تبليغاتX
Webnevesht
 

و در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود... و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و او با عدم و عدم گوش نداشت... حرف هایی هست برای گفتن... که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند . حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

دل نوشت
روزنوشت
سیاست و اجتماع
فرهنگ و هنر
ما و آقا مرتضا
شخصی
خط نوشت
روزمرگي ها

توحید نامه
يك خواب آلود
وحدت عماد
جلیل صفربیگی
ارمیا معمر
محمدحسین رنجبران
نیایش ققنوس
الهه مشرق زمين
صداي بال فرشتگان
دکتر افروغ
توهم
محمد مسيح
محمدرضا زائری
پارتیزان
یه امل مدرنیسم نشده
علیرضا ناصح
چهار ديپلمات
و عشق صدای فاصله هاست
مبارزه با تهاجم فرهنگی
ته تغاری خانواده
علی طائبی
محمدآل حبيب
حجت حسنی سعادت
بچه هاي قلم
پارادایس
مسافر کوچولو
خبرنگار مسلمان
اميرمهدي حكيمي
گلبرگ
حيات طيبه
الوهیت
دستنوشته های احمقانه
ما همه خوبیم
شعری برای تو ...
ميدون مين
بیا بیا که مرا باتو ماجرایی هست
من ٍ او
داداشيم
B L O G F A

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384

 


صفحه نخست  | بايگاني  | فتوبلاگ  |  درباره من  |  تماس با من

 

 
 

 

فکر کنم عاشق شدم...

شخصی


عجیب این روزها دلم قلقلکم می ده....فکر کنم عاشق شدم...

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 14:14

     |لينك مطلب

 

 

حکایت شیرین این خاندان....قسمت دوم

سیاست و اجتماع


حكايت اين خاندان مرعشي و هاشمي هم عجب حكايت شيريني است . نمي دانم چرا از بين هفتاد ميليون ايراني فقط اعضاء اين خاندان متخصص و مدير از آب در آمده اند ؟! يكي متخصص در امور نفت ، ديگري در بيماري هاي خاص ، آن يكي ناجي زنان ايراني و بعد هم راه سازي و بزرگ راه كشي (آن هم از نوع كانادايي اش !) ، آن ديگري ، مديريت در امور شهري و ايضا راه آهن شهري ، دايي جان ، كارشناس صادرات و واردات ، عمو جان ، متخصص در ساخت و ساز و بساز و بفروش ، عمه خانم ، باش گاه دار سواركاري ... و بالاخره بزرگ خاندان ، تشخيص دهنده ي بري از هر اشتباه مصالح تمام عالم بشريت ! از تمام املاك موجود در اين سرزمين هم ، تنها املاك و خاك و زمين اينان حاصل خيز است و مستحق رسيده گي ويژه ! كاروني كه هزاران سال در اين آب و خاك جاري بوده و بركت دهنده ي تمام زمين هاي مجاورش ، به ناگاه به ياد مي آورد كه رسالت تاريخي اش چيز ديگري بوده و آن هم چرخشي نود درجه اي و گذر از صدها متر تونل و صدها كيلو متر مسير زه كشي شده و سر بر آوردن از باغ هاي كشت پسته ، آن هم چه پسته اي ، پسته ي خندان رفسنجان ! در اين بين ، اسم بي چاره كشاورز رفسنجاني و كرماني هم بد در مي رود كه بله ، تمام خوشي عالم را نصيب خود كرده ايد و پسته كيلويي خدات تومان را به اروپا و آمريكا صادر مي كنيد و چه و چه وچه ! ولي آن روي سكه ، همين كشاورز اسم بد در رفته ، بدون اذن ارباباني كه تا ديروز خود رعيت حقير آن سرزمين بودند ، نه حق كاشت دارد ، نه داشت و نه برداشت . صادرات هم كه جاي خود دارد .

حكايت اين خاندان مرعشي و هاشمي هم عجب حكايت شيريني است . تا دي روز كه صاحب بلا فصل اين مملكت بودند و اداره كننده ي قواي مجريه و مقننه ، كشتي كشتي ، اجناس لوكس وارد كشور مي كردند و كارخانه كارخانه ، محصولات اروپايي و آسياي دور را مونتاژ مي كردند و هكتار هكتار ، زمين مردم بي نواي محتاج نان و املاممد عمو !ك متعلق به بيت المال را به ثمن بخس مي خريدند كه نه ، غصب مي كردند و براي خود شهرك ويلايي احداث مي كردند ، شب به شب ، در بيابان هاي اطراف ورامين و شهريار و قوچان و همه ي آن جاها كه بوي زير خاكي مي داد ، هم چون اجنه ي محافظ گنج ، جولان مي دادند و وقتي هم كه به تور ايست و بازرسي بسيجيان پابرهنه مي افتادند ، بدون پياده شدن از خودروي خود ، بادي به غبغب داده و با صداي دورگه شان مي گفتند كه فائزه هاشمي هستم و با نيروي انتظامي هم آهنگ شده و يا اين كه « حاج آقا ياسرهستنند ، پسر كوچيكه ي آيت الله رفسنجاني !» بي چاره بسيجيان پابرهنه كه هاج و واج مي ماندند كه اين خانم نماينده ي مجلس است يا رييس سازمان ميراث فرهنگي ؟! اين يكي در كار نفت است و صادرات و واردات و يا پاس دار آثار باستاني ؟! غافل از اين كه اينان همه چي هستند در اين مملكت ! همين عمو ممد جان كه سال ها به عنوان رييس ستاد بازسازي مناطق جنگ زده و با اشارات خان داداش ، خورد و برد و چاپيد و با ستاد معين خرم شهر در مزارع كشت ني شكر (كه خود معضلي به سواي معضلات ديگر اين خاندان است) از شكم جماعت بي خانمان خرم شهر و آبادان بريد و به شكمبه ي فربه ي خود وصله زد ( بي نوا بازرسان سازمان بازرسي كل كشور كه با ارائه ي صدها برگ گزارش مستند از خوردن هاي ممد آقا به دفتر رياست جمهوري وقت يعني خان داداش و بزرگ خاندان اين طايفه ، با دست خط حضرت ايشان  خطاب به باي گان دفتر رياست جمهوري مواجه مي شوند كه خانم نوري ، باي گاني شود ! هنوز هم مات و مبهوتند ) و همين خان عمو ، پنج – شش سال قبل ، ضمن تباني و هم كاري با مدير كل وقت منابع طبيعي استان تهران (غلام عباس عبدي نژاد) اراضي قابل توجه اي را در منطقه ي لالون و زاگون لواسانات و روبه روي امام زاده عبدالله اين منطقه را در يكي از دفاتر اسناد رسمي تهران به نام خود ثبت مي كند . و البته بخشي از اين زمين ها از طريق مجتمع فرهنگي روشن گران (كه از متعلقات حاج ممد آقاست) مثلا به خانمي فروخته شده و بخش ديگر به نام شركت كوثر پارس ايشان كه به نام برادر حاج خانمشان قيد شده ، مثلا ثبت مي گردد . و بعد از آن هم دو شهرك فدك و ريحان ، قارچ گونه در بخشي از اين زمين ها سر در آورده و تا سه سال گذشته 18 واحد ويلايي با همه گونه امكانات رفاهي به مبلغي بالغ بر شش ميليارد تومان به فروش مي رسد ... 

      حكايت اين خاندان مرعشي و هاشمي هم عجب حكايت شيريني است . ماشاءالله  هزار ماشاءالله در اين مملكت پهن آور با هفتاد ميليون جمعيت خون داده و خون دل خورده ، هرگاه پرونده ي ارتشاء ، اختلاس ، احتكار و ده ها واژه ي ديگر بر وزن افتعال گشوده شده ، به نوعي پاي اين خاندان نيز در ميان بوده است ، حال يا با مشاركت در جرم و يا با ممارست در امحاء جرم . از اولين نمونه هايش كه عيان گونه هم ثبت شده و همه گان هم در جريانند ، انواع جرم هاي ريز و درشت در وزارت خانه هاي نفت ، نيرو ، پست و تلگراف و تلفن و ... در دولت سر تا پا سازنده گي (واي بر تاريخ اين انقلاب كه دوره ي حكومت هاشمي ها را با عنوان سازنده گي به ثبت رساند !) مي باشد كه مشروح آن در رسانه هاي همان سال ها درج شده و ... و فقط درج شده و نه هيچ كار ديگر ! نمونه ي ديگر اين فعاليت هاي سر تا پا انقلابي هم در جريان رسيده گي به پرونده ي تك تكنوكرات آسمان فن سالاري ، غلام حسين خان كرباسچي ، بلده چي وقت تهران و يار غار حضرات هاشمي و مرعشي است كه با بازداشت اين جرثومه ي تباهي ، چه قشقرق و سليطه گري از جانب اين خاندان راه نيفتاد ! تا جايي كه حضرت هاشمي حتا به تريبون نماز جمعه هم رحم نكرد و در دفاع از آن ياغي همه فن حريف ، چه الم شنگه ها كه به پا نكرد و در مذمت حبسيت و قباحت در بند بودن وي ، چه روضه ها كه سر نداد !  و دست آخر هم با كشاندن مملكت به سمت شورش و آشوب و بلوا و فشار از پايين ، به چانه زني از بالا پرداخته و موجبات رهايي وي از چنگال فرشته ي عدالت را فراهم ساخت .

 

 پی نوشت:

  •  اين حكايت شيرين ادامه دارد ...
  • ممد عمو قصد کرده اند سال آینده جا پای اخوی گرامی گذاشته و رئیس جمهور شوند....
 

  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 12:30

     |لينك مطلب

 

 

حکایت شیرین این خاندان!

سیاست و اجتماع


حكايت اين خاندان مرعشي و هاشمي هم عجب حكايت شيريني است . شيرين از اين جهت كه ما امت ارزش مدار اين نظام ، مجبوريم هر از چند گاهي به بلاهت اين جماعت بي ريشه (بي ريشه از اين جهت كه اصل و ريشه ي اين قماش به تركمنستان باز مي گردد و ربطي به اين آب و خاك ندارند و جد اعلاي اين ها از گردنه بگيران به نام آن بلاد بوده است . مي گوييد نه ! از جناب مستطاب ، هاشمي بهرماني بپرسيد !) يا بخنديم و يا بگرييم . حال بماند سه دهه دوشيدن اين حكومت و اين كشور توسط اين خاندان عظيم الشأن كه خودشان و اعوان و انصارشان را محق مي دانستند در هر آن چه به اين ملت خون داده و خون دل خورده تعلق داشت ، تازه پيش غذاي اين خوان سي سال گسترده شان محسوب مي شود . و البته ، اين گريه كردن ها و خنديدن ها براي ديروز و امروز اين مملكت نبوده و نيست . و باز هم البته اين دوشيدن ها هم ، حكايت خاص خودش را دارد و نوعش هم به فراخور زمان و مكان تفاوت دارد . اي كاش شما هم چون من خاطرات يكي از محافظان « آقا » را مي شنيديد كه چه ها از شيطنت هاي اين جماعت بي ريشه مي گفت و كه ها را هم دست اينان برنمي شمرد .

سايه ها چه حرف ها كه با آدم نمي زنند !

 آري ! حكايت اين خاندان مرعشي و هاشمي هم عجب حكايت شيريني است . هر وقت و هر جا تا آمده ايم حرفي بزنيم ، با پشت دست بر دهانمان كوفته اند كه هيس ... ! امام گفته كه هاشمي فرزند من است ... زنده گي اين نهضت به حيات هاشمي بسته است ... هيچ كس براي « آقا » هاشمي نمي شود و ... و هيچ كس نگفت كه همين امام كبير بارها اعلام كرد كه ملاك حال فعلي افراد است ... پرونده ي جهاد و ايثار و تقواي طلحه و زبيرها بسيار تاب ناك تر از چهره ي كريه اين قماش است ... ديگر تبر علي عليه السلام هم نمي تواند شمش هاي طلاي اينان را براي بيت المال تكه تكه كند... « آقا » خاتمي را هم از موضع ره بري مورد نوازش قرار داد ولي آيا هيچ كس براي ايشان خاتمي نمي شود ؟ حال همه ي اين ها به كنار . اگر هر جمله ي حضرت « آقا » اين قدر براي جماعت همه رقمه خوش بين ، ملاك محسوب مي شود ، اين همه جملات آتشين در حمايت همه جانبه از شخص محمود احمدي نژاد به كجا مي رود ؟! چرا ناگهان در اين جا همه معاويه پرست شده و جهاد و پيكار و شمشير زدن هاي مالك را برادر كشي دانسته و عقب نشيني از چادر فرزند هنده را خواستار شده اند ؟!

 حكايت اين خاندان مرعشي و هاشمي هم عجب حكايت شيريني است . هر جا كه بوي پول از آن جا به مشام برسد ، اين جماعت خوش شامه پيش از هر كس ديگر در آن جا به پارو كردن پول مشغول اند . بنياد عريض و طويل مولي الموحدين و كرمان موتور ، ارگ جديد بم ، هفت باغ و هفت بهشت ماهان ، شركت هواپيمايي ماهان اير ، شركت كرمان خودرو و ... هر جا بحث كند و كاو آثار باستاني و زير خاكي و عتيقه جات پيش مي آيد ، نام اين جماعت هم با آن هم راه است . ماجراي باغ قلهك و سفارت ييلاقي دولت فخيمه ي انگليس كه يادتان هست ؟! اين باغ و محتويات درون آن براي آقا محسن هاشمي يك معني ديگر دارد كه به تر است اصل ماجرا را از خودش بپرسيد !

شریک همیشگی خاندان

حكايت اين خاندان مرعشي و هاشمي هم عجب حكايت شيريني است . آن موقع كه بحث جنگ بود و جهاد و پيكار و همه هم راه با امام خويش ، شعار « جنگ ، جنگ ، تا رفع فتنه در عالم » مي دادند ، حضرت بهرماني با دور انديشي خاص خود ، فرياد « جنگ ، جنگ ، تا يك پيروزي » مي كشيد و جوانان غيور اين مرز و بوم را با سياست هاي خاص خود به عمليات هاي صرفا ايذايي تشويق مي كرد تا دشمن را به پاي ميز مذاكره بكشاند . و وقتي هم ، اين عمليات ها حتا با نيت ايذايي به پيروزي هاي غير قابل باور مي رسيد و سنگرهاي دشمن تا آن سوي دجله به عقب رانده مي شد ، حضرت ايشان با پيغام و پسغام و فرستاده و نماينده ، بچه هاي بسيج و سپاه را وادار به بازگشتن به موقعيت هاي قبلي مي كرد . نمونه اش را در بدر و در مواجهه ي با همت و مهدي باكري مي توانيد پي بگيريد ... ! و چه تماشايي بود كه در همان روزها ، قبل و بعد از آن ، اين عزيز دل همه ي عافيت طلبان عالم امكان ! پدرانه براي فرزندان اين مرز و بوم ، دل مي سوزاند و گريبان چاك مي كرد و باز هم نمونه اش يادداشت هاي حضرت ايشان در خاطرات سال شصت مي باشد : « ... چهارشنبه ، 16 دي [1360] : « محسن » آماده ي برگشتن به بلژيك ، براي ادامه ي تحصيل شده . ساعت دوازده پرواز داشت . من و « عفت » كمي نگران امنيت او در خارج هستيم . او را شناخته اند و در جزوه اي او را اسم برده اند و اخيرا دو دانش جو در آمريكا و اسپانيا ، توسط منافقين شهيد شده اند . با او صحبت كردم كه اگر احساس خطر كرد ، به كشور ديگر براي تحصيل منتقل شود و يا به ايران مراجعت نمايد . به مجلس رفتم ... « حاج احمد آقا خميني » تلفن كرد و اطلاع داد ، امروز عراقي ها شياكوه را كه چند روز پيش گرفته ايم ، پس گرفته اند و ما حدود پانصد نفر تلفات داده ايم . مقامات نظامي هم اين خبر را تأييد كرده اند . بسيار تلخ است . سپاه هم تأييد كرد ... » و چه مدبرانه جناب هاشمي بهرماني فرزند ارشد خود را (با وجود نگراني از شهادت در خارج كشور توسط منافقان كوردل) به دهان شير فرستاد تا مانند بچه پاپتي هاي بي اصل و نسب و بسيجيان پابرهنه تلف نشود و امروز پاي تخت اين كشور اسلامي بدون مدير نماند و چرخ هاي فولادين مترويش بر ريل هاي آهنين بچرخد و بسايد و هم زمان « علي » آقاي بيست و سه ساله را كه با وجود فرزند برادر بودنش ، مثل محسن عزيز مي داشتش ، در همان بلژيك به ارتباط با سازمان « سيا » تشويق كرد تا رابطه ي با ايران رونق بگيرد و بيست و شش سال بعد افشا كند كه امام خميني (ره) از اول هم مخالف طلب مرگ براي آمريكا بود !

 

پی نوشت:

  • اين حكايت ادامه دارد ...
  • این  مطلب یادداشتی بود از سهیل کریمی عزیز که  از تیر  فیلترینگ اینترنتی در امان نموند و یه مدتی فیلتر بود...
  • خیلی با خودم  کلنجار رفتم تا اینو بنویسم..چند روزی بود می نوشتم ولی قبل از ارسال همه شو پاک می کردم...
 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 13:18

     |لينك مطلب

 

 

براي دادخواهي....

سیاست و اجتماع


حجه الاسلام جهانشاهی روحانی عدالتخواه سیرجانی، صبح امروز و به منظور دادخواهی و اعتراض به زمین خواران سیرجان پیاده٬عازم تهران شده است. 

مطابق اخبار دریافتی توسط خبرنگار عدالتخانه، وی چندی پیش این اقدام اعتراضی خود را اعلام کرده بود و طبق آخرین اخبار رسیده وی هم اکنون در سی کیلومتری سیرجان در شهر زیدآباد با پای پیاده طی مسیر نموده است.

پیاده به سوی تهران برای اعتراض به زمین خواران

در همین راستا دانشجویان عدالتخواه دانشگاه های پیام نور، آزاد و تکنولوژی سیرجان با انتشار بیانیه ای اعلام کرده بودند که پس از گذشت دو سال از مطالبات مردمی و عمومی شدن بحث زمین خواری های سیرجان، برخی مسوولین چنان سرمست و مغرور پست و مقام اند که خود را حاضر به جوابگوئی در برابر مردم نمی بینند.
دانشجویان مذکور تاکید کردند: برخی مسوولین بجای خدمت به مردم و برخورد قاطعانه با دزدان بیت المال، افراد عدالتخواه را تهدید یا زندان می کنند، مفسدینی که خود ریسمان وحدت بین مردم و مسوولین را بریده اند و آنان که با آرامش هیچ خطری را متوجه خود نمی دانند و اموال مردمان محروم را غارت می کنند.
دانشجویان مذکور در این بیانیه تصریح کرده اند: اکنون که طلبه مبارز سیرجانی جهت دادخواهی، قصد حرکت به سمت تهران با پای پیاده را دارد از مسوولین می خواهیم عوامل مفسد را محاکمه و مجازات نمایند و به اطلاع عموم برسانند در غیر این صورت ما خود را موظف به حمایت از هر حرکت عدالتخواهانه در جهت احقاق حقوق مردم می دانیم.

پي نوشت:

 

  نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 13:2

     |لينك مطلب

 

 

روایت سوم و چهارم

دل نوشت


روایت سوم

به لات و عزي سوگند سالها صبر کرده بوديم و در لباس اسلام مرارت نماز و روزه را کشيده بوديم تا فرصت ما فرا رسد ...به لات وعزي سوگند سالها « محمد » را تحمل کرديم و به روي خودمان نياورديم تا دوران او بگذرد....

ناچار بوديم بيعت علي را بگيريم و نمي آمد مجبور بوديم کار را تمام کرديم و تسليم نمي شد . به در خانه اش رفتيم.

اما دوباره دختر محمد با ما طرف شد. چه بايد مي کرديم. ديدم اينگونه نمي شود،خواستم در را باز کنم،دستهايش را پيش آورد تا در را ببندد.تازيانه آن غلام سياه را گرفتم خواستم در را باز کنم،نمي گذاشت تازيانه را بلند کردم و آنقدر زدم تا دستانش را کشيد .ناله اي کرد وسوزناک گريست. دست، دست محمد بود که در را گرفته بود.صدا، صداي محمد بود که مي ناليد.به ياد همه سالهايي افتادم که نمي شد در برابر هيبت و جلالش سخن گفت.به ياد همه روزهايي ا فتادم که خدايان ما را تحقير کرده بود.به ياد همه لحظه هايي ا فتادم که کينه بر جانم چنگ مي زد و مجبور بودم آرام باشم....

اين دختر، فرزند محمد بود.و محمد مرده بود...

اينک محمد در پشت در مي ناليد.اينک محمد در پشت در مي گريست.اينک محمد در چنگ من بود.

« محمد... محمد... ».فرياد زدم.

به لات و عزي سوگند چنان بر در کوبيدم که صداي استخوانهاي زنانه اش به گوشم رسيد.محمد بود که فرياد زد:« پدر جان، ببين با جگر گوشه ات چه مي کنند!»

 

روایت چهارم

چه کشيدم من که دستم بسته بود.چه کشيدم من که زبانم در کام بود.چه کشيدم من که شمشيرم در نيام بود.چه کشيدم من که پيامبر با من عهد بسته بود.و من تعهد کرده بودم هر چه ديدم خاموش باشم.

آه... اما نمي دانستم اين بار آوار بلا بر من فرو نمي ريزد.نميدانستم اين بار شعله هاي مصيبت وجود مرا نمي سوزاند.پيامبر نگفته بود که پيش چشمم حبيبه خدا را ميزنند و بايد خاموش باشم.
نگفته بود که پيش رويم همسرم را لگد مي کنند و بايد نگاه کنم.

نگفته بود که حسن و حسين پناه زينب مي شوند و من نمي توانم پناه دختر پيامبر باشم.
فضه بسوي فاطمه دويد و آشوبگران به داخل خانه ريختند.فضه توانست فاطمه را کنار بکشد تا زير دست و پا نماند.و من تنها توانستم خود را جلو بياندازم تا بچه ها گرفتار آن حراميان نشوند....

يکي دستم را گرفته بود و يکي پايم را مي کشيد.يکي در سينه ام آويخته بود و يکي چنگ در صورتم مي زد .

فاطمه بيهوش بود انگار اما نمي دانم چگونه ديده باز کرد و مرا ميان کوچه ديد که ريسمان به گردنم ا فکنده اند و مي کشند.روي برگرداندم و در آستانه در فاطمه را ديدم که با مقنعه خون آلود ولباس خاکي دست بر ديوار گرفته است.

فاطمه را ديدم که بچه هاي مضطرب از پشت سرش نگاه مي کنند.فاطمه نمي توانست راه برود.
نميدانم چطور اين چند قدم را برداشته بود.فاطمه نمي توانست سخن بگويد.نميدانم چگونه مي ناليد و فرياد مي زد.

بازوان تازيانه خورده اش حرکت نداشت.نمي دانم فاطمه چه سان دست بر ريسمان انداخته بود و در زير مشت و لگد نامحرمان مي کوشيد تا مرا برهاند.

خدايا، اين من بودم که اينک اينگونه دستخوش تاراج مشتي مرد نما مي شدم.

من که يک تنه در برابر لشکرها مي ايستادم .خدايا اين من بودم که نمي توانستم از دختر هجده ساله پيامبر دفاع کنم.من که در چهارده سالگي سنگ و چماق اين جماعت را مي خوردم و تنم سپر آن پيامبر بود.خدايا، این من که بودم که دست به شمشیر نمی بردم، من که از شمشیرم رزم آوران نامدار عرب هراسان بودند.خدایا، این علی بود آیا که پیش چشم همسر و فرزندانش بر خاک افتاده و کتک می خورد؟

دیگر نفمیدم فاطمه در آن هیاهو چه شد.مرا کشان کشان می بردند. و گرد و خاک میان کوچه راه را بر چشمانم بسته بود...

تنها صدای پیامبر بود که از میان گرد و خاک به گوش می رسید، وپیامبر تازیانه می خورد! 

 

  نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 12:47

     |لينك مطلب

 

 

روایت دوم

دل نوشت


بانو که رفت پشت در،گفتم از او حيا مي‌کنند و مي‌روند.گفتم از يادگار پيامبر(ص) بيمناک مي‌شوند و مي‌گريزند.بچه‌ها را گوشه اتاق نگه‌داشتم؛و با اشاره مولادر پي بانو رفتم.

...

بانو كه رفت پشت در دل‌خوش شدم که اين اضطراب و آشوب پايان مي‌پذيرد.

...

منتظر بودم تا دوباره بانو را همراهي کنم.و دوباره به اتاقش بازگردانم.

نمي‌دانم چه شد.نمي‌دانم آن تيره‌بختِ جنايت‌کار چه کرد. نفهميدم در چگونه باز شد و بانو پشت در چه کشيد؛که ناليد و صدايم زد:

...

فقط ناليد و گفت: فضه!

دويدم.سر آسيمه بانو را در آغوش گرفتم.

ناليد: « فضه...محسن را کشتند.»

آه،ميخ در خونين بود.و آتش زبانه مي‌کشيد...

 

  نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 10:13

     |لينك مطلب

 

 

امام مثل بقیه نبود...

دل نوشت


امام مثل بقیه نبود. با همه فرق می‌کرد. امام مثل هوا بود. همه آنرا تجربه می‌کردند. به نحو مطبوعی، عمیقاً آن را در ریه‌ها فرو می‌بردند. اما هیچ وقت لازم نبود راجع به آن فکر کنند. هوا ماندنی است. امام دریا بود و ماهی ها به جز آب چه می دانند؟ تمام زندگیشان آب است. وقتی ماهی از آب جدا شود، روی زمین بیفتد (تازه زمینی که آرام تر از دریاست)، شروع می کند به تکان خوردن. ماهی دست و پا ندارد! وگرنه می‌شد نوشت که به نحو ناجوری دست و پا می زند. تنش را بر زمین می کوبد. و گاهی به اندازه طول بدنش از زمین بالاتر می رود و دوباره به زمین می خورد. ستون مهره هایش را خم و راست می کند. مثل فنر از جا می پرد. با سر و دمش به زمین ضربه می زند. به هوا بلند مي‌شود. با شکم روی زمین می افتد. و دوباره همین کار را تکرار می کند.

علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب، به دلایل طبیعی می میرد. اما هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد، تصدیق می کند که ماهی از بی آبی به دلیلی طبیعی نمی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد!

اگر چه در گفتگوها حرفی از امام برده نمی شد، اگر چه در بسیاری از جاها تصویر کاغذیش حضور داشت، اگر چه در خیلی از جاها فقط پای جمله ای اسمش را نوشته بودند، اما همه جا حضور داشت. خیلی چیزها بدون اسمش هیچ معنی ای نداشت. جبهه، خط مقدم، بسیجی، و حتی چیزهای بزرگتر مثل انقلاب. امام برای آنهایی که دوستش داشتند، یک حضور دائمی نامحسوس بود. وقتی امام می گفت:

- من بازوی شما را می‌بوسم،

گرمایی از بازوی چپ تا قلب هزاران بسیجی جریان پیدا می کرد. این گرما وجود داشت. انگار که امام بازوی تک تک آنها را بوسیده باشد. حال آن که بسیاری از آنان هیچ وقت امام را ندیده بودند. بسیجی بدون امام معنی نداشت. وقتی وجود آدم تا این درجه به وجود دیگری وابسته باشد، هیچ وقت در مورد وجود دیگری فکر نمی کند. کسی باور نمی کرد امام بمیرد. به فکر کسی هم نمی آمد که امام بمیرد. مرگ امام در مخیله هیچ کسی نمی گنجید و از این رو بود که بعد از اعلام خبر مرگ، همه گیج بودند. بدترین قشرهای اجتماعی، در مورد مسایل اجتماعی، فئودال ها و بورژواها هستند. زاویه دیدشان نسبت به مسایل اجتماعی از بدترین جهت است. در ایران، البته بعد از انقلاب، این دو دسته با هم مخلوط شده بودند. انقلاب طبقه فئودال را بورژوا می کند. جنگ طبقه بورژوا را فئودال می کند. در ایران بلافاصله بعد از انقلاب، جنگ شده بود!

شاید تعریف بورژوا همین باشد. کسی که فقط از زاویه دید خودش به مسایل اجتماعی فکر می کند. همه بورژواها و فئودال های ایرانی همین خاصیت را دارند. اما سوگ امام برای آنها عجیب بود. زاویه دید آنها را حتی چیزی مثل شوک اجتماعی پذیرش صلح هم به هم نزده بود. در هنگام پذیرش قطعنامه که اپوزیسیون‌ها از به هدر رفتن نیروی نهفته جوانان می گفتند، هنگامی که بسیجی ها بدون دلیل واضحی ناراحت بودند، وقتی که مردم، همه گیج بودند، طبقه بورژوا مشغول پرتنش ترین معاملات اقتصادی بودند. پشت آنها را مرگ صدها هزار نفر هم نمی لرزاند!

اما حالا مرگ یک نفر زاویه دید آنها را عوض کرده بود. همه گیج بودند. وقتی خبر مرگ امام را می شنیدند، باور نمی کردند.خیلی‌ها سعی می کردند خود را ناراحت نشان ندهند. چرا که نظام سیاسی- اجتماعی فقط یک بستر است برای فعالیتهای اقتصادی. این بستر هر چه باشد تفاوتی ندارد. اگر زیاد رنگ عوض کند، فعالیت های اقتصادی متنوع تر می شود. اگر ثابت باشد، سود را باید در کارهای بلند مدت اقتصادی جستجو کرد. همه می دانستند با مرگ امام این بستر تکان نمی خورد، اما چیزی فرای زمین بستر تکان می خورد. این تکان حتی این طبقه را هم گیج کرده بود. همه گرفته و گیج بودند. حتی آنهایی هم که با امام هیچ رابطه‌ای نداشتند.

اندوهی غریب در چهره مردم ریشه دوانیده بود که به یقین از ترس برای آینده نبود. ایرانی ها هیچ وقت آینده‌نگر نبوده اند. وقتی پدر یک خانواده می میرد، اندوه بر همه مستولی میشود. فرق پدر با بقیه شاید در بزرگتر بودن است. این اندوه برای همه یکسان است. پسر چه عاشق پدر باشد و چه نباشد، اندوهگین می شود. پسر حتی اگر کینه پدر را در دل داشته باشد، در مرگ پدر افسرده می شود. بزرگ‌تر چیزی مثل سایه است. بی سبب نیست که به مثل می گویند:

- خدا سایه بزرگتر را از سر کسی کم نکند.

سایه از سر همه کم شده بود. بورژوا، فئودال، اپوزیسیون، انتلکتوئل،بسیجی، چپی، راستی، هیچ کدام فرقی نمی کرد. سایه بزرگتر از سر همه کم شده بود. این بار کسی از دریا ماهی نگرفته بود. از ماهی، دریا را گرفته بودند. ماهی های حلال گوشت و حرام گوشت، همه به نحو تاثیر برانگیزی بالا و پایین می پریدند. ستون فقراتشان را خم می کردند. مثل کمان. بعد عین تیر که از چله رها می شود، با سر و دمشان به زمین ضربه می زدند و به هوا پرتاب می شدند. دوباره با شکم به زمین می خوردند و این کار مرتب تکرار می شد!!!

ماهی ها خودکشی می کردند!

 

  •  بخش هایی از  کتاب ارمیا...رضا امیرخانی... برای اونایی که ارمیا رو خونده باشن یه ارتباط عجیبی هست بین ارمیا و امام...جدا شدنی نیست...امکان  نداره اسم ارمیا رو بشنوی و یاد امام نیوفتی...و از عشق به امام بشنوی و یاد ارمیا نیوفتی....
  • خیلی وقت بود دلم میخواست از رضا امیرخانی بگم و قلم جادوییش....اگه یه کتابی مثل ارمیا یا من ِ او رو خونده باشی  حتما لابلای داستان حسابی میخندی یا گریه می کنی -واقعا گریه می کنی ها! -   اگه بی غیرت باشی -اون غیرت نه ها! این یکی غیرت رو میگم- حسابی با غیرتت می کنه ....اگه توی زندگیت هیچی نداشته باشی که بهش افتخار کنی حسابی آرمانگرا و اصولگرات میکنه.... عاشق میشی.... من عشق فعف ثم مات مات شهیدا....پیشنهاد میکنم حتما کتابهاشو بخونین...اگه جلال آل احمد برای پدران و پدربزرگان ما نویسنده ای متعهد بود رضا امیرخانی حتما برای ما و فرزندان ما اینگونه خواهد بود....
  • ..........
  • .
  • .......
  •   همچو عکس رخ مهتاب که در آب افتاد...در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست....
 

  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 13:32

     |لينك مطلب

 

 

روایت اول...

دل نوشت


خانه علي(ع) عزاخانه بود.حسن(ع) و حسين(ع) از دوري پيامبر(ص) بي‌تابي مي‌كردند.و من آرام و قرار نداشتم.اگر علي(ع) نبود و سيماي نوراني‌اش اميدم نمي‌بخشيد؛اگر حسن(ع) و حسين(ع) اين‌قدر رنگ و بوي پيامبر(ص) را نداشتند؛اگر زينب(س) با آن نگاه مادرانه و آسماني روبرويم نمي‌نشست؛نفس‌هاي سردي كه در سينه‌ام فرو مي‌رفت بازنمي‌گشت.و آه‌هاي سوزان كه از جانم برمي‌آمد،هستي عالم را مي‌سوزاند.

بيرون خانه غوغا بود.و هر كه مي‌رسيد خبر از فتنه و آشوب مي‌آورد.درون خانه را اما، هنوز بهت و ناباوري مصيبت،ساكن نگه داشته بود.

سيل طغيان گويي از حضيض سقيفه اندك اندكبه آستان اوج « بيت الله » زبانه مي‌كشيد.بوي خیانت و جنايت آرام آرام فضاي كوچه‌ها را پرمي‌كرد.

سروصدايي از پشت در روي علي(ع) را برگرداند.فرياد شيطان بود از حلقوم غلامي بدكار و بد نام.سياهي فتنه بود انگار در چهره فرستاده اي شوم.جسارتي بي سابقه بود،پس از رحلت پيامبر(ص)بر حرم دخترش و در پيشگاه محراب و مسجدش.
...

علي(ع) آرام و خشمگين به در خيره ماند.شير خدا به خروش مي‌آمد....فرياد شيطان خاموشي نداشت.
كينه‌ها و عقده‌هاي فروخورده ساليان سرباز كرده بود.بغض‌هاي بدر و احد و خيبر گشوده مي‌شد.

علي(ع) به من نگاه كرد؛و من به كودكان مضطرب. علي(ع) با نگاهش بچه‌ها را آرامش بخشيد و پاسخشان گفت:« برويد. من را بيعت سزاوار نيست. »

فرياد شيطان خاموشي نداشت.
با علي:
« بيا و بيعت كن وگرنه خانه را با هركه در او هست به آتش مي‌كشيم.»

گمان مي‌كردم بي‌پروايي كنند، اما نه اين‌قدر. گمان مي‌كردم حريم‌ها را بشكنند، اما نه اين‌گونه.منتظر بودم تا درون خود را خويش آشكار سازند، اما نه اين‌قدر زود....همچنان فرياد مي‌زدند.

اين بار من ناليدم.« از خدا بترسيد و از پيامبرش حيا كنيد. از در اين خانه دور شويد.»

گويي رفتند.اما لختي نگذشت كه هياهويشان دوباره فضا را آلود.اين بار گويي بوي فتنه آزارنده‌تر بود؛ و سياهي طغيان افزون‌تر.فرياد شيطان دوباره بر خانه وحي الهي سايه افكند. شيطان به خدا سوگند مي‌خورد!در صداي خراشنده ابليس سخن از هيزم بود و آتش؛ كه وحشيانه به در لگد مي‌زد.و گويي هنوز دز پي بهانه مي‌گشت.
...
گفتم شايد به بهانه رويارويي با علي(ع) از خطاب من پرهيز مي‌كند.چاره اي نبود.از دختز پيامبر(س) كه بايد شرم مي‌كردند.چاره اي نبود. از ناموس خدا كه بايد شرم مي‌كردند.چاره اي نبود.خود برخاستم.
و در حالي كه آرام قدم برمي‌داشتم، پشت در رفتم...

....
ابليس را گفتم: « من دختر پيامبرم. نمي‌داني؟هنوز كفن پيامبر خشك نشده است.و هنوز اين در و ديوار بوي حضور آسمانيش را دارد.از او شرم نمي‌كنيد؟ »

ديگر بايد بر مي‌گشت.ديگر بايد مي‌ترسيد و خاموش مي‌شد.ديگر بايد آرام مي‌گرفت.اما بي حيا فرياد زد:
« ما با زنها كاري نداريم. »و نعره كشيد.

نمي‌دانم چه شد؛نفهميدم چه كرد؛ندانستم چه پيش آمد؛ كه از درون پيكرم، « محسن » شكست و من فرو ريختم...

 

پی نوشت:

  • برگرفته شده از کتاب بیت الاحزان آقای محمدرضا زائری عزیز...سال گذشته هم این مطلب رو نوشته بودم ...چند وقت قبل قرار بود این مطلب بعلاوه چند مطلب دیگه در همین رابطه توی ماهنامه جوان منتشر بشه...که معمولا هرشماره مطلبی رو توی این نشریه می نویسم... اما ظاهرا بخاطر گفتن بی پرده حقایق ماجرا این مطلب رد شد...به همین دلیل تصمیم گرفتم دوباره بنویسم...
  • ......
  • عادت شده توی بعضی ماه ها کم  بنویسیم و توی خرداد ماه همیشه به اندازه کل سال مطلب بنویسم...فکر کنم خرداد امسال هم اینجور بشه...
 

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 19:44

     |لينك مطلب

 

 

 


 

طراحي :محمدرضا سلطاني - الگو گيري از سايت آرمانشهر