تبليغاتX
Webnevesht
 

و در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود... و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و او با عدم و عدم گوش نداشت... حرف هایی هست برای گفتن... که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند . حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

دل نوشت
روزنوشت
سیاست و اجتماع
فرهنگ و هنر
ما و آقا مرتضا
شخصی
خط نوشت
روزمرگي ها

توحید نامه
يك خواب آلود
وحدت عماد
جلیل صفربیگی
ارمیا معمر
محمدحسین رنجبران
نیایش ققنوس
الهه مشرق زمين
صداي بال فرشتگان
دکتر افروغ
توهم
محمد مسيح
محمدرضا زائری
پارتیزان
یه امل مدرنیسم نشده
علیرضا ناصح
چهار ديپلمات
و عشق صدای فاصله هاست
مبارزه با تهاجم فرهنگی
ته تغاری خانواده
علی طائبی
محمدآل حبيب
حجت حسنی سعادت
بچه هاي قلم
پارادایس
مسافر کوچولو
خبرنگار مسلمان
اميرمهدي حكيمي
گلبرگ
حيات طيبه
الوهیت
دستنوشته های احمقانه
ما همه خوبیم
شعری برای تو ...
ميدون مين
من ٍ او
داداشيم
B L O G F A

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384

 


صفحه نخست  | بايگاني  |  درباره من  |  تماس با من

 

گزارش نيوزويك از برتري احمدي نژاد در انتخابات آينده
بيمه همه ايرانيان فاقد بيمه با ماهي 2750 تومان
سر خم مي سلامت شكند اگر سبويي
مأموريت ويژه سخنگويان داخلي امريکا؛ لوث کردن توطئه ترور احمدي‌نژاد
دولت با شجاعت طرح تحول اقتصادي را مطرح كرد
چوب لای چرخ دولت نگذارند، طرح تحول اقتصادی موفق خواهد بود
طرح تحول اقتصادی موجب افزایش کارآیی و رفاه خانوارهای کم درآمد
يك استاد دانشگاه:طرح اقتصادي دولت آثار ضد تورمي دارد
مقاله ای مهم درباره رهبر انقلاب
مقاله ای مهم درباره رهبر انقلاب
آرشيو پيوندهاي روزانه
 
 

 

آن کلمه کوچک اسم بزرگ خداوند است...

دل نوشت


در آغاز هيچ نبود و کلمه بود و کلمه نزد خدا بود.خداوند اما کلمه هايش را به آدمی بخشيد و جهان پر از کلمه شد.
من اما از تمام کلمه های دنيا تنها يک کلمه را برگزيده ام و همه جمله هايم را با همان يک کلمه می سازم.با همان يک کلمه حرف می زنم و می نويسم.آن يک کلمه هم فعل است و هم فاعل،هم صفت است و هم موصوف.احتياجی به حرف اضافه ندارد.متمم نمی خواهد.هيچ قيدی هم ندارد.آن يک کلمه خودش همه چيز است.

و من با همان يک کلمه است که می بينم و راه می روم و نفس می کشم.با همان يک کلمه عشق می ورزم و زندگی می کنم.
آن يک کلمه غذای روح من است،بی او گرسنه خواهم ماند.خانه من است،بی او آواره خواهم شد.بی او بی کس می شوم،غريب و تنها.اين کلمه همه دارايی من است و اگر روزی شيطان آن را از من بدزدد،آن قدر فقير می شوم که خواهم مُرد.
من با همين کلمه با درخت ها حرف می زنم.آنها منظورم را می فهمند و برگهايشان را برای من تکان می دهند.اين کلمه را به گنجشک ها که می گويم،در آسمان حياطمان جشن می گيرندو با هم ترانه می خوانند.به نسيم می گويم،آن قدر ذوق می کند که شهر به شهر می چرخد و ميگرددو می رقصد.و به ابر ها که می گويم،چنان خوشحال می شوند که يک عالم نقل و نبات برف و باران روی سرم می پاشند.
اين کلمه،اين کلمه عزيز و دوست داشتنی،حرف رمز من با همه چيز است. اما به آدم ها که می گويم ...
بگذريم،دلم گرفته،من زبان شما را بلد نيستم.من توی اين شهر غريبم.کسی منظورم را نمی فهمد،کسی جوابم را نمی دهد...اما تو فرق می کنی.تو از جنس آفتاب و درخت و پرندهای.تو آن کلمه را بلدی و سالهاست که آن راگوشه قلبت نگه داشته ای.پس من آن رمز را به تو خواهم گفت.آن کلمه کوچک اسم بزرگ خداوند است.

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 23:14

     |لينك مطلب

 

 

یه خبر از خبرگزاری فارس

سیاست و اجتماع


نصر‌الله: ما چون گذشته به خدا، ملت و مبارزان پايدار خويش تكيه داريم

خبرگزاري فارس: دبير كل حزب‌الله در سخناني تلويزيوني با ستايش مبارزان و ملت لبنان و وعده پيروزي به آنان، خطاب به حاكمان عرب گفت: «ما چون گذشته به خدا، ملت و مبارزان پايدار خويش تكيه داريم و ماجراجويي‌هايمان همواره مايه پيروزي و سربلندي ملت لبنان بوده است.»

به گزارش فارس به نقل از پايگاه خبري ايلاف، "سيد حسن نصر‌الله" در سخناني تلويزيوني كه از شبكه تلويزيوني المنار پخش شد، با ستايش مبارزان جان بر كف حزب‌الله و شرح چگونگي ادامه نبرد و پيروزي‌هاي به دست آمده براي مردم لبنان و دادن وعده پيروزي به آنان، از حماقت رهبران صهيونيست‌ها سخن راند و در پايان خطاب به حاكمان عرب به ويژه مسوولان عربستان سعودي كه با وصف ماجراجو بودن مبارزان حزب‌الله از ياري آنان شانه خالي كرده‌اند، گفت: «شما از ما در سال 1982 به افرادي ديوانه ياد كرديد اما ما ثابت كرديم عاقليم و نشان داديم چه كسي ديوانه است. آري ما ماجراجو هستيم اما اين ماجراجويي همچنانكه در سال 2000 ديديد براي ملت لبنان پيروزي، عزت، شرافت و سربلندي داشت.»
متن كامل سخنان سيد حسن نصر‌الله بدين شرح است:
«در آغاز و در اولين سخنانم به شما پس از اجراي عمليات "وعده صادقانه" و حوادث پس از آن، دوست دارم مراتب تبريك و تسليت خود را به خانواده‌هاي شهيدان كه عزيزترين دوستان و اعضاي خانواده خود را در اين روزهاي سخت و دشوار از دست داده‌اند عرض كنم و بگويم آنچه تقديم كردند در شرافتمندانه‌ترين رويارويي و كارزار عصر جديد و تاريخ بوده است. مي‌خواهم به زخمي‌هاي حوادث و حملات اخير درود بفرستم و از خداوند عاجزانه بخواهم به آنان منت گذارد و شفا و عافيت عطايشان كند. همچنين به مردم پايدار لبنان در همه شهرها و روستاها كه محكم و استوار بر خاك و ايمان خويش ايستاده‌اند و نيز به برادران مجاهد، مبارز، صبور و پايدار در همه خطوط كه هميشه براي فداكاري در راه آنچه بدان ايمان دارند و كساني كه همواره جان بر كف با سرهايي بلند ايستاده‌اند، درود مي‌فرستم.
در اولين سخنان خود در اين روزها و پس از عمليات "وعده‌ صادق" دوست دارم تنها چند كلمه سخن بگويم. سخني با مردم لبنان، سخني با مقاومان و مبارزان، سخني با صهيونيست‌ها و سخني با حاكمان عرب. اما براي جامعه جهاني سخني ندارم زيرا من نيز مانند امت خويش حتي يك روز هم به چيزي به نام جامعه جهاني ايمان نداشتم.
اول به ملت لبنان مي‌گويم اي ملت عزيز كه همواره مقاومت را در آغوش خويش پذيرا بود و مقاومت با او پيروز شد و او 25 مي سال 2000 با مقاومت پيروز گرديد. اي ملتي كه بدون همراهي ديگر نيروها و با وجود شانه خالي كردن بسياري از عرب‌ها و برادران مسلمان و سكوت همه جهان، اولين پيروزي تاريخي عربي را در مبارزه با دشمن صهيونيست به دست آورد. اي ملت لبنان كه معجزه پيروزي‌اش جهان را مات و مبهوت و صهيونيست‌ها را خوار و ذليل كرد؛ صهيونيست‌هايي كه به اين ملت نگاهي خاص و متمايز دارند زيرا اين ملت در تاريخ مبارزه با آنان به موفقيتي خاص و متمايز دست يافته است. ملت لبنان، كارزار امروز ديگر كارزار اسرا و تبادل آنان نيست. شايد گفته شود دشمن صهيونيست به هر عمليات اسيرگيري كه ممكن است در هر نقطه‌‌اي از جهان يا از سوي هر ارتشي يا هر دولت داراي مرزها و ضوابط و قوانين صورت گيرد، واكنش نشان مي‌دهد، اما آنچه امروز جريان دارد واكنش به عمليات اسير‌گيري نيست بلكه تسويه حساب با ملت لبنان، مقاومت، دولت، ارتش، نيروهاي سياسي، مناطق مختلف لبنان، روستاهاي اين كشور و خانواده‌هايي است كه به اين رژيم متجاوز ناآشنا با شكست، شكستي تاريخي وارد كردند. بنابراين آنچه امروز جريان دارد جنگي است فراگير كه صهيونيست‌ها براي تسويه حساب كامل با لبنان، ملت، دولت، ارتش و مقاومت آن و انتقام از موفقيت 25 مي سال 2000 آن به راه انداخته‌اند.
ملت عزيز، پايدار، مبارز و شريف و ملتي كه مي‌دانم اغلب آن در خرد، دل، اراده، فرهنگ، انديشه، دوست داشتن، عشق و فداكاري ملت ارجمند، عزت، شرافت و مناعت طبع است و ملتي نيست كه به مزدوري، تسليم، خواري، سستي و فرومايگي و زانو زدن تن بدهد.
با شما مي‌گويم ما _ البته نه فقط حزب‌الله و نه فقط مقاومت و مقاومت لبنان بلكه _ دولت، ملت، ارتش، مقاومت و نيروهاي سياسي و همه لبنان در اين رويارويي دو راه بيشتر نداريم. يا اينكه همگي امروز با فشار، تاييد و حمايت آمريكا و بين المللي و متاسفانه عربي در برابر شروطي كه رژيم صهيونيستي مي‌خواهد به ما ديكته كند تسليم شويم و با اين كار به شروطي كه به معناي وارد كردن لبنان در دوره و عصر سيطره اسرائيل است تن دهيم كه با همه صراحت بايد بگويم كه موضوع همين است، يا نه اينكه راه ديگر را برگزينيم و ايستادگي كنيم و صبر داشته باشيم و صبر، و رويارويي كنيم و من با توكل و اعتماد به خداوند سبحان و با اعتماد به مبارزان و به شما و با شناختي كه از اين ملت و اين دشمن دارم، همچنانكه بارها وعده داده‌ام باز هم به شما وعده پيروزي مي‌دهم.
در سال 1996 كه اسرائيل عمليات "خوشه‌هاي خشم" را اجرا مي‌كرد يا در سال 1993 به عمليات "تسويه حساب‌ها" دست مي‌زد، در آغاز اسرائيل داراي دستي قوي‌تر بود و ما در شرايطي سخت‌تر بوديم اما امروز اوضاع متفاوت است. به من كاملا اعتماد كنيد كه اوضاع تفاوت دارد. نياز امروز اين است كه صبر و پايداري داشته باشيم و با اتحاد به مقابله با دشمن بپردازيم و من مي‌دانم و حاضرم بر اين گفته حساب باز كنم كه غالب ملت ما استوار، مبارز و فداكار است و نيازي به تحريك ندارد و آنچه من مي‌گويم از باب تكميل انديشه، تثبيت انتخاب و تاكيد اين معنا است.
اما سخن من با مقاومان و مبارزان؛ با برادران، دوستان و عزيزان و كساني كه امروز هر لبناني، فلسطيني، عرب، مسلمان و هر انسان آزاده، شريف، مظلوم، مستضعف و شكنجه‌شده و نيز عاشقان پايداري و شجاعت و دوستداران شهامت، ارزش‌ها و شرافت در اين جهان روي آنها حساب كرده‌اند و همه اين‌ها در وجود اين مقاومان و مبارزان به خاطر حضورشان در ميدان‌هاي مبارزه و رويارويي شجاعانه و قهرمانانه با دشمن صهيونيست نمود يافته است. به آنان مي‌گويم شما امروز پس از خداوند سبحان تكيه‌‌گاه ما و امت هستيد. شما نام شرافت ما هستيد و ما اگر ارجمندي و بزرگواري داريم به خاطر وجود شما است. اين شرافت و كرامت با وجود شما باقي مي‌ماند.
در پيروزي سال 2000 پس از خداوند سبحان و تعالي شما اصل و اساس بوديد. امروز شما پيش از ديگران مسوول حفظ تحقق پيروزي، آزادسازي، پايداري و كرامت هستيد و از شما انتظار مي‌رود. همچنانكه واقعا اين طوريد و همچنانكه تاكنون و در اين روزها ثابت كرديد كاملا روي شما حساب مي‌شود و تكيه‌گاه و مايه اطمينانيد و هر كه پس از خدا بر شما تكيه كند همتش بلند، سرانجامش نكو، پيروزي‌اش ارجمند و نزديك و فتحش آشكار است.
اما روي سخن من با صهيونيست‌ها و ملت رژيم صهيونيستي در اين لحظه اين است كه مي‌گويم اي ملت صهيونيست به زودي براي شما روشن خواهد شد كه دولت جديد و رهبري جديد شما چقدر احمق و كودن است و تدبير امور نمي‌داند و در اين زمينه تجربه‌اي ندارد. شما اي صهيونيست‌ها در نظرسنجي‌ها مي‌گوييد مرا بيش از مسوولان خود باور داريد و تصديق مي‌كنيد. اين بار از شما به خوبي مي‌خواهم به من گوش كنيد و باورم داريد. امروز ما با همه تجاوزاتي كه شب‌هنگام بر نواحي جنوبي [بيروت] شد و با وجود حجم بالاي تجاوزاتي كه به همه روستاها، محله‌ها، خيابان‌ها و خانه‌هاي لبنان در نواحي جنوبي و شهر بيروت و هر خانه‌اي در جنوب لبنان يا دشت بقاع، شمال، جبل لبنان يا هر گوشه‌اي از اين سرزمين شد، صبر پيشه كرديم.
اين معادله پايان يافت. امروز نخواهم گفت اگر بيروت را بزنيد حيفا را مي‌زنيم. نخواهم گفت اگر به نواحي بيروت حمله كنيد به حيفا حمله مي‌كنيم. شما خواستيد اين معادله به هم بريزد. شما جنگي تمام‌عيار خواستيد ما هم وارد جنگي تمام‌عيار مي‌شويم و آماده آن هستيم؛ جنگي در هر زمينه، به سوي حيفا. سخن مرا باور كنيد كه اين جنگ فراتر از حيفا و پس از آن خواهد بود. ما تنها بهاي اين جنگ را نمي‌پردازيم، تنها خانه‌هاي ما ويران نمي‌شود، تنها كودكان ما كشته نمي‌شوند و تنها ملت ما آوارگي را تجربه نمي‌كنند. زمان تنهايي ما ديگر پايان يافته است. آن، سال‌هاي پيش از 1982 و پيش از 2000 بود كه اينك پايان يافته است. من به شما وعده مي‌دهم آن زمان سپري شده و شما بايد مسووليت اقدامات حكومت خود و آنچه به بار آورده تحمل كنيد. از حالا به بعد شما جنگي تمام‌عيار خواستيد پس اين هم جنگ تمام عيار.
شما اين را خواستيد. حكومت شما خواست قواعد بازي تغيير كند پس بنابراين، قواعد بازي تغيير مي‌كند. شما نمي‌دانيد امروز با چه كسي مي‌جنگيد. شما با فرزندان محمد (ص)، علي، حسن و حسين (ع) و با اهل بيت رسول خدا و اصحاب او وارد جنگ شده‌ايد. شما با قومي مي‌جنگيد كه ايماني فراتر و برتر از همه انسان‌هاي اين كره خاكي دارد. شما خواستار جنگي تمام‌عيار با قومي شديد كه به تاريخ، فرهنگ و فرهنگ خود افتخار مي‌كند و قدرت مادي، امكانات، مهارت، خرد، آرامش، رويا، عزم، ثبات و شجاعت دارد و به اميد و ياري خدا روزهاي آينده را ميان ما و شما خواهيم ديد.
اما اي حاكمان عرب، نمي‌خواهم از شما درباره تاريختان سوال كنم. فقط سخني كوتاه دارم. ما ماجراجو هستيم. آري ما در حزب‌الله ماجراجو هستيم. اما اين ماجراجويي ما از سال 1982 بوده است و با آن براي كشورمان جز پيروزي، آزادي، آزادسازي، شرافت، كرامت و سري بلند چيزي نداشتيم. اين تاريخ ما است. اين ماجراجويي ما است. در سال 1982 شما و همه جهان به ما گفتيد ما ديوانه‌ايم اما ثابت كرديم ما عاقليم و نشان داديم چه كساني ديوانه‌اند. البته اين مساله ديگري است و نمي‌خواهم با كسي نزاع كنم. به شما مي‌گويم بر عقل و خرد خود تكيه كنيد ما نيز بر ماجراجويي خود حساب خواهيم كرد و خداوند يار و ياريگر ما است. ما يك روز هم به شما تكيه نكرديم و تكيه‌گاهمان هميشه پروردگار، ملت و دل و بازو و فرزندان خويش بوده است.
ما امروز نيز همين تكيه‌گاه‌ها را داريم و به ياري خدا پيروزي محقق است. همه آن وعده‌هاي غافلگيركننده من به شما از اينك مشهود خواهد بود. اينك در سطح آب در برابر بيروت كشتي جنگي اسرائيل را كه به تاسيسات زيرساختي ما، خانه‌هاي مردم و غيرنظاميان تجاوز مي‌كرد، ببينيد و دريابيد كه چگونه به همراه ده‌ها سرباز صهيونيست مي‌سوزد و غرق خواهد شد. اين آْغاز كار است و تا پايان سخن و وعده بسيار است.
والسلام عليكم و رحمة‌الله»

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 23:11

     |لينك مطلب

 

 

با خدا مرد باشید...

دل نوشت


جوانمرد همیشه خاموش بود و سخن نمی گفت. اما آن روز سخن گفت. آن روز که جماعت از او درباره خدا پرسیدند. درباره آنکه چگونه می توان خدا را به دست آورد.

جوانمرد گفت: خدا ، هر روز چیزی به شما می دهد تا شما را از سر خود باز کند، تا خود را به شما ندهد.

اما شما به هیچ به هیچ به هیچ چیز مشغول نشوید.

بروید و با خدا مرد باشید تا شما را به چیزی از سر خود باز نکند. از او تنها خودش را بخواهید و تنها با خودش خرسند باشید.

جوانمرد این را گفت و خاموش شد و جماعت رفتند.

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 22:24

     |لينك مطلب

 

 

در مورد یه خبر: مبارزه با بدحجابی یا ترویج بی حجابی

سیاست و اجتماع


چند وقت قبل یک خبری منتشر شد که در میان خیلی از خبرها خیلی جلب توجه می نمود:

 "آغاز طرح مبارزه با بدحجابي". بعضي از سايتهاي خبري نيز اقدام به ارايه گزارش و تحليل در اين زمينه نموده بودند. در اين طرح نيز مانند هميشه تخصص مسوولين ما در "دميدن وارونه شيپور"، آشکار و عيان است. با گذشت بيش از 28 سال از پيروزي انقلاب اسلامي، هنوز تفکر "برخورد با معلول" سرفصل همه ي پروژه ها و طرحهاي اينچنيني است. فقط خدا آگاه است که چند سال زمان براي آگاه شدن مسوولين ما لازم است. آگاه از اينکه به جاي "معلول"، بايد با "علت" مبارزه کرد. در اين مجال کوتاه قصد تحليل و واکاوي موضوع از منظر روانشناختي و اجتماعي را ندارم، چه از تخصص من نيز خارج است. من تنها مي خواهم به اين موضوع بپردازم: "چرا انتظار رعايت حجاب را داريم؟" و "مگر حجاب يک هنجار است؟"  



تا آنجا که اطلاع دارم ،حداقل پس از رحلت امام(ره)، در همه رسانه هاي اين مرز و بوم، حفظ حجاب يک هنجار نبوده است. بلکه در مواردي مانند يک ناهنجاري اجتماعي با آن برخورد شده است. شايد با خواندن اين مطالب، متهم به بدبيني و اغراق شوم، ولي باور کنيد که اينگونه نيست. در تمامي اين سالها، حجاب در رسانه ملي ! نماد فقر، جرم و جهل بوده است. در قوه قضاييه ما، چادر (به عنوان يکي از انواع حجاب و به فرموده رهبر، کاملترين نوع آن) لباس مجرمين زن بوده است. حتما تصاوير زنان مجرم در چادرهاي زندان را ديده ايد. تفسير اين اتفاق بسيار ساده است: "بدحجابي، لباس آزادي است و حجاب لباس زندان، حجاب هزينه انجام جرم در جمهوري اسلامي است." در سيماي جمهوري اسلامي نيز، عفاف به بهترين! وجه ممکن تبليغ مي شود. کافي است 24 ساعت همه سريالهاي داستاني را دقيقا زير نظر بگيريد. دختران فقير، کم سواد و... حجاب کاملي دارند و دختران دانشجو و زنان تحصيل کرده، مطابق "مد" لباس مي پوشند. بگذريم از اينکه اخيرا عده اي از کارگردانان باهوش ! اقدام به ترويج حجاب کرده اند و چادر بر سر هنرپيشه هاي آوانگارد ! کشيده اند. چيزي شبيه به قرآن خواندن يزيد در راستاي ترويج قرآن !

براي دختران جامعه ما، فلسفه حجاب روشن نيست. هيچ کس تا به حال دليل حفظ حجاب را براي آنها بيان نکرده است. تحليلگران جامعه ما، پرواز حشرات در جنگلهاي ماداگاسکار را نيز مورد تحليل قرار مي دهند ولي افسوس از نقد کارشناسي. بگذريم از ضد تبليغ ها. از کساني که هميشه تنذير مي کنند و هيچگاه مبشر نيستند. آنانکه بدحجابي را به آتش جهنم وعده مي دهند و فراموش کرده اند که مي توان به جاي وعده جهنم براي بي حجابان، وعده رحمت به اهل حجاب داد.

بگذريم از وضعيت دانشگاهها که بسياري از دانشجويان دختر با حجاب وارد مي شوند و بي حجاب خارج مي شوند. و اين لابد معلول شرايط دانشگاه است. لابد معلول برخورد اساتيد و دانشجويان و جو عمومي دانشگاه است. هرچه هست احتمالا دختران دانشجو از داشتن حجاب خجالت مي کشند.

تعجب من از خواهران با حجاب است، دختراني که ترجيح مي دهند انسانيتشان مورد توجه قرار بگيرد و نه جنسيتشان. چرا در برابر هجمه سنگين به حجاب ساکت بوده اند؟ چرا به روشنگري نپرداخته اند؟ چرا به ديگران توضيح نداده اند که چرا بايد حجاب داشته باشند و اصلا شايد مشکل از انزواي با حجابان آغاز شده باشد.

هر چه هست راه برخورد با بدحجابي، برخورد با بدحجابان نيست. تجربه هاي اينگونه ثابت کرده که اين طرز برخورد موجب ترويج بدحجابي است. باور کنيد با اين روشها، در خوشبينانه ترين حالت، فقط براي کوتاه مدت مي توان اوضاع را بهبود بخشيد. بايد فکري به حال بي هويتي و عدم احساس کرامت در بسياري از افراد جامعه کرد. باور کنيم که دخترکان بدحجاب، مجرم نيستند. تنها صورتي از وقوع جرمند. مسوولين محترم، يکبار هم که شده به درمان بپردازند و نه تجويز مسکن. يکبار هم که شده به رهنمودهاي رهبري توجه کنند....

باور کنيم که اگر فلسفه حجاب و دلايل حفظ آن تبيين شود، تنها قليلي بدحجاب مي مانند. انگشت شماراني که با اساس اسلام عناد دارند. ولي در حال حاضر بسياري از دختران و زنان معصوم، به دليل جهل و ناآگاهي، کم کاري مسوولين و دهها دليل ديگر، دوستدار اسلامند ولي اهل حجاب نيستند. راه ارشاد اين گروه، تهديد و فشار و بازداشت نيست. راه برخورد "موعظه حسنه" است. موعظه حسنه، تبيين فلسفه حجاب است. بيان فرهنگ عفاف است. و براستي ما در حوزه هاي علميه، در مراکز فرهنگي و سازمان تبليغات اسلامي و... چند واعظ اينگونه داريم؟ اصلا وظيفه حل اين مشکل، بر عهده سازمان تبليغات ، وزارت ارشاد، شوراي عالي انقلاب فرهنگي، صداوسيما و نهادهايي از اين دست است؟ يا بر عهده نيروي انتظامي ؟

هرچند که مي دانم انتظار حل ريشه اي مشکلات و برخورد با علتها از مسوولين، انتظار نامعقولي است. و شايد اين بار نيز اين گره، به دست رييس جمهورمان باز شود. او مي داند که جوانان ممکن است ناآگاه باشند، بي اطلاع و سهل انگار باشند ولي عناد ندارند و در خدمت اسلام و انقلابند. که اگر اينها را نمي دانست، محبوب جوانان نبود.

عکس تزئینی است

 

  نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 19:14

     |لينك مطلب

 

 

بحران هویت

سیاست و اجتماع


ما احتياج داريم به چيزهايي وابسته باشيم. به آنها تعلق خاطر داشته باشيم و به آنها عشق بورزيم. در كودكي فقط پدر و مادر و خانه را مي شناسيم ، اما بزرگتر كه مي شويم كم كم به شهر خود افتخار مي كنيم، كشور خود را مي شناسيم و نژاد خود را بهترين نژاد تشخيص مي دهيم و اين در حالي است كه اصلا فرق نمي كند كجايي باشيم. سفيد باشيم يا سياه، يا چه آيين و مذهبي داشته باشيم. شايد اصلي ترين چيزهايي كه به ما هويت مي دهد، مذهب و مليت باشد. بعد از اينها نوبت به جشن ها و آيين ها مي رسد و بعد چيزهايي مثل لهجه و پوشش و آداب و رسوم كه مي توان اسم همه را فرهنگ گذاشت.

بد نيست بپرسيم كه چرا مي گويند نسل جوان ما دچار بحران هويت شده است. شايد كساني كه اين حرف را مي زنند معتقد باشند، نوجوانان ما درك كمي از فرهنگ و تاريخ گذشته خود دارند ، و يا اين كه به ايراني بودن خود افتخار نمي كنند . بعضي ها هم معتقدند كه آنها به چيزهاي جديدي رسيده اند كه با فرهنگ بومي شان قاطي شده است.

اين موضوع به خودي خود موضوع نگران كننده اي است، اما گويا گريزي از آن نيست. هنگامي كه ارتباطات ساده مي شود و ما به راحتي از آيين ها و انديشه هاي بسيار دور آگاه مي شويم، به طور ناخودآگاه به جذب قسمت هايي از آن ها مي پردازيم، و چه بسا كه قسمت هايي از فرهنگ خودمان را نيز به ديگران بدهيم. ممكن است فكرهاي ماو ديگران با هم اختلاط پيدا كند . زبان ما با زبان ديگران با هم در آميزد. و حتي پوشش ما هم تحت تاثير قرار بگيرد. آيا در اين حال ، ما هويت خود را از دست داده ايم؟

مسلما اين گونه نيست، بلكه ما صاحب يك هويت تازه شده ايم كه اگر چه ممكن است با فضاي ديگران تركيب شده باشد، اما باز هم هويتي مستقل و متعلق به خودماست. در واقع يك فرهنگ، هم باز است ، هم بسته است. فرهنگ ، باز است ، يعني دستاوردها و تمدن هاي ديگر را هم در خود جا مي دهد، اما بسته هم هست، يعني نمي گذارد جوهر اصلي اش فراموش شود و يك دفعه تبديل به يك فرهنگ ديگر شود.

 

  نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 14:42

     |لينك مطلب

 

 

جوانمرد و راز زنده بودن انسان

دل نوشت


جماعت نزد جوانمرد آمدند و راز زنده بودن انسان را پرسیدند.

جوانمرد گفت: زنده بودن انسان به قلب نیست بلکه جریان داشتن خدا در درون آدمیست.

اگر خدا را از زندگیش پاک کند مرده است و چه بسیار کسانیکه سالها زیسته اند اما در  واقع مرده ای بودند متحرک.

و بودند کسانیکه سالهاست مرده اند ولی گویی زنده اند و روح زندگی در جسم مرده شان در جریان است. زیرا اینان بودند که خدا را از زندگی خود پاک نکردند نه در شادی ها و نه در غم ها. این است راز زنده بودن انسان.

 

  نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 9:50

     |لينك مطلب

 

 

روایت چهارم

دل نوشت


چه کشيدم من که دستم بسته بود.چه کشيدم من که زبانم در کام بود.چه کشيدم من که شمشيرم در نيام بود.چه کشيدم من که پيامبر با من عهد بسته بود.و من تعهد کرده بودم هر چه ديدم خاموش باشم.

آه... اما نمي دانستم اين بار آوار بلا بر من فرو نمي ريزد.نميدانستم اين بار شعله هاي مصيبت وجود مرا نمي سوزاند.پيامبر نگفته بود که پيش چشمم حبيبه خدا را ميزنند و بايد خاموش باشم.
نگفته بود که پيش رويم همسرم را لگد مي کنند و بايد نگاه کنم.

نگفته بود که حسن و حسين پناه زينب مي شوند و من نمي توانم پناه دختر پيامبر باشم.
فضه بسوي فاطمه دويد و آشوبگران به داخل خانه ريختند.فضه توانست فاطمه را کنار بکشد تا زير دست و پا نماند.و من تنها توانستم خود را جلو بياندازم تا بچه ها گرفتار آن حراميان نشوند.

...

يکي دستم را گرفته بود و يکي پايم را مي کشيد.يکي در سينه ام آويخته بود و يکي چنگ در صورتم مي زد .

فاطمه بيهوش بود انگار اما نمي دانم چگونه ديده باز کرد و مرا ميان کوچه ديد که ريسمان به گردنم ا فکنده اند و مي کشند.روي برگرداندم و در آستانه در فاطمه را ديدم که با مقنعه خون آلود ولباس خاکي

دست بر ديوار گرفته است.

فاطمه را ديدم که بچه هاي مضطرب از پشت سرش نگاه مي کنند.فاطمه نمي توانست راه برود.
نميدانم چطور اين چند قدم را برداشته بود.فاطمه نمي توانست سخن بگويد.نميدانم چگونه مي ناليد و فرياد مي زد.

بازوان تازيانه خورده اش حرکت نداشت.نمي دانم فاطمه چه سان دست بر ريسمان انداخته بود و در زير مشت و لگد نامحرمان مي کوشيد تا مرا برهاند.

خدايا، اين من بودم که اينک اينگونه دستخوش تاراج مشتي مرد نما مي شدم.

من که يک تنه در برابر لشکرها مي ايستادم .

خدايا اين من بودم که نمي توانستم از دختر هجده ساله پيامبر دفاع کنم.

من که در چهارده سالگي سنگ و چماق اين جماعت را مي خوردم و تنم سپر آن پيامبر بود.

خدايا، این من که بودم که دست به شمشیر نمی بردم، من که از شمشیرم رزم آوران نامدار عرب هراسان بودند.

خدایا، این علی بود آیا که پیش چشم همسر و فرزندانش بر خاک افتاده و کتک می خورد؟

دیگر نفمیدم فاطمه در آن هیاهو چه شد.مرا کشان کشان می بردند. و گرد و خاک میان کوچه راه را بر چشمانم بسته بود

...

تنها صدای پیامبر بود که از میان گرد و خاک به گوش می رسید، وپیامبر تازیانه می خورد! 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 9:41

     |لينك مطلب

 

 

روایت سوم

دل نوشت


به لات و عزي سوگند سالها صبر کرده بوديم و در لباس اسلام مرارت نماز و روزه را کشيده بوديم تا فرصت ما فرا رسد

...

به لات وعزي سوگند سالها « محمد » را تحمل کرديم و به روي خودمان نياورديم تا دوران او بگذرد.

...

ناچار بوديم بيعت علي را بگيريم و نمي آمد مجبور بوديم کار را تمام کرديم و تسليم نمي شد . به در خانه اش رفتيم.

اما دوباره دختر محمد با ما طرف شد. چه بايد مي کرديم. ديدم اينگونه نمي شود،خواستم در را باز کنم،

دستهايش را پيش آورد تا در را ببندد.تازيانه آن غلام سياه را گرفتم خواستم در را باز کنم،نمي گذاشت  تازيانه را بلند کردم و آنقدر زدم تا دستانش را کشيد .ناله اي کرد وسوزناک گريست. دست، دست محمد بود که در را گرفته بود.صدا، صداي محمد بود که مي ناليد.به ياد همه سالهايي افتادم که نمي شد در برابر هيبت و جلالش سخن گفت.به ياد همه روزهايي ا فتادم که خدايان ما را تحقير کرده بود.به ياد همه لحظه هايي ا فتادم که کينه بر جانم چنگ مي زد و مجبور بودم آرام باشم.

...

اين دختر، فرزند محمد بود.و محمد مرده بود

...

اينک محمد در پشت در مي ناليد.اينک محمد در پشت در مي گريست.اينک محمد در چنگ من بود.

« محمد... محمد... ».فرياد زدم.

به لات و عزي سوگند چنان بر در کوبيدم که صداي استخوانهاي زنانه اش به گوشم رسيد.محمد بود که فرياد زد:« پدر جان، ببين با جگر گوشه ات چه مي کنند!»

 

  نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 9:23

     |لينك مطلب

 

 

روایت دوم

دل نوشت


بانو که رفت پشت در،گفتم از او حيا مي‌کنند و مي‌روند.گفتم از يادگار پيامبر(ص) بيمناک مي‌شوند و مي‌گريزند.بچه‌ها را گوشه اتاق نگه‌داشتم؛و با اشاره مولادر پي بانو رفتم.

...

بانو كه رفت پشت در دل‌خوش شدم که اين اضطراب و آشوب پايان مي‌پذيرد.

...

منتظر بودم تا دوباره بانو را همراهي کنم.و دوباره به اتاقش بازگردانم.

نمي‌دانم چه شد.نمي‌دانم آن تيره‌بختِ جنايت‌کار چه کرد. نفهميدم در چگونه باز شد و بانو پشت در چه کشيد؛که ناليد و صدايم زد:

...

فقط ناليد و گفت: فضه!

دويدم.سر آسيمه بانو را در آغوش گرفتم.

ناليد: « فضه...محسن را کشتند.»

آه،ميخ در خونين بود.و آتش زبانه مي‌کشيد.

با تشکر از ارمیا                                             بیت الاحزان /محمدرضا زائری

 

  نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 10:30

     |لينك مطلب

 

 

روایت اول

دل نوشت


خانه علي(ع) عزاخانه بود.حسن(ع) و حسين(ع) از دوري پيامبر(ص) بي‌تابي مي‌كردند.و من آرام و قرار نداشتم.اگر علي(ع) نبود و سيماي نوراني‌اش اميدم نمي‌بخشيد؛اگر حسن(ع) و حسين(ع) اين‌قدر رنگ و بوي پيامبر(ص) را نداشتند؛اگر زينب(س) با آن نگاه مادرانه و آسماني روبرويم نمي‌نشست؛نفس‌هاي سردي كه در سينه‌ام فرو مي‌رفت بازنمي‌گشت.و آه‌هاي سوزان كه از جانم برمي‌آمد،هستي عالم را مي‌سوزاند.

بيرون خانه غوغا بود.و هر كه مي‌رسيد خبر از فتنه و آشوب مي‌آورد.درون خانه را اما، هنوز بهت و ناباوري مصيبت،ساكن نگه داشته بود.

سيل طغيان گويي از حضيض سقيفه اندك اندكبه آستان اوج « بيت الله » زبانه مي‌كشيد.بوي خیانت و جنايت آرام آرام فضاي كوچه‌ها را پرمي‌كرد.

سروصدايي از پشت در روي علي(ع) را برگرداند.فرياد شيطان بود از حلقوم غلامي بدكار و بد نام.سياهي فتنه بود انگار در چهره فرستاده اي شوم.جسارتي بي سابقه بود،پس از رحلت پيامبر(ص)بر حرم دخترش و در پيشگاه محراب و مسجدش.
...

علي(ع) آرام و خشمگين به در خيره ماند.شير خدا به خروش مي‌آمد....فرياد شيطان خاموشي نداشت.
كينه‌ها و عقده‌هاي فروخورده ساليان سرباز كرده بود.بغض‌هاي بدر و احد و خيبر گشوده مي‌شد.

علي(ع) به من نگاه كرد؛و من به كودكان مضطرب. علي(ع) با نگاهش بچه‌ها را آرامش بخشيد و پاسخشان گفت:« برويد. من را بيعت سزاوار نيست. »

فرياد شيطان خاموشي نداشت.
با علي:
« بيا و بيعت كن وگرنه خانه را با هركه در او هست به آتش مي‌كشيم.»

گمان مي‌كردم بي‌پروايي كنند، اما نه اين‌قدر. گمان مي‌كردم حريم‌ها را بشكنند، اما نه اين‌گونه.منتظر بودم تا درون خود را خويش آشكار سازند، اما نه اين‌قدر زود....همچنان فرياد مي‌زدند.

اين بار من ناليدم.« از خدا بترسيد و از پيامبرش حيا كنيد. از در اين خانه دور شويد.»

گويي رفتند.اما لختي نگذشت كه هياهويشان دوباره فضا را آلود.اين بار گويي بوي فتنه آزارنده‌تر بود؛ و سياهي طغيان افزون‌تر.فرياد شيطان دوباره بر خانه وحي الهي سايه افكند. شيطان به خدا سوگند مي‌خورد!در صداي خراشنده ابليس سخن از هيزم بود و آتش؛ كه وحشيانه به در لگد مي‌زد.و گويي هنوز دز پي بهانه مي‌گشت.
...
گفتم شايد به بهانه رويارويي با علي(ع) از خطاب من پرهيز مي‌كند.چاره اي نبود.از دختز پيامبر(س) كه بايد شرم مي‌كردند.چاره اي نبود. از ناموس خدا كه بايد شرم مي‌كردند.چاره اي نبود.خود برخاستم.
و در حالي كه آرام قدم برمي‌داشتم، پشت در رفتم

....
ابليس را گفتم: « من دختر پيامبرم. نمي‌داني؟هنوز كفن پيامبر خشك نشده است.و هنوز اين در و ديوار بوي حضور آسمانيش را دارد.از او شرم نمي‌كنيد؟ »

ديگر بايد بر مي‌گشت.ديگر بايد مي‌ترسيد و خاموش مي‌شد.ديگر بايد آرام مي‌گرفت.اما بي حيا فرياد زد:
« ما با زنها كاري نداريم. »و نعره كشيد.

نمي‌دانم چه شد؛نفهميدم چه كرد؛ندانستم چه پيش آمد؛ كه از درون پيكرم، « محسن » شكست

و من فرو ريختم...

با تشکر از ارمیا                                                                          بیت الاحزان/ محمدرضا زائری

 

  نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 10:28

     |لينك مطلب

 

 

 


 

طراحي :محمدرضا سلطاني - الگو گيري از سايت آرمانشهر