تبليغاتX
Webnevesht
 

و در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود... و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و او با عدم و عدم گوش نداشت... حرف هایی هست برای گفتن... که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند . حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

دل نوشت
روزنوشت
سیاست و اجتماع
فرهنگ و هنر
ما و آقا مرتضا
شخصی
خط نوشت
روزمرگي ها

توحید نامه
يك خواب آلود
وحدت عماد
جلیل صفربیگی
ارمیا معمر
محمدحسین رنجبران
نیایش ققنوس
الهه مشرق زمين
صداي بال فرشتگان
دکتر افروغ
توهم
محمد مسيح
محمدرضا زائری
پارتیزان
یه امل مدرنیسم نشده
علیرضا ناصح
چهار ديپلمات
و عشق صدای فاصله هاست
مبارزه با تهاجم فرهنگی
ته تغاری خانواده
علی طائبی
محمدآل حبيب
حجت حسنی سعادت
بچه هاي قلم
پارادایس
مسافر کوچولو
خبرنگار مسلمان
اميرمهدي حكيمي
گلبرگ
حيات طيبه
الوهیت
دستنوشته های احمقانه
ما همه خوبیم
شعری برای تو ...
ميدون مين
من ٍ او
داداشيم
B L O G F A

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384

 


صفحه نخست  | بايگاني  |  درباره من  |  تماس با من

 

گزارش نيوزويك از برتري احمدي نژاد در انتخابات آينده
بيمه همه ايرانيان فاقد بيمه با ماهي 2750 تومان
سر خم مي سلامت شكند اگر سبويي
مأموريت ويژه سخنگويان داخلي امريکا؛ لوث کردن توطئه ترور احمدي‌نژاد
دولت با شجاعت طرح تحول اقتصادي را مطرح كرد
چوب لای چرخ دولت نگذارند، طرح تحول اقتصادی موفق خواهد بود
طرح تحول اقتصادی موجب افزایش کارآیی و رفاه خانوارهای کم درآمد
يك استاد دانشگاه:طرح اقتصادي دولت آثار ضد تورمي دارد
مقاله ای مهم درباره رهبر انقلاب
مقاله ای مهم درباره رهبر انقلاب
آرشيو پيوندهاي روزانه
 
 

 

به کجا می خواهیم برسیم؟

سیاست و اجتماع


برای سنجش موفقیت یا عدم موفقیت برنامه ها و دولتها معمولا از دو معیار برای سنجش استفاده میشود .

۱- موفقیت برنامه های امسال را با سال یا سالهای گذشته مقایسه میکنند . تا معلوم کنند که به نسبت سال گذشته موفق عمل کرده اند یا خیر . و همچنین عملکرد این دولت با دولت گذشته .

۲- یکی دیگر از معیارهای سنجش و اعلام پیشرفتها ، مقیاس کشورهای مختلف با هم است . مثلا اگر در کشور ما معضلات و بهره وری در یک حد و نسبتی با کشورهای باصطلاح توسعه یافته باشد ، برای خودمان توجیهه میکنیم  که درست عمل کرده ایم و ملاک عملمان کشورهایی هستند که به رسم دنیای امروز پیشرفته محسوب میشوند . سئوالی که مطرح میشود این است : آیا اینگونه سنجش عملکردها درست است ؟ یا حداقل کافی است ؟ آیا جمهوری اسلامی ایران سقف برنامه هایش را کشورهای توسعه یافته مشخص میکنند ؟و آیا این نوع نگرش و ملاک قرار دادن اثر منفی بر روی برنامه ریزی و هدف گذاریها ندارد ؟

راه و معیار سوم بنظرم باید هدف نهایی جامعه ایرانی باشد . ( به کجا میخواهیم برسیم ؟ )جامعه امروز ایران از جامعه نمونه اسلامی چقدر فاصله دارد ؟ جامعه نمونه و سالم چه معیارها و خصوصیاتی دارد . و ما امروز کجا هستیم ؟ هر سال باید بررسی شود . چه مقدار از سرمایه های موجود بهره وری داشته ایم ؟ چه مقدار سرمایه و فرصت بلقوه را بالفعل کرده ایم ( کشف فرصتها و سرمایه مادی و معنوی ) و............ والا ممکن است به بیراهی برویم که دیگران میروند و مشخص بودن ملاکها راههای جدیدی را پیشروی جامعه ایرانی خواهد گشود .

مزیتهای معیار سوم : داشتن آرمان و هدف مشخص از توسعه و مشخص بودن خصوصیات جامعه ایده آل ایرانی ،مانع دنباله روی بی جا از دیگران میشود . مشخص بودن آرمان شهر ایرانی، فضای مشترک ملی ایجاد میکند تا کارشناسان و متخصصین بر روی ایده آلها و جوانب مختلف چنین جامعه ایی فکر و اندیشه کنند تا هدف نهایی بهتر به جامعه معرفی و تبیین شود . تفکر در این زمینه باعث میشود جامعه سرمایه های مادی و معنوی و فرصتهای جدیدی را کشف و ایجاد نماید . چرا که بعضی سرمایه ها و فرصتها تنها با خصوصیات یک ملتی هماهنگ هستند و شاید امکان بروز در دیگر ملل و مکتبها وجود نداشته باشد، یا امکان ظهور و بروز آن کم باشد ،که با کپی برداری دیگران، این سرمایه ها و فرصتها مغفول میمانند .

این هدف باعث هویت بخشی بیش از پیش جامعه خصوصا جوانان میشود و زمینه های شبیخون فرهنگی و نفوذ دشمنان را از بین میبرد .

نداشتن هدف جامعه ایده آل باعث تحلیل و تجزیه سرمایه ها و تواناییها میشود و دوباره کاریها و ضدهم کار کردن و دور شدن از آرمانهای ملی نتیجه آن خواهد بود، آنهم در زمانه ای که کشورها و تفکرات مختلف سیاسی ، فرهنگی و اجتماعی وارد مرحله رقابتهای سنگین و پر شتاب شده اند و ما ناگزیریم با کمترین سرمایه ، بالاترین بهره وری آنهم از نوع ایرانی داشته باشیم که نوع ایرانیش باید بررسی و کشف شود.

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 21:20

     |لينك مطلب

 

 

پاياني براي شروعي ديگر...

دل نوشت


اي برون رفته ي از قافله ي عشق ,بيا                 تو متــــــرس از ره پر غائله ي عشق,بيا

تا دل راه بداند که هنــــــــوزم هستيم                 بــــــــــاز دستار به سر,بار سفر بر بستي

هر که در بند زمانه است بماند,بي ما                 هر که پابسته ي خانه است بماند,بي ما

قرار بود این آخرین مطلبم باشه ولی بنا به دلایلی (که اصلی ترینش گفتگو با یکی از دوستان عزیزم بود ) فعلا از این کار منصرف شدم. البته خب یه تصمیماتی گرفتم تا ببینیم چی میشه.

بهر حال امیدوارم یه تغییراتی ایجاد کنم ... حرف خاصی ندارم... یعنی داشتم ولی خب ...

فعلا هستیم در خدمتتون... پس یه بسم الله دیگه می گم و  به قولی دوباره یا علی می گم و عشق رو آغاز می کنم...

پایانی برای شروعی دیگر

 

پی نوشت :

پی نوشت زیاد بود ولی خب لازم نیست فعلا بگم...

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 21:40

     |لينك مطلب

 

 

سرود سرنوشت....

فرهنگ و هنر


قرار بود در مورد تئاتر سرود سرنوشت بنویسم. این نمایش برداشتی تئاتری از تئوری تکامل حیات در اندیشه مولوی ،عارف و فرزانه بزرگ ایران است. در اندیشه مولوی ، حیات تا در مرحله انسانی شکوفا شود، مراحل چندی را ، چون جمادی ، نباتی و حیوانی پشت سر گذاشته است. مرحله انسانی چهارمین ایستگاه تکامل زندگی است.

هر یک از این مراحل یا اقلیم ها به مثابه بستری برای اندوختن تجربه و پخته و پرورده شدن در کوران ابتلائات و آزمایش ها هستند. ذره ای که در خود استعداد ادراک مطلقیت را دارد و می تواند با گسترش صفات الهی در خود و افزایش حجم ظرفیت وجود خود، به مرتبه " ولی اللهی " برسد ، لازم است آزمون های سختی را پشت سر بگذارد. مهم ترین این آزمون ها ، آزمون مرگ است. مرگِ آن چیزی که پای بودن را از رفتن باز می دارد و موجود را مانع از حرکت در مسیر تکاملی می گردد. در مرحله انسانی ، از انسان انتظار می رود که آگاهانه بندهای تعلقش را به جهان مادی ، بگسلد. زیرا که او برای " دوستی با خدا" انتخاب شده است. انسان خردمند برای نیل به سعادت ، چه اخروی و چه دنیوی  آن ، می داند که چاره ای جز تسلیم به این تقدیر (رسیدن به مرحله ولی اللهی ) که خدا برایش رقم زده است ، ندارد. پس به میل یا به اکراه بدان تن می سپارد. چرا که برنده شدن او و درک سعادت در گرو این خطر است:

ای رفیقان راه ها را بســــت یار                   آهوی لنگیــــــــم و او شیر شـــــکار

جز که تسلیم و رضا کو چاره ای                  در کف شیـــــــــر نر خونخـــــواره ای

خود ندارد خواب و خور این آفتاب                 روح ها را می کند بی خورد و خواب

که بیا من باش یا همخوی مـــن                 تــــا ببینـــــی در تجلـــــی روی من  

این درخواست یا فرمان که "بیا من باش" ، موجود محدود و نسبی را به کندن و رها شدن از محدودیت هایش فرا می خواند: خواهش ها، آرزوها، امیال و هزاران بند پیدا و پنهانی که از مسیرهای گوناگون تاریخ و نژاد و فرهنگ و آیین و سنت های اجتماعی و غیره، هویت این موجود را شکل بخشیده اند و دنیای او را ساخته اند و او  " من " شده است. حال ، رها شدن از این "من" که "من" ی است دروغین و ساخته و پرداخته چیزها و کسان دیگر ، چگونه ممکن است؟ مولوی ، پاسخ پیامبر (ص) را می پذیرد: "موتوا قبل ان تموتوا " (بمیرید ،پیش از آنکه بمیرید)؛ چرا که تکامل ، به معنای حرکتی بالنده به سوی بینهایت ، جز با مرگ صورت نمی پذیرد:

از جــــمادی مُردم و نــامی شدم         وز نمــــا مُردم به حیـــوان ســـــر زدم

مـــردم از حیـــــوانی و آدم شدم          پس چه ترسم، کی ز مردن کم شدم

بعد از آن هم باز میرم از بشـــــر          تــــا بــــــر آرم از ملائک بـــــال و پـــــر

از ملک هم بایدم جستن ز جــو          کــــل شی ءٍ هــــالک الاّ وجهــــــــــهُ

پس عدم گردم عدم چون ارغنون        گــــویدم کانّا الیــــه راجعــــــــــــــــون

***

پی نوشت:

چه زیبا گفته است سید مرتضی آوینی که : هنر آنست که خود بمیری پیش از آنکه بمیرانندت و مبدا و منشا همه هنرها آنانند که اینگونه مرده اند.

 

  نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 21:47

     |لينك مطلب

 

 

دعا کرد برای آنان که دوستش نداشتند...

دل نوشت


دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد وبيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است . بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه مي توان كرد... خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي كه هزار سال زيسته است و آن كه امروزش را در نمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سرو رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند ، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند...

او در آن يك روز ، آسمان خراشي بنا نكرد. زميني را مالك نشد. مقامي را به دست نياورد اما ...

او در همان روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي شناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.او در همان يك روز آشتي كردو خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند ، امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!

 

پی نوشت:

چند شب پیش تئاتر سرود سرنوشت رو دیدم. خیلی جالب بود. همین جریان باعث شد یکی از نوشته های قدیمیم رو بذارم توی وبلاگ...(در مورد این تئاتر زیبا هم حتما می نویسم.)

 

  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 21:51

     |لينك مطلب

 

 

كاش من هم مي توانستم چيزي بگويم...

دل نوشت


حياط سقاخانه اسماعيل طلا. ساعت از 12شب گذشته است و نگاهم به مردم است و گاهي هم به گنبدي كه مي درخشد. لب ها تكان مي خورند و هر كسي چيزي مي گويد . يكي گريه مي كند، يكي آرام نشسته . يكي ذكر مي گويد و هر كس به كاري مشغول است.

من فقط به مردم نگاه مي كنم و ضريح و گنبد طلا.

كبوتري از روي گنبد بلند مي شود و به دنبال آن ديگر پرنده ها هم بال مي كشند و چرخي مي زنند و دوباره روي گنبد طلا مي نشينند. كلي تلاش كردم تا توانستم آنجا باشم، اما حالا هيچ چيز براي گفتن ندارم . بغض كرده ام.قبل از رفتن كلي حرف داشتم، اما حالا هر چه فكر مي كنم هيچ چيز براي گفتن ندارم. كبوترها و گنبد در چشمانم مي لرزند و صورتم خيس مي شود. نگاهم به مردم است و آنهايي كه پشت پنجره فولاد هر كدام براي خواسته اي آمده اند.

دستي به شانه ام مي خورد. سرم را بر مي گردانم. جواني را مي بينم.

-موبايل داريد؟

گوشي را به او مي دهم و شماره اش را مي گيرد.

هنوز به دنبال حداقل يك جمله مي گردم كه به او بگويم.

جوان شماره اش را گرفته و كنارم ايستاده است.

الو، سلام. حال شما چطوره؟ بيداره؟گوشي را بده به آبجي . الو، سلام. حالت چطوره؟ من الان جلوي حرم هستم . نگاهم به گنبد است، چه بگويم؟

«آقا سلام، ديگه نمي تونم تحمل كنم. تمام بدنم داره مي سوزه. خيلي دوست داشتم خودم مي اومدم پيشتون. حتي مي دونيد، دكترها جواب كرده اند، اما اگه شما بخوايد، حالم خوب مي شه‌». حالا ديگر صورت جوان خيس شده است و حرفهايي كه خواهرش مي زند را با نگاه به گنبد طلا تكرار مي كند. «آقا اگه شما بخوايد كاري نداره كه...» گوشي را مي دهد و خداحافظي مي كند. شماره اش را در گوشي نگه مي دارم . هفته پيش زنگ زدم به آنها...

 

  نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 21:24

     |لينك مطلب

 

 

جوانمرد و راز زنده بودن انسان

دل نوشت


جماعت نزد جوانمرد آمدند و راز زنده بودن انسان را پرسیدند.

جوانمرد گفت: زنده بودن انسان به قلب نیست بلکه جریان داشتن خدا در درون آدمیست.

اگر خدا را از زندگیش پاک کند مرده است و چه بسیار کسانیکه سالها زیسته اند اما در  واقع مرده ای بودند متحرک.

و بودند کسانیکه سالهاست مرده اند ولی گویی زنده اند و روح زندگی در جسم مرده شان در جریان است. زیرا اینان بودند که خدا را از زندگی خود پاک نکردند نه در شادی ها و نه در غم ها. این است راز زنده بودن انسان.

 

--- پی نوشت:

خاطرات سفر کویت قسمت دوم

خاطرات سفر کویت قسمت سوم

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 14:49

     |لينك مطلب

 

 

به مناسبت عروج عیسی بن مریم (ع) به آسمان

دل نوشت


او دوباره مي آيد

مسيح اعجاز زنده تاريخ است و گواه موجود حقيقت. مسيح (ع) زندگي بخش مردگان جاويد بود و نيستي بخش زندگان مرده پرست و مردار خوار. چشمه هاي زندگي، از سر انگشتان نبوتش ،پلكهاي پژمرده و روح هاي افسرده را جاني دوباره مي بخشيد و دل هاي به خواب خو گرفته را عادت به روشنايي و بيداري مي داد.

اما اين كفن فروشان بودند كه دل به مردگي خويشتن داده بودند و چشم انتظار تولد مرگ هاي مالامال بودند؛ در زماني كه  مسيح (ع) ، برهنه ترين بينش و برهان بيداري بود و عريان ترين نگاه بهاري. مسيح دست به هر واژه اي كه مي گذاشت كلمات جان تازه مي گرفتند و اميدي دوباره و جز معناي عشق و زندگي هيچ واژه اي در تفكر مسيح متولد نشد.

اما در آن سوي نفس مسیحایی مسیح ، كوردلان بودند كه به ترس خفته در خويش ايمان داشتند و به عصيان خويش اعتقاد و عقيده ؛ اعجاز مسيح را مي ديدند و منكر مي شدند و اين ، دردي بود كه خاطر مسيح را مي آزرد.

مسيح انسان هاي دربند را به خدا فرا مي خواند و آنان به درون خرقه هاي خويش مي خزيدند. پس گروهي از بني اسراييل ايمان آوردند و گروهي كافر شدند و مسيح مي دانست كه اين جاده هاي تاريك و اين رداهاي سالوس ، جز به تاريكي ختم نمي شوند و جزمرگ قابليت پذيرش هيچ تبسمي را ندارند.

مسيح تنفسي بود كه جبرائيل به عشق دميده بود. گرداگرد نگاه مسيح را گرداب و گرد وغبار خيانت و نفاق فراگرفته بود و مسيح تنها به حواريون خويش دل خوش كرده بود.

چشم هاي تو همه چيز را مي ديد، غير از تاريكي . تاريك دلان ، همه چيز را مي ديدند ، جز برهان بيدار چشم هاي تو را.

وسوسه به صليب كشيدن مسيح چون موريانه اي بود كه در زير پوست خيانت و افترا راه مي رفت و چون هوسي شعله ور در باد مي خليد.

آتش مهيا بود و صليب بر دوش كسي؛ زير شعله طلايي آفتاب، انعكاس تازه اي از حقيقت را به نمايش گذاشته بود . قلب اورشليم ، تند مي زد و سيماي كوه صهيون بر افروخته بود و تباه كاران صليبهاي خود را براي بردار كشيدن آفتاب مهر، بر دوش مي كشيدند. اما مسيح آرام بود و روشن ،  بيدار بود و مطمئن و مي دانست كه خواست الهي بالاترين مرتبه از اراده هستي است.

عيسي مي دانست كه ناگهان غرق در زمزمه " اي مسيح ! من تو را مي گيرم و بلند مي كنم به سوي خود و پاك مي گردانم ، از لوث كافران" خواهد شد.

و جبراييل تو رابر گوشه اي كشاند و از گوشه چشم تو ، از گوشه روزنه اميد ، تو را به آسمان برد و او را كه سوداي بر دار كشيدن تو را داشت ، در هيات تو در آورد ، تا گرفتار كينه ورزي خويش شود و در گودالي كه خويش كنده بود بر صليب كشيده شود.

و اين مسيح بود كه از آسمان ها ، تقدير الهي را نظاره مي كردو  تسبيح پروردگار خويش را مي گفت.

رفت تا به كوري چشم دل دجال صفيان ديگر بار بازگردد در ركاب مهدي موعود(عج).

 

  نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 21:12

     |لينك مطلب

 

 

روزنوشت....

روزنوشت


این روزها دنبال موضوعی می گشتم که بتونم در موردش چیزی بنویسم. خب طبق معمول موضوعات زیادی هم وجود داشت که می شد روی اون ها کار کرد ولی امشب تصمیم گرفتم در مورد موضوعاتی بنویسم که قبلا اشاره ای اجمالی بهشون کرده بودم و قصد داشتم در موردشون بنویسم ولی بنا به دلایلی موفق به این کار نشده بودم. در هر حال قصد دارم در طی چند روز آینده در مورد این مسائل بنویسم.

یکی از این مسائل خاطرات سفر کویت بود. طی چند یادداشت قسمتی از این سفرنامه را می نویسم.

خاطرات سفر کویت

این سفر که اردیبهشت ماه سال ۸۳ انجام شد در حقیقت اردویی بود که از طرف سازمان دانش آموزی ایران برگزار شده بود که هدف از برگزاری این اردو بازدید از مراکز علمی و آموزشی و فرهنگی کشور کویت و همچنین تشکیل کانون دوستی دانش آموزان ایران و کویت بود.

در این سفر به جز من ۱۱ نفر دیگر هم حضور داشتند .جمعا ۴پسر بوديم و ۸ دختر و دو تا سرپرست . البته دو تا ديگه از بچه ها هم بودن كه چون مشمول سربازي شده بودن نتونستن بيان.

خب زياد سراغ حاشيه نمي رم و مي رم سر اصل مطلب.

اول اينكه اين سفر نامه را تقديم مي كنم به تمام دوستان عزيز و گرامي ام:

سهند عارفی اسکویی ، میلاد ملکی ، رضا طاهری، محبوبه باباپور زریاب ، نگار لطفی زاده ، نیکو جاویدپور ، رعنا تابش ، الهام امیروند، معصومه ثامنی راد ، فرزانه زارعی و مرجان فیروزی

که افتخار این را داشتم که در این اردو با این عزیزان همراه باشم. و سرپرستان گرامی جناب آقای بهروز سپیدنامه و سرکار خانم سکینه سالمی و دوست عزیزم صمد نوروزیان و دوست عزيز که به علت مشکلاتی از این سفر باز ماند.

 قسمت اول سفرنامه كويت:

روز اول

و سرانجام انتظار ها به سر رسيد و پس از گذشت يكسال و دوماه به تمام دانش آموزان منتخب اعزامي به كويت اعلام شد كه در روز چهارشنبه ۹ ارديبهشت در اردوگاه شهيد باهنر تهران حضور پيدا كنند تا راس ساعت ۳ صبح به سمت فرودگاه حركت كنيم كه راس ساعت ۵:۴۵ به كويت پرواز خواهيم كرد. در روز چهارشنبه برخي از اعضاي اردو در اردوگاه گرد هم آمدند و پس از صرف شام جلسه اي با حضور خانم رحيمي و آقاي سپيدنامه و اعضا برگزار شد. در اين جلسه بچه هاي گروه نظرات و پيشنهادات خود را ارائه دادند و خانم رحيمي و آقاي سپيدنامه نيز به سوالات آنان پاسخ گفتند.

سپس در ساعت ۳:۱۵ بامداد به سوي فرودگاه مهرآباد حركت كرديم و پس از ملحق شده ۳ نفر ديگر از بچه ها به گروه در فرودگاه و پس از طي مراحل مختلف كنترل گذرنامه ها و تحويل بارها سرانجام هواپيماي ملي كويت در ساعت ۶:۱۰ صبح آسمان تهران را به مقصد كويت ترك كرد و پس از عبور از آبهاي نيلگون خليج فارس در ساعت ۷:۲۵ كوير خشك و خالي از سكنه اي در زير پايمان پديدارشد كه نويد ورود به كويت بود و پس از لحظاتي با فرودي آرام و لذت بخش وارد فرودگاه كويت شديم و در لحظه ورود با استقبال فوق العاده و صميمانه مسئولان آموزش و پرورش كويت و مسئولان و دانش آموزان ايراني مقيم كويت بويژه جناب آقاي صادقي رايزن فرهنگي سفارت و آقاي شعشعي معاونت سفارت جمهوري اسلامي ايران در كويت مواجه شديم كه پس از اين استقبال گرم و صميمانه بچه ها احساس دوري از سرزمين را با صفاي گرم مردمان كويت به تدريج از ياد بردند ولي آنگونه كه خود اظهار مي كردند  هيچ گونه دلتنگي وجود آنان را نه در آغاز سفر و نه در خاك كويت فرا نگرفته بود!!!!!!!! و اين نشان مي داد كه آنان كويت را همچون كشور خود مي دانستند . با توجه به اختلاف زماني حدود يك ساعت و نيم كويت با ايران حوالي ساعت ۸:۳۰ وارد هتل السفير واقع در منطقع رقعي كويت شديم و با رايزن فرهنگي سفارت و تعدادي از مسئولين آموزش و پرورش ملاقات كرديم كه در خصوص برنامه هاي آتي حضور دانش آموزان در كويت برنامه ريزي لازم صورت گرفت. سپس براي صرف صبحانه به رستوران هتل رفته و پس از آن زمينه هاي بيشتر آشنايي دانش آموزان ايراني با مسئولان كويت فراهم شد. در همان ابتدا بچه ها  خود را به ۳ گروه ۴ نفره تقسيم كردند و پس از تعيين اتاق ها دانش آموزان در گروه هاي ۲ نفري براي استراحت روانه اتاق هاي خود شدند. بعد از كمي استراحت از كافي نت واقع در هتل استفاده كرديم. بعد از ظهر آن روز براي بازديد از برجهاي كويت آماده شديم كه در لابي هتل خانم تهاني رئيس سازمان پيشاهنگي كويت(يا همان سازمان دانش آموزي خودمان) را ملاقات كرديم . بچه ها نيز به شوخي در بين خود او را خانم شاه حسيني خطاب مي كردند. وي نيز به همراه ما به بازديد از برجهاي كويت پرداخت.

اين برجها شامل ۳ برج به اندازه هاي متفاوت مي باشند. ۲ برج به صورت كروي است كه يكي از آنها مخزن تامين آب شيرين منطقه خود و ديگري به صورت محلي براي تفريحات بود كه رستوران گرداني نيز در قسمت كروي آن تعبيه شده بود. برج سوم هم به منظور تامين نور دو برج در بين آنها ساخته شده بود. در طي مسير نيز دانش آموزان از اطلاعاتي كه آقاي ماجد مصطفي العلي ميگفت استفاده كردند و بعد از حور در هتل و صرف شام براي استراحت روانه اتاق هاي خود شدند. از نكات جالب و به ياد ماندني در اين اردو غذاي آن بود كه باعث شد بچه ها حسابي دلشان براي غذاهاي مامان پز تنگ شود و در هر حالي بود غذاي آنجا را خورديم.

پايان روز اول

 

  نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 21:38

     |لينك مطلب

 

 

نوشتن از سر دلتنگی....


نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار                     چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

                                                       

ساقی به نور بـــــــــــــاده برافروز جام ما مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیـــــاله عکـــــس رخ یـــــار دیده‌ایم ای بی‌ خبـــــر ز لذت شـــــــرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریـــده عالــــــــم دوام ما
چنــــدان بود کـــــرشمه و ناز ســـهی قدان کــــاید به جلـــــوه سرو صنوبرخرام ما
ای باد اگـــــــــــر به گلشن احباب بـــگذری زنهــــــــــار عرضه ده بر جانان پیام ما
گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بــــــــــــری خـــــــــــود آید آن که یاد نیاری ز نام ما
مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است زان رو سپـــــــرده‌اند به مستی زمام ما
ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواســـت نـــــان حلال شیـــــــــــــخ ز آب حرام ما
حافظ ز دیده دانـــــــه اشکی همی‌فشــــان بـــــــاشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
دریــــــــــای اخضـــــر فلک و کشتی هلال

هستنــــــــــد غرق نعمت حاجی قوام ما

 

----اینو نوشتم دلم باز بشه.... مطلبی رو دارم آماده می کنم....

 

  نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 16:50

     |لينك مطلب

 

 

 


 

طراحي :محمدرضا سلطاني - الگو گيري از سايت آرمانشهر