انتظار موضعگیری حزب‌الله در این لحظه هستند، تاکید می‌کنم که:

اولاً: آنها در شهادت عماد مغنیه موفقیت بزرگی را می‌بینند و ما بشارتی عظیم به پیروزی می‌بینیم.

گفتی که پس از شهادت شیخ راغب حرب ، بخاطر خون پاک او و مقاومت پایدار او و نه مصوبات بین المللی و دخالت جهانیان که همواره طرفدار صهیونیست ها بودند ، اسرائیل از پایتخت لبنان و بقاع و جنوب خارج شد.

گفتی: سید عباس موسوی را نیز ترور کرده و گمان کردند مقاومت فرو می‌پاشد؛ ولی ما برخاسته و پس از چند سال، اسراییل را شکست‌خورده و خوار از لبنان خارج کردیم. به خاطر عباس موسوی و خون او و مقاومت پایمردان، ما موفق شدیم.

امروز عماد مغنیه را ترور کردند و گمان می‌کنند که با قتل او، مقاومت از بین می‌رود. آنها او را در روندی همانند جنگ تابستان گذشته به قتل رساندند. این جنگ هنوز ادامه دارد چرا که آتش‌بس اعلام نشده است. این جنگ از نظر مادی و امنیتی و نظامی هنوز ادامه دارد و از طرف تمامی کشورهایی که از اسراییل در جنگ تابستان حمایت کردند، پیگیری می‌شود.

وآنها مثل زمان ترور شیخ راغب حرب و سید عباس موسوی در اشتباه هستند. از جنگ تابستان گذشته که ارتباطی قوی با عماد مغنیه داشت تا کنون و زمان ریخته شدن خون عماد مغنیه، جهانیان به مسئولیت من بدانند که ما برای مرحله سقوط کیانی به نام اسراییل آماده می‌شویم. اگر خون شیخ راغب حرب آنها را از سرزمین‌های لبنان خارج ساخت و اگر خون سید عباس موسوی آنها را از مرز خارج ساخت، ولی خون عماد مغنیه آنها را از عرصه وجود انشاءالله پاک خواهد کرد.

و گفتی :

امروز تنها یک جمله می‌گویم: «در برابر این ترور با توجه به زمان و مکان و روش آن، اگر شما صهیونیست‌ها خواستار چنین جنگی هستید، تمامی جهانیان بدانند که ما برای این جنگ آماده هستیم».

سید حسن در روز تشییع جنازه فرمانده شهیدمان حاج عماد مغنیه تنها یک جمله می گوییم و آن اینست :از تو به یک اشاره ...از ما به سر دویدن...لبیک یا سیدحسن نصرالله....

پی نوشت:

متن کامل سخنان سیدحسن نصرالله در روز تشییع جنازه شهید حاج عماد مغنیه.

به امید خدا ما نیز عماد مغنیه خواهیم بود.

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 12:52

     |لينك مطلب

 

 

آنجا كه خدا تنها نشسته بود...

دل نوشت


و آنجا كه خدا تنها نشسته بودو هيچ كس نبود، خدا همه چيز داشت اما احساس مي كرد در ميان مخلوقاتش هنوز يك چيز كم است پس دست به كار شد اين بار تصميم گرفته بود كه از خاك بيافريند. … فرشته ها با او به مخالفت برخواستند .مي گفتند چرا مي خواهي چيزي را خلق كني كه در زمين فساد و خونريزي مي كند.ما تو را عبادت مي كنيم و از تو به پاكي ياد مي كنيم. خدا توجهي نكرد.

گفت: من چيزي مي دانم كه شما نمي دانيد. انسان را آفريد. لبخند زد و از اين مخلوقش خوشش آمد.

آنرا شاهكار آفرينش ناميد و به خود احسنت گفت.تمامي چيزها را به او آموخت. و دو ملك براي او نهاد . سپس براي اينكه اين خليفه مخلوقاتش را به همه معرفي كند دستور داد كه تمامي فرشته ها جمع بشوند. سپس امر كرد كه بر انسان سجده كنند.

خدا اين داستان را به زيبايي به محمد (ص) ابلاغ كرد و گفت كه انسان بايد از آفرينشش آگاه شود.انسان هاي آگاه و با ايمان اين نداي پروردگار را شنيدند، در اين آيات تفكر كردند و به مقام پروردگار خويش معرفت حاصل كردند. اما بعضي خدا را كنار گذاشتند و فراموشش كردند.(امروز شاهد خلاء بزرگي در جوامع غربي و بعضي جوامع شرقي ناشي از فراموشي خداوند و محو شدن خدا از صحنه اين جوامع هستيم.به طوري كه هر چه علم و فن آوري آنان پيشرفت مي كند اين خلاء بزرگ تر و نياز به خدا بيشتر احساس مي شود.) اما بايد بدانيم كه فطرت انسان خداجوست در هر مرحله اي به يك دسته از نيازهايش بپردازد بعد از مدتي او را خسته مي كند و به سراغ كار يا نيازي ديگر مي رود . و همين روند ادامه مي يابد. روح انسان طالب بي نهايت است و اين كارها براي او پايان پذير است .

پس اين روح تشنه و طالب بي نهايت را چيزي جز خداي بي نهايت آرام نمي كند. و خدا اين امر را خود در وجود انسان قرار داد تا در هر شرايطي به سوي او باز گردد. پس انسان خدا را در جايي جز همه جا نمي يابد. او همه جا هست و هيچ جا ساكن نيست. اگر كمي به خودمان باز گرديم مي بينيم كه به راحتي به خدا مي رسيم.به آن منبع عظيم و سرچشمه پاكي ها . فقط بايد كمي به عقب و درونمان برگرديم. فقط كمي

  • و توی ای انسان...آفریده نشده ای مگر برای خلیفه الله علی الارض شدن...خداوند گنج ناشناخته ای بود ...تو را آفرید تا او را بیابی و بشناسی و بشناسانی و آماده شوی برای خلیفه الله علی الارض شدن...پس در این سیاره رنج ...
 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 13:15

     |لينك مطلب

 

 

بوی سیب سرخ

دل نوشت


 سیب

 

بگو تا نامه بر باشم...

ز بام خود هوایم کن...برای یک سفر امشب دعایم کن...

که تا کرب و بلا پر گیرم و .... بوسم دوباره خاک سرخی را

که بوی سیب سرخ می آید

هوایم کن...هوایم کن...برای یک سفر امشب دعایم کن...

که تا کرب و بلا پر گیرم و بوسم دوباره خاک سرخی را

که بوی سیب سرخ می آید

از آن شش گوشه ی روشن

هوایی ام ...هوایی ام...

.........................

وقتی به طوس جا به کنار تو می کنم

احساس وصف حق به جوار تو می کنم...

در بین خلق از همه با آبرو ترم ...چون کسب آبرو ز غبار تو می کنم...

یک حج به نامه ی عملم ثبت می شود با هر قدم که رو به دیار تو می کنم...

***

بگو تا نامه بر باشم ز بام خود هوایم کن برای یک سفر امشب دعایم کن که ...

 بوی سیب سرخ می آید از آن شش گوشه ی روشن...

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 13:20

     |لينك مطلب

 

 

بدون شرح

دل نوشت


وقتي كه من عاشق شدم....

وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را در آسمان ها مي كشيد
وقتي عطش طعم تو را با اشك هايم مي كشيد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
يك آن شد اين عاشق شدن، دنيا همان يك لحظه بود
آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتي كه من عاشق شدم، شيطان به نامم سجده كرد
آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده كرد
من بودم و چشمان تو، نه آتشي و نه گلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي

 

پي نوشت:

  • بدون شرح
  • .........................
  • متن تيتراژ فيلم مدار صفر درجه
 

  نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 23:33

     |لينك مطلب

 

 

شب بود...

دل نوشت


شب بود....

شايد شب ده محرم...شبي كه روزش عاشورا بود...شبي كه به آن مي گفتند شام غريبان است...

امشب... زير آسمان صاف و شايد سرد زمستان....شب بود و كوير بود و .... بعيد مي دانم صداي سكوت بوده باشد...

وقتي به آسمان نگاه ميكردي و سينه زنان ...بگذريم... احساس اينكه مي شود همان شب بازگشت به 1368سال قبل...اينكه در صحرا بود و...و اينكه ...ديد پيكرهايي را كه بر خاك افتاده و زمين از روي شرم هنوز آنها را در آغوش نكشيده است ...

نميدانم كاروان را به طرف شام برده بودند يا نه... اما حس كردم ...شايد... شايد ديدم... لحظه اي را كه كودكي براي در امان ماندن از سيلي دشمن ...و يا خاموش كردن آتش پيراهنش و شايد هم در جست و جوي پدر در بيابان مي دويد... و يا شير زني كه در يك صبح تا عصر به پيرزني تبديل شده بود و... جاي خالي برادر...فرزند...خانواده...شايد بجز براده زاده اي ديگر كسي را نداشت...
بگذريم...

....

شب بود... و كوير بود و....بعيد مي دانم سكوتي بوده باشد... آسمان و زمين در حال گريستن بودند...

 

پي نوشت:

  • در ذهنم گذشت...شب دهم محرم ۱۴۲۹... وقتي در هيئت بودم...
 

  نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:31

     |لينك مطلب

 

 

انگشتر محضر خداست، در محضر خدا گناه نکن!

دل نوشت


بسم الله؛

  • چند روزه این جمله داستان انگشتر از کتاب ناصر ارمنی(رضا امیرخانی) حسابی ذهنمو مشغول کرده... :

انگشتر محضر خداست! در محضر خدا گناه نکن!

  • چند روزی بود که بنابه دلایلی انگشترم رو (عقیق)دستم نمیکردم. بعد از خوندن این داستان و یکی دو روزی فکر کردن، شاید با ترس ، انگشتر رو دوباره به دستم کردم اما!
  • هر وقت چشمم به انگشتر میوفته دوباره ذهنم میره اینور و اونور... انگشتر کتاب ناصر ارمنی... حرفهای درویش مصطفا به علی در مورد انگشتر (کتاب من او) و ... :

  -          بس کن علی! به خودت بیا مرد! این چه دّاُبِ مشوش و مغشوشی است که برای خودت بنا کرده ای؟!... جوان! یک یا علی بگو و از خودت بن کن شو... خودسر٬ خودخواه٬ خودستا٬ خودکام٬ خودرای٬ خوددار٬ خودبین٬ خودپسند. خود... خود... خود... حکما خودِ خالی شده ای... بگو یا علی... یا علی مددی...

درویش مصطفی بعد از سالی سر صحبت را با علی گشود. فریاد می کشید و علی را با تبرزین تهدید می کرد. علی که تازه موهای صورتش در آمده بود٬ به دیوار درگاهی مسجد قندی تکیه داده بود. خودش را به دیوار می فشرد. جایی برای عقب رفتن نداشت. کمرش را به دیوار فشار می داد. تبرزین نقره ای درویش جلو صورتش تاب می خورد. علی سرش را پایین انداخت. چشمهایش را بست. دستش را جلو چشم هاش گرفت. مگاه نافذ و تند درویش را تاب نمی آورد. درویش به دست علی خیره شد. انگشتر فیروزه در انگشت دوم از دست راست٬ و انگشتر عقیق در انگشت چهارم از دست چپ. درویش فریاد کشید:

-         به خیالت اگر انگشتر به دست کنی و از صبح تا شام معتکف مسجد شوی و زیر لب کانه قل قل سماور ذکر بگویی٬ چیزی می شوی؟ به هوا بپری مگس باشی٬ بر آب روی خس باشی٬ بیجا گفته که دل به دست آر٬ تا کسی باشی... حکما باید دل از دست داد. نه که به دست آورد. دل از دست داده کس باشد یا ناکس٬ باکش نیست. علی فتاح! به حَجَری که جدت٬ حاج فتاح بوسیده٬ اگر خود حجر٬ نگین انگشتری ات شود و خم ذوالفقار رکابش٬ هیچ نشده ای٬ هیچ نکرده ای٬ از خودت جنب نخورده ای... در بیاور این انگشترها را...

علی سر بلند کرد. آرام گفت:

-          گفته اند که مداومت کنم در به دست کردنشان...

-          که چه بشود؟

-          که اثرش را ببینم!

-          اثرش چیست؟ حکما اینکه به بازی٬ دل به کس دیگر ببازی!

-          درویش! شعر می گویید شما! زندگی ام به هم ریخته... به جز این دو انگشتر و گوشه مسجد شما٬ جایی را ندارم٬ کسی را ندارم...

-         کسی نداری؟!... خیالت بی کس است که کسی ندارد؟ نه... کس بی کسان علی است... یا علی مددی!... این ناکس است که کسی ندارد... فهمت بیجک گرفت؟

علی آرام سر تکان داد. درویش کف دستش را دراز کرد.

-          بده من این دو انگشتر را...

علی گفت:

-          همه دینداری من به این دو انگشتر است. وقتی این دوتا را به دست دارم٬ احساس...

-         دین داری... دین داری... می شود دیندار خیلی چیزها را نداشته باشد؛ انگشتر٬ جای مهر روی پیشانی٬ محاسن٬ عبا و عمامه... اما بدان! دیندار حکما دین دارد... جوان! اوج دینداری ابوالفضل العباس٬ که آقای همه لوطی های عالم است٬ می دانی کجا بود؟ ختم دینداری اش کنار علقمه بود. جایی که اصلش دست نداشت تا دستش انگشت داشته باشد؛ اصلش انگشت نداشت تا انگشتش انگشتر عقیق و فیروزه داشته باشد...

علی آرام و خوابگرد٬ انگشترها را درآورد و به دست درویش داد. درویش به انگشترها نگاهی کرد. چشمانش را بست و سری تکان داد. انگار چندشش شد. انگشترها را به داخل جو پرتاب کرد. علی بی اختیار فریاد کشید. بعد٬ آرام گفت:

-          درویش! عقیق بود! فیروزه بود! بی وضو به شان دست نمی زدم...

-          فیروزه و عقیق چیست؟ لات بود و عُزی... بت بود... حکما شنیده ای حکایت ابراهیم و بت ها را...

·         این روزا انگشتر یه جوری برای من یه زنگ هشداره...انگشتر محضر خداست،در محضر خدا گناه نکن...

·         هی با تو ام...حواست هست؟ (به خودم میگم)

·         انگشتر محضر خداست، در محضر خدا گناه نکن.  

·         عالم محضر خداست، در محضر خدا معصیت نکنید...امام خمینی (ره) اینو گفته بود...

·     وقتی انگشتر دستت میکنی حواست باید باشه که انگشتر محضر خداست...ولی بالاتر از اون وقتی داری زندگی میکنی، نفس میکشی، راه میری ، حرف میزنی ...یه چیزی بالاتر از انگشتر...یادت باشه عالم محضر خداست...در محضر خدا گناه نکن! به خودم میگم....

·         به خودم گفتم ها!...

·         انگشتر توی دستمه... اما هر بار که چشمم بهش میوفته....

·         .........................................

·         داستان انگشتر رو تونستم توی اینترنت گیر بیارم...لینکش اینه.

·         انگشتر محضر خداست...در محضر خدا گناه نکن...

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 14:51

     |لينك مطلب

 

 

غریب ، آنکه رفیقی نیافته مانند من

دل نوشت


به کویر ماننده ایم

و به صحراهای داغناک

ما ،این آدمیان هبوط کرده در وادی حیرت

که چارسومان را دیوارهای سیمانی گرفته اند

تشنگانی که قدر دریا ندانسته

و پا از گلیم خویش فراتر گذاشتند

و سر از سراب در آوردند

ما این آدمیان سرگشته

این تشنگان تهیدست

...

 

و گفت :

یا موسی!

فقیر آنست که روزی دهنده ای چون منش نیست...

و بیمار آن که طبیبی چون من ندارد...

و غریب آن که رفیقی نیافته مانند من...

خدایا!

ما گدایان همواره در پیشگاهت سر میساییم

که از فقر عشق رنج می بریم

و از بیماری دل می سوزیم

و انتظارمان را پایانی نیست....

 

الهم عجل لولیک الفرج مولانا صاحب العصر و الزمان

 

پی نوشت:

  • هرچی نوشتم توی این پی نوشت اولی به وسط های جمله ام که می رسیدم همه رو پاک میکردم....فکر کنم باید سه نقطه بذارم:  ...
  • بعضی ها رو میخوای نقد کنی فرصت نمیکنی ...بعضی ها رو هم میخوای نقد کنی بهت میگن این که نقد نیست ، داری میکوبیش... بعضی ها رو هم میگن نقدش نکن چون ممکنه... میگیم بابا ما ... هیچی...هیچی نگم بهتره...اون بندگان خدایی که قبلا اینجا مینقدیدمشون دیگه هیچی بهشون نمیگم....رسما توی خونه عذرمون رو خواستن....
  • نمیدونم چرا اینروزا سرم توی کتاب نمیره....مثلا یه ماه دیگه کنکور دارم...
  • در جواب دوستانی که از یادداشت قبلی من فکرهای مختلف و ناجوری به ذهنشون خطور کرده بود باید بگم آقاجون اشتباه میکنی.... ما نه چیزی واسه لو دادن داریم که بخوایم راحت لو بدیمش...نه چیزی که همه جز حافظ شیرازی با خبر باشن ازش...زندگی ما مشخصه... حافظ شیرازی هم با خبره از زندگی ما... داریم فعلا می زندگییم...خدایا شکرت....
  • پارسال این روزا عجب پیگیر برنامه های روز دانشجو بودیم و امسال.....خب امسال دانشجو نیستیم که بخوایم برنامه ریزی کنیم دیگه...فقط سه تا مقاله دادم به مرتضی اخوان که توی نشریه دانشگاه چاپ کنه...کلک رشتی...
  • دیگه اینکه.............همین...
 

  نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 13:14

     |لينك مطلب

 

 

زیر باران....روشنی بود و روشنی

دل نوشت


  به صید ماه آمده بودم

همه جا بوی تو می آمد...

تور انداختم...

دریا بود و دریا...روشنی بود و روشنی

و مردانی که عاشقانه ایستاده بودند...

می رفتم و نرفته می آمدم.

دریا مرا به خویش می خواند. می آمدم...عاشقانه می آمدم.

من بودم و تو...تو بودی و من... کجا بود آن لحظه شگفت؟! کجا؟

هر لحظه هزار بار عاشق تر از پیش ؛ ایستاده بودم . من عاشق شده بودم. هزار بار. حقیقت بود یا مجاز؟ دانسته بود یا ندانسته؟ از خودم پرسیده بودم ... هزار بار...

تو بودی . در همه جای خانه...خشت خشت خانه ات را بوییدم. حضوری شفاف و یک دست، و آن شکاف روشن و آن لحظه شگفت که فاطمه بنت اسد را گرفت. من نمی توانستم بایستم... چرخ زدم. چرخ چرخ. و تو عاشق تر از من ...

یکی از آن سیصد و سیزده نفر...که بود؟! از خودم پرسیدم.

چرخ زدم...تو را بوئیدم. تو بودی و نبودی...

چرخ ...چرخ ...همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی...

و تو نه مثل آفتاب ...که روشن تر از آفتاب آمده بودی.پشت مقام ابراهیم. در حضور و در غیبت ایستاده بودم. درست مقابل خانه ات ،و پرسیدمت: آیا آفتاب نزدیک است؟!

 

پی نوشت:

  • واسه چند روز اومدم گنبد، هوا بارونیه و لذت بخش