تبليغاتX
Webnevesht
 

و در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود... و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و او با عدم و عدم گوش نداشت... حرف هایی هست برای گفتن... که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند . حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

دل نوشت
روزنوشت
سیاست و اجتماع
فرهنگ و هنر
ما و آقا مرتضا
شخصی
خط نوشت
روزمرگي ها

توحید نامه
يك خواب آلود
وحدت عماد
جلیل صفربیگی
ارمیا معمر
محمدحسین رنجبران
نیایش ققنوس
الهه مشرق زمين
صداي بال فرشتگان
دکتر افروغ
توهم
محمد مسيح
محمدرضا زائری
پارتیزان
یه امل مدرنیسم نشده
علیرضا ناصح
چهار ديپلمات
و عشق صدای فاصله هاست
مبارزه با تهاجم فرهنگی
ته تغاری خانواده
علی طائبی
محمدآل حبيب
حجت حسنی سعادت
بچه هاي قلم
پارادایس
مسافر کوچولو
خبرنگار مسلمان
اميرمهدي حكيمي
گلبرگ
حيات طيبه
الوهیت
دستنوشته های احمقانه
ما همه خوبیم
شعری برای تو ...
ميدون مين
من ٍ او
داداشيم
B L O G F A

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384

 


صفحه نخست  | بايگاني  |  درباره من  |  تماس با من

 

گزارش نيوزويك از برتري احمدي نژاد در انتخابات آينده
بيمه همه ايرانيان فاقد بيمه با ماهي 2750 تومان
سر خم مي سلامت شكند اگر سبويي
مأموريت ويژه سخنگويان داخلي امريکا؛ لوث کردن توطئه ترور احمدي‌نژاد
دولت با شجاعت طرح تحول اقتصادي را مطرح كرد
چوب لای چرخ دولت نگذارند، طرح تحول اقتصادی موفق خواهد بود
طرح تحول اقتصادی موجب افزایش کارآیی و رفاه خانوارهای کم درآمد
يك استاد دانشگاه:طرح اقتصادي دولت آثار ضد تورمي دارد
مقاله ای مهم درباره رهبر انقلاب
مقاله ای مهم درباره رهبر انقلاب
آرشيو پيوندهاي روزانه
 
 

 

روزنوشت

روزنوشت


بسم الله...

  • مطلب قبلیم قرار بود فقط یک خط باشه ولی شده یه مطلب طولانی در حدود ۶۰-۷۰ خط...
  • راهی که به بهشت می رود نزدیک است...من به آن راه دور دست می روم که تنها به خدا می رسد...

پی نوشت:

  • بالاخره برادر ما هم ثبت نام کنکورشون رو انجام دادن تا رسما یه کنکوری به حساب بیان... ایشون که در طی این ۱۷سال و ۱۰ ماه عمرشون بیشتر روی یادگیری سر کلاس تکیه کرده بودن و کتاب های درسیشون اول سال باز میشد و همون روز هم بسته میشد و حتی واسه امتحانات هم باز نمیشد شب قبل در یک اقدام انقلابی با بازکردن کتاب منطق -علوم انسانی- و بعد اون زدن چند عدد تست ناقابل رسما اعلام کردند که قصد ورود به دانشگاه را دارند!!!!!!.... همین...

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 14:3

     |لينك مطلب

 

 

انگشتر محضر خداست، در محضر خدا گناه نکن!

دل نوشت


بسم الله؛

  • چند روزه این جمله داستان انگشتر از کتاب ناصر ارمنی(رضا امیرخانی) حسابی ذهنمو مشغول کرده... :

انگشتر محضر خداست! در محضر خدا گناه نکن!

  • چند روزی بود که بنابه دلایلی انگشترم رو (عقیق)دستم نمیکردم. بعد از خوندن این داستان و یکی دو روزی فکر کردن، شاید با ترس ، انگشتر رو دوباره به دستم کردم اما!
  • هر وقت چشمم به انگشتر میوفته دوباره ذهنم میره اینور و اونور... انگشتر کتاب ناصر ارمنی... حرفهای درویش مصطفا به علی در مورد انگشتر (کتاب من او) و ... :

  -          بس کن علی! به خودت بیا مرد! این چه دّاُبِ مشوش و مغشوشی است که برای خودت بنا کرده ای؟!... جوان! یک یا علی بگو و از خودت بن کن شو... خودسر٬ خودخواه٬ خودستا٬ خودکام٬ خودرای٬ خوددار٬ خودبین٬ خودپسند. خود... خود... خود... حکما خودِ خالی شده ای... بگو یا علی... یا علی مددی...

درویش مصطفی بعد از سالی سر صحبت را با علی گشود. فریاد می کشید و علی را با تبرزین تهدید می کرد. علی که تازه موهای صورتش در آمده بود٬ به دیوار درگاهی مسجد قندی تکیه داده بود. خودش را به دیوار می فشرد. جایی برای عقب رفتن نداشت. کمرش را به دیوار فشار می داد. تبرزین نقره ای درویش جلو صورتش تاب می خورد. علی سرش را پایین انداخت. چشمهایش را بست. دستش را جلو چشم هاش گرفت. مگاه نافذ و تند درویش را تاب نمی آورد. درویش به دست علی خیره شد. انگشتر فیروزه در انگشت دوم از دست راست٬ و انگشتر عقیق در انگشت چهارم از دست چپ. درویش فریاد کشید:

-         به خیالت اگر انگشتر به دست کنی و از صبح تا شام معتکف مسجد شوی و زیر لب کانه قل قل سماور ذکر بگویی٬ چیزی می شوی؟ به هوا بپری مگس باشی٬ بر آب روی خس باشی٬ بیجا گفته که دل به دست آر٬ تا کسی باشی... حکما باید دل از دست داد. نه که به دست آورد. دل از دست داده کس باشد یا ناکس٬ باکش نیست. علی فتاح! به حَجَری که جدت٬ حاج فتاح بوسیده٬ اگر خود حجر٬ نگین انگشتری ات شود و خم ذوالفقار رکابش٬ هیچ نشده ای٬ هیچ نکرده ای٬ از خودت جنب نخورده ای... در بیاور این انگشترها را...

علی سر بلند کرد. آرام گفت:

-          گفته اند که مداومت کنم در به دست کردنشان...

-          که چه بشود؟

-          که اثرش را ببینم!

-          اثرش چیست؟ حکما اینکه به بازی٬ دل به کس دیگر ببازی!

-          درویش! شعر می گویید شما! زندگی ام به هم ریخته... به جز این دو انگشتر و گوشه مسجد شما٬ جایی را ندارم٬ کسی را ندارم...

-         کسی نداری؟!... خیالت بی کس است که کسی ندارد؟ نه... کس بی کسان علی است... یا علی مددی!... این ناکس است که کسی ندارد... فهمت بیجک گرفت؟

علی آرام سر تکان داد. درویش کف دستش را دراز کرد.

-          بده من این دو انگشتر را...

علی گفت:

-          همه دینداری من به این دو انگشتر است. وقتی این دوتا را به دست دارم٬ احساس...

-         دین داری... دین داری... می شود دیندار خیلی چیزها را نداشته باشد؛ انگشتر٬ جای مهر روی پیشانی٬ محاسن٬ عبا و عمامه... اما بدان! دیندار حکما دین دارد... جوان! اوج دینداری ابوالفضل العباس٬ که آقای همه لوطی های عالم است٬ می دانی کجا بود؟ ختم دینداری اش کنار علقمه بود. جایی که اصلش دست نداشت تا دستش انگشت داشته باشد؛ اصلش انگشت نداشت تا انگشتش انگشتر عقیق و فیروزه داشته باشد...

علی آرام و خوابگرد٬ انگشترها را درآورد و به دست درویش داد. درویش به انگشترها نگاهی کرد. چشمانش را بست و سری تکان داد. انگار چندشش شد. انگشترها را به داخل جو پرتاب کرد. علی بی اختیار فریاد کشید. بعد٬ آرام گفت:

-          درویش! عقیق بود! فیروزه بود! بی وضو به شان دست نمی زدم...

-          فیروزه و عقیق چیست؟ لات بود و عُزی... بت بود... حکما شنیده ای حکایت ابراهیم و بت ها را...

·         این روزا انگشتر یه جوری برای من یه زنگ هشداره...انگشتر محضر خداست،در محضر خدا گناه نکن...

·         هی با تو ام...حواست هست؟ (به خودم میگم)

·         انگشتر محضر خداست، در محضر خدا گناه نکن.  

·         عالم محضر خداست، در محضر خدا معصیت نکنید...امام خمینی (ره) اینو گفته بود...

·     وقتی انگشتر دستت میکنی حواست باید باشه که انگشتر محضر خداست...ولی بالاتر از اون وقتی داری زندگی میکنی، نفس میکشی، راه میری ، حرف میزنی ...یه چیزی بالاتر از انگشتر...یادت باشه عالم محضر خداست...در محضر خدا گناه نکن! به خودم میگم....

·         به خودم گفتم ها!...

·         انگشتر توی دستمه... اما هر بار که چشمم بهش میوفته....

·         .........................................

·         داستان انگشتر رو تونستم توی اینترنت گیر بیارم...لینکش اینه.

·         انگشتر محضر خداست...در محضر خدا گناه نکن...

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 14:51

     |لينك مطلب

 

 

پیوند آسمانی

روزنوشت


شب سالگرد ازدواجشان بود، به چشم های یکدیگر نگریستند و بعد هر دو خندیدند، زمین وآسمان هم خندید.

در انعکاس نگاه زن، دو دختر دیده می شد، یکی آرام مثل ام کلثوم و یکی صبور مثل زینب.
و در تلالو نور چشمان مرد هم دو پسر، یکی غریب مثل حسن و یکی شهید مثل... حسین.
نمی دانم چرا به نام  حسین که رسیدند ، باز به یکدیگر نگریستند و بعد اشک مهمان چشم هایشان شد...
 زمین و آسمان هم گریست.

 

  • اي آنکه حديث تو شنفتن دارد                    گـــــــل با رخ خـــوب تو شکفتـــــن دارد
  • در حق تو گفتنــی زیــــادست                    ولی انس تو به زهراست که گفتن دارد
  • سالروز ازدواج پدر و مادر عالم هستی، امیرالمؤمنین و صدیقه طاهره سلام الله علیهما بر همگان مبارک باد!

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 18:48

     |لينك مطلب

 

 

روز دانشجویی که...

سیاست و اجتماع


می گویند و از قدیم نیز می گفتند که 16 آذر روز دانشجو است.پیش تر ها این قدر به این موضوع فکر نمی کردم که این کارها یعنی چه؟ روزها می آمدند و می رفتند و گاهاً بعضی ها نامی نیز همراه خود داشتند. یکی روز هوای پاک، دیگری روز ملی استاندارد و روز دانشجو نیز برای من از همین جنس بود و نه چیزی بیشتر. هر سال در این روز چند مصاحبه با چند نفر و چند سخنرانی از تلویزیون و همایشی و مراسمی و... همین.
با ورودم به دانشگاه قضایا لااقل برای من تغییر کرد. در خیال من روز دانشجو در دانشگاه بایستی جلوه ای متفاوت می داشت. حداقل با آنكه در دانشگاه ما خبري از تشكل هاي آنچناني دانشجويي نبود اما گمان می کردم که انجمن های اسلامی حداقل در دانشگاه هاي ديگر یادبودی خواهند گرفت برای متقدمین خود. برای آن سه قطره خون که اگر اجباری به زنده ماندن نبود دکتر-شریعتی- نیز خود را همانند آن ها در برابر درب دانشگاه تهران به آتش می کشید. گمان می کردم روز دانشجو روز میثاقی برای یک دست کردن جنبش دانشجویی خواهد بود. اما این طور نبود. این از همان ابتدای ورود به دانشگاه مشخص شد.جنبش دانشجويي و بويژه انجمن های اسلامی که پیشتاز جنبش دانشجویی نه تنها در ایران، که در دانشگاههای اروپا و امریکا بودند- همانهایی که با ورود محمد رضا پهلوی به نیویورک مقابل سازمان ملل راهپیمایی کردند و تحصن و دعوا و تخم مرغ و گاز اشک آور و...- دیگر میراث دار به وجود آورندگان خود نبودند. تشخیص این قضیه برای یک ورودی جدید در سال 83 کار مشکلی نبود.

انجمن های اسلامی به شکرانه ی وجود حکومت اسلامی از تلاش و تکاپو ایستاده بودند. و کاش می ایستادند، یک دور در جای سریع زدند و با سرعت پشت به همه ی آن چه این نهضت طی سال ها تلاش و مبارزه و زندان رفتن به دست آورده بود تاختن گرفتند. طوری که امروز خواسته ی معدود باقی ماندگان آن تفکر این است که شما لطف کرده پسوند اسلامی را از جمعیت خود حذف کنید. در ذهن من انجمن اسلامی همواره مترادف بوده است با عده ای جوان مسلمان پیشتاز و پیشرو با اعتقادات اسلامی اصیل و عمیق. عده ای مبارز و تلاشگر برای اجرای عدالت، با انگیزه هایی ما فوق (مانند آنچه در دوران دانش آموزي ديده بودم). و حالا کجاست آن پیشتازی؟ کجاست پایبندی به آن اصول؟ و شاید این نیز از موهبت های حکومت اسلامی باشد. انجمن اسلامی در زمان حکومت طاغوت بایستی آن قدر پایبند به اصول باشد که برای خاطر ایجاد یک نمازخانه در محیط دانشگاه یا دانشکده ی خود تلاش و دوندگی کند و فحش پذیرا باشد و آن گاه در حکومت اسلامی هنگام اقامه ی نماز در مسجد دانشگاه دفتر انجمن اسلامی دانشگاه باز است و افراد به کارهایی غیر مشغول اند. لابد خیلی مهم است که واحد مطالعات زنان راه انداخته اند و پا بر روی پا انداخته، سیگار می کشند و پسر و دختر از حقوق پایمال شده ی زنان سخن می گویند... در حکومت اسلامی است که انجمن اسلامی تلاش می کند که سال به سال در فعالیت هایش اسمی از اسلام نباشد. انگار این ها از لج كردن با حکومت به لج کردن با اصولی که حکومت بر مبنای آن شکل گرفته است رسیده اند. این می شود که وقتی می بینم در دانشگاهي پارچه زده اند و نوشته اند به نام انسان، به نام آزادی، اصلاً تعجب نمی کنم.

کجایی حضرت شهید! جناب مهدي شریعت رضوی... قطره ي خون ماندگار در تاریخچه ی جنبش دانشجویی... امروز تابعین شما به آب و آتش می زنند تا برای دیدن گل روی آقا یا خانم نیکسون هم که شده به آکادمی های غرب سفر کنند...بگذریم. سال ها گذشته است. به خواب هم نمی دیدند. در سال 1332 اصلاً گمان نمی کردند« دانشجويان هوادار جبهه ملّي ايران و احزاب وابسته به آن» ، اصلاً گمان نمی کردند«جريان دانشجويان مسلمان» كه در پيرامون انجمن‌هاي اسلامي متشكل شده بودند ، و اصلاٌ گمان نمی کردند«سازمان دانشجويان دانشگاه تهران» كه به‌وسيله حزب توده هدايت مي‌شدند ، اصلاً گمان نمی کردند که این فعالیت هایشان به پیروزی ختم شود.در رویاهایشان می دیدند که روزی بتوانند با همین مبارزات دانشجویی حکومت پهلوی را سرنگون کنند و امروز می بینیم که حکومت پهلوی سرنگون شده است. نه که بخواهم بگویم همه زحمت این مهم را جنبش دانشجویی متحمل شده است... گمان نمی کردند روزی جنبش دانشجویی پیروز شود. اما بیشتر از این، گمان نمی کردند که پس از پیروز شدن جنبش دانشجویی، این جریان کاملاً فشل شود تا جایی که دو سال قبل با تعطیل شدن دانشگاهها در 16 آذر به علت آلودگی هوا همه ی آن چه برای روز دانشجو بافته بودند نقش بر آب می شود و این یعنی اعتباری حداکثر یک روزه برای سر و ته کرباس این جنبش دانشجویی!

می دانم در زمینه ی این مساله سخن ها رفته است و اقوام مختلف، گوناگون نظر داده اند. در یک نگاه کلی نظرات در زمینه ی بی هویت شدن و خاموش شدن جنبش دانشجویی یک طیف را شامل می شود که یک سوی آن مطلق کننده گان وحامیان بی چون و چراي دولت ها در کشور قرار دارند و سوی دیگر نفی کنندگان مطلق سیستم. شاید دو سوی طیف به یک اندازه حرفشان خریدار داشته باشد چون که ریشه ی هر دو حرف از یک طرز تفکر به خصوص نشأت گرفته است. عده ای به راحتی و بی هیچ دردسری این پدیده را مولود توطئه ی دشمنان می دانند. استدلال کرده و می گویند دانشگاه پایگاه اصلی جوانان مومن بوده است و لذا دشمن این پایگاه را نشانه رفته است. دشمن می خواهد جوان مومن ما تبدیل بشود به جوان هوسران. باور ندارید؟ نمونه اش همین ماهواره و فیلم های مستهجن و... بعد هم برای این که حرف خود را مستدل نشان دهند چند مثال می آورند که یک فیلم بود که فلان طور بود و فلان نکته را هم نشان می داد و بــعــله! بعد تر نیز اگر کمی به روزتر و آشناتر با تکنولوژی باشند و البته داناتر، اضافه می کنند: و نمی دانید این اینترنت چه می کند با جوانان ما. و از چت کردن و دسترسی آسان به عکسها و فیلمهای آن چنانی صحبت می کنند. این طرز استدلال کار صعبی نیست. با پرتاب توپ به سمت حریف می توانیم تمام اشتباهات گذشته و حال را نادیده بگیریم. طرف مقابل طیف هم وضعیتی بهتر از این ندارد. می گویند دانشگاه به یک کانون فعال سیاسی برای مخالفان جمهوری اسلامی تبدیل شده بود- غافل از این که پس چه کسی انقلاب کرد؟ چه کسی برای حفظ این نظام تفنگ دست گرفت و جنگید؟- و لذا برای حکومت منطقه ی امن تلقی نمی شد. دانشجو معتاد باشد، هرزه باشد بهتر از این است که در سیاست دخالت کند. اگر پسر دانشجو دنبال فلان دختر همکلاسی خود باشد، اگر سر او را به عشق های پوچ بین دختر و پسر در دانشگاه گرم کنیم بهتر از این است که سرش بجنبد و سوال کند که چرا به فلان وعده ی خود عمل نکردید. اگر شب ها به پارتی برود و روزها در دانشگاه ها به درس خواندن مشغول باشد بهتر از این است که در سیاست دخالت کند. یک همکلاسی داریم از دوستان تیم المپیاد ریاضی. یک بار که داشت نظریه اش را راجع به فلسفه ی وجود المپیاد طرح می کرد گفت قبل از انقلاب دانشجویان مستعد درگیر کارهای سیاسی می شدند. المپیادها برای این راه اندازی شده اند که بچه های تیزهوش و مستعد را درگیر کاری بکنند غیر سیاست!

متن دارد زیاده می شود و می دانم که جسارت است. می خواستم حلول روز دانشجو را تبریک بگویم. با خود گفتم که به کدام دانشجو باید تبریک بگویم؟

جناب مهدي شریعت رضوی! شهید بزرگوار! سال قبل در مراسم ورودی های جدید دانشکده ی برق شریف بچه های سال بالایی یک شوخی با تازه واردها کردند. به دروغ فرمی را پخش کردند و ادعا کردند که فرم درخواست ورود به دانشگاه UCLA است. UCLA را که می شناسید: University of California at Los Angeles جای شما خالی بود. طفلکی ها ورودی های جدید با چه ولعی فرم ها را پر می کردند تا شاید در قرعه کشی ورود به آن مکان مقدس برنده شوند. حقیقتش را بخواهید این حادثه مرا بسیار به یاد شما انداخت. می دانید که اگر این دوستان ما موفق شوند به آن سرزمین بروند کارمند همان آقا و خانم نیکسون ها می شوند.

جناب مهدي شریعت رضوی! اگر مکاشفه ای رخ می داد و شما درست صبح 16 آذر 1332 قبل از خروج از خوابگاه خود این روزها را می دیدید باز آن روز از سر در اسکناس پنجاه تومانی عبور می کردید؟ شما باید جواب ما را بدهید، لااقل برای ثبت در تاریخ... جناب شریعت رضوی! شما بازی را برده اید یا آن آقا و خانم نیکسون؟؟؟

 پی نوشت:

 

  نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 13:51

     |لينك مطلب

 

 

غریب ، آنکه رفیقی نیافته مانند من

دل نوشت


به کویر ماننده ایم

و به صحراهای داغناک

ما ،این آدمیان هبوط کرده در وادی حیرت

که چارسومان را دیوارهای سیمانی گرفته اند

تشنگانی که قدر دریا ندانسته

و پا از گلیم خویش فراتر گذاشتند

و سر از سراب در آوردند

ما این آدمیان سرگشته

این تشنگان تهیدست

...

 

و گفت :

یا موسی!

فقیر آنست که روزی دهنده ای چون منش نیست...

و بیمار آن که طبیبی چون من ندارد...

و غریب آن که رفیقی نیافته مانند من...

خدایا!

ما گدایان همواره در پیشگاهت سر میساییم

که از فقر عشق رنج می بریم

و از بیماری دل می سوزیم

و انتظارمان را پایانی نیست....

 

الهم عجل لولیک الفرج مولانا صاحب العصر و الزمان

 

پی نوشت:

  • هرچی نوشتم توی این پی نوشت اولی به وسط های جمله ام که می رسیدم همه رو پاک میکردم....فکر کنم باید سه نقطه بذارم:  ...
  • بعضی ها رو میخوای نقد کنی فرصت نمیکنی ...بعضی ها رو هم میخوای نقد کنی بهت میگن این که نقد نیست ، داری میکوبیش... بعضی ها رو هم میگن نقدش نکن چون ممکنه... میگیم بابا ما ... هیچی...هیچی نگم بهتره...اون بندگان خدایی که قبلا اینجا مینقدیدمشون دیگه هیچی بهشون نمیگم....رسما توی خونه عذرمون رو خواستن....
  • نمیدونم چرا اینروزا سرم توی کتاب نمیره....مثلا یه ماه دیگه کنکور دارم...
  • در جواب دوستانی که از یادداشت قبلی من فکرهای مختلف و ناجوری به ذهنشون خطور کرده بود باید بگم آقاجون اشتباه میکنی.... ما نه چیزی واسه لو دادن داریم که بخوایم راحت لو بدیمش...نه چیزی که همه جز حافظ شیرازی با خبر باشن ازش...زندگی ما مشخصه... حافظ شیرازی هم با خبره از زندگی ما... داریم فعلا می زندگییم...خدایا شکرت....
  • پارسال این روزا عجب پیگیر برنامه های روز دانشجو بودیم و امسال.....خب امسال دانشجو نیستیم که بخوایم برنامه ریزی کنیم دیگه...فقط سه تا مقاله دادم به مرتضی اخوان که توی نشریه دانشگاه چاپ کنه...کلک رشتی...
  • دیگه اینکه.............همین...
 

  نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 13:14

     |لينك مطلب

 

 

زیر باران....روشنی بود و روشنی

دل نوشت


  به صید ماه آمده بودم

همه جا بوی تو می آمد...

تور انداختم...

دریا بود و دریا...روشنی بود و روشنی

و مردانی که عاشقانه ایستاده بودند...

می رفتم و نرفته می آمدم.

دریا مرا به خویش می خواند. می آمدم...عاشقانه می آمدم.

من بودم و تو...تو بودی و من... کجا بود آن لحظه شگفت؟! کجا؟

هر لحظه هزار بار عاشق تر از پیش ؛ ایستاده بودم . من عاشق شده بودم. هزار بار. حقیقت بود یا مجاز؟ دانسته بود یا ندانسته؟ از خودم پرسیده بودم ... هزار بار...

تو بودی . در همه جای خانه...خشت خشت خانه ات را بوییدم. حضوری شفاف و یک دست، و آن شکاف روشن و آن لحظه شگفت که فاطمه بنت اسد را گرفت. من نمی توانستم بایستم... چرخ زدم. چرخ چرخ. و تو عاشق تر از من ...

یکی از آن سیصد و سیزده نفر...که بود؟! از خودم پرسیدم.

چرخ زدم...تو را بوئیدم. تو بودی و نبودی...

چرخ ...چرخ ...همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی...

و تو نه مثل آفتاب ...که روشن تر از آفتاب آمده بودی.پشت مقام ابراهیم. در حضور و در غیبت ایستاده بودم. درست مقابل خانه ات ،و پرسیدمت: آیا آفتاب نزدیک است؟!

 

پی نوشت:

  • واسه چند روز اومدم گنبد، هوا بارونیه و لذت بخشه قدم زدن زیر بارون و آرامش گرفتن از اون... سال 82...مدینه النبی
  • ایام حج هم داره شروع میشه...یادش بخیر...ماه شعبان سال ۸۲...عربستان...ولادت امام حسین(ع)،امام سجاد(ع) و حضرت ابالفضل العباس(ع)....در مدینه النبی ...شب نیمه شعبان...توی مسجد الحرام...میشه دوباره؟

  • از بچگی علاقه شدیدی به امام رضا (ع) داشتم...یعنی کل خونواده اینطوری بودن...نمیدونم شاید دلیل اینکه ما سه تا برادر آخر اسم هامون رضا داره بخاطر علاقه شدید پدرم به امام رضاست؟!!!....
  • شب تولد امام رضا(ع)....سال ۸۳...تلویزیون داره سرود رضا رضا رو پخش میکنه...اشک از چشمام میریزه...همون شب بابا ، من و علیرضا رو میفرسته مشهد زیارت....از امام رضا میخوام که دانشگاه فقط توی مشهد قبول بشمو اونجا درس بخونم...چند وقت بعد که نتایج اعلام شد جهاددانشگاهی مشهد قبول شدم... نرم افزار سیستم...و یه زندگی جدید رو توی مشهد و نزدیک امام رضا شروع کردم...هر روز که از خونه میزدم بیرون و به سمت دانشگاه، سر کوچه یه نگاهی مینداختم سمت حرم و یه سلام میکردم به آقا و میرفتم دانشگاه...ضریح آفتابهر وقت دلم میگرفت پا می شدم میرفتم حرم... این روزها هم دوباره از آقا خواستم کمکم کنه تا واسه ادامه تحصیلم برگردم مشهد... البته ازش خواستم همونجا موندگار بشم واسه همیشه...کار و زندگی... اگه خدا بخواد کارها کم کم داره درست میشه...
  • به بهونه ی جشنواره وبلاگ نویسی امام رضا یه وبلاگ زدم به اسم ضریح آفتاب و به عشق آقا اونجا به انگلیسی می نویسم....البته میخوام از پارسی بلاگ منتقلش کنم به بلاگفا ...واسه همین فعلا از لینکش خبری نیست...
  •  چند روز پیش از دفتر مجله زنگ زدن و سفارش مطلب دادن: به مناسبت روز خانواده یه ویژه نامه دارن کار میکنن به اسم خانواده اسلامی... فکر کنین چه موضوعی رو به من دادن واسه نوشتن؟ ازدواج دانشجویی...آخه وحدت خان عماد الدوله عزیز ما ازدواجمون کجا بود که بخوایم از نوع دانشجوییشو تجربه کرده باشیم....اونم باید چهار روزه تحویل میدادم ... با هر زحمتی بود نوشتم...هه هه ...فرض کنین هنوز این مساله رو تجربه نکردین ولی بیایین تجربیات تجربه نکرده تونو منتقل کنین به نسل جوان مملکت!
  • با راهنمایی ها و زحمات وهمکاری های سرکار خانم فاتحیان داکیومنت پروژه پایان نامه مون رو هم آماده کردیم... گفتم فایلهای داکیومنتشو روی اینترنت بذارم شاید دوستان علاقه مند باشن یه نگاهی بهش بندازن....البته خود سایت- که یه سایت فرهنگی اجتماعیه- تا چند وقت دیگه میاد روی اینترنت....
  • یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم/ خشکید و به یک جرعه چشیدن نرسیدیم.....یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم ...شاید بهتر باشه قبل از خشکیدن یه جرعه ازش بچشیم...
  • نقطه نقطه نقطه

 

 

الهم عجل لولیک الفرج مولانا صاحب العصر و الزمان (عج)

 

-------------

امروز اضافه شد:

لینک داکیومنت رو یادم رفته بود بذارم الان گذاشتم...بخش دوم داکیومنت(سایت فرهنگی اجتماعی الف)

 

 

  نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 12:40

     |لينك مطلب

 

 

 


 

طراحي :محمدرضا سلطاني - الگو گيري از سايت آرمانشهر