تبليغاتX
Webnevesht
 

و در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود... و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و او با عدم و عدم گوش نداشت... حرف هایی هست برای گفتن... که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند . حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

دل نوشت
روزنوشت
سیاست و اجتماع
فرهنگ و هنر
ما و آقا مرتضا
شخصی
خط نوشت
روزمرگي ها

توحید نامه
يك خواب آلود
وحدت عماد
جلیل صفربیگی
ارمیا معمر
محمدحسین رنجبران
نیایش ققنوس
الهه مشرق زمين
صداي بال فرشتگان
دکتر افروغ
توهم
محمد مسيح
محمدرضا زائری
پارتیزان
یه امل مدرنیسم نشده
علیرضا ناصح
چهار ديپلمات
و عشق صدای فاصله هاست
مبارزه با تهاجم فرهنگی
ته تغاری خانواده
علی طائبی
محمدآل حبيب
حجت حسنی سعادت
بچه هاي قلم
پارادایس
مسافر کوچولو
خبرنگار مسلمان
اميرمهدي حكيمي
گلبرگ
حيات طيبه
الوهیت
دستنوشته های احمقانه
ما همه خوبیم
شعری برای تو ...
ميدون مين
من ٍ او
داداشيم
B L O G F A

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384

 


صفحه نخست  | بايگاني  |  درباره من  |  تماس با من

 

گزارش نيوزويك از برتري احمدي نژاد در انتخابات آينده
بيمه همه ايرانيان فاقد بيمه با ماهي 2750 تومان
سر خم مي سلامت شكند اگر سبويي
مأموريت ويژه سخنگويان داخلي امريکا؛ لوث کردن توطئه ترور احمدي‌نژاد
دولت با شجاعت طرح تحول اقتصادي را مطرح كرد
چوب لای چرخ دولت نگذارند، طرح تحول اقتصادی موفق خواهد بود
طرح تحول اقتصادی موجب افزایش کارآیی و رفاه خانوارهای کم درآمد
يك استاد دانشگاه:طرح اقتصادي دولت آثار ضد تورمي دارد
مقاله ای مهم درباره رهبر انقلاب
مقاله ای مهم درباره رهبر انقلاب
آرشيو پيوندهاي روزانه
 
 

 

بیایید پریدن را تمرین کنیم....


*مدیونشان هستیم ، غرورمان را ، عزتمان را ، سربلندی مان را ، همه  را مدیونشان هستیم. مدیون کسانی که رفتند تا غرور خدایی ایران پایدار بماند و خود نیز مظهری از شان حضرت متکبر شدند. در برابر آنهایی که بزرگی خدا را مومن نیستند ، آنها عزیز زندگی کردند، عزیز دل از دنیا بریدند و عزیز تکبیرالاحرام عشق را سرخ سرودند تا به همگان تعلیم کنند عزت را و نشان دهند ایمان ماندگار بندگان حضرت عزیز را.

*مدیونشان هستیم اگر هنوز نسیم با احترام به پرچم ایران می وزد ، اگر از کوچه های شهر، صدای حرامی نمی آید. اگر در کوهساران هنوز شقایق می روید، اگر چشمه ها زلال جاری می شوند و کسی آب را گل نمی کند، به خاطر حماسه ای است که آنها خلق کردند و ما همه زیبایی ها را مدیون آنان هستیم.

*ما مدیونشان هستیم. هم مدیونشان و هم مکلف به تکریمشان ،شاید بتوان اندکی از دین را ادا کرد و دل خوش بود، اما تکلیف مثل نماز است که همواره هست و ادا کردن آن، پایان نمی پذیرد. باید هم دین خود را به آنها بپردازیم و هم به تکلیف عشق عمل کنیم.

*ما مدیونشان هستیم.مدیون همه شهدایی که ما را شد غرور و عزت در کام کردند و شراب مردانگی در جام. آنها کربلا را برای ما باز خواندند و ما هم می بایست ادامه کربلا را باز می خواندیم. این هم دین بود و هم تکلیف ، اما چه کردیم ما؟ تکلیف، پیشکش، آیا اندکی از دینمان را ادا کردیم؟ با خودمان که نمی توانیم صادق نباشیم. چه کردیم با خود، با شهدا، با شهادت؟ با عزت و حرمتی که آنها جانشان را پایش گذاشتند ، چه کردیم ؟ از آنچه آنها برایمان گذاشتند چیزی مانده است؟ آیا؟

*ما مدیونشان هستیم. مدیون همه شان... چشم بشوییم از گذشته و در ادامه راهی که آنها نشانمان دادند ، جور دیگری ببینیم . یک جور خوب... آنقدر خوب که بتوانیم زیبایی های باز آمدنشان را شاهد باشیم. بتوانیم از آن همه زیبایی، جامی برگیریم.

*ما مدیونشان هستیم .حال دارند می آیند، در قالب یک کاروان نور ، به استقبالشان برویم.قرار را عاشقان ، هشتم تیر گذاشته اند یک روز پس از سالگرد شهادت ۷۲تن کربلای ایران و در سوگ روز شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) به استقبالشان برویم با چشمانی که قسم خورده اند جور دیگری ببینند . با قامتی که قسم خورده است جز در برابر حق ، خم نشود ، با ایمانی که می خواهد حسینی باشد به استقبالشان برویم. قرارمان هشتم تیر، محل تشییع پیکرهای شهدای آخرین کاروان شهیدان...

******************************************

الهي چنان کن که از شهدا نه دست برداريم و نه دل؛ نه بيش از اين مديون آنان باشيم و نه از روي خانواده شان خجل.

**********************************************

شهدا پرواز کردند بیایید پریدن را تمرین کنیم

 

عکس: فارس

 

  نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 21:57

     |لينك مطلب

 

 

دل نوشت


بت بزرگ به پای خدا افتاده بود و گریه می کرد؛ زيرا هرگز نتوانسته بود دعايي را مستجاب كند و معجزه‌اي را برآورده. زيرا شادمان نمي‌شد از پيشكش‌هايي كه به پايش مي‌ريختند و قرباني‌هايي كه برايش مي‌آوردند. زيرا دلتنگ كوهي بود كه از آن جدايش كرده بودند و بيزار از آن تيشه كه تراشش داده بود و ملول از آنان كه نامي برايش گذاشته بودند و ستايشش مي‌كردند. بت بزرگ گريه مي‌كرد؛ زيرا مي‌دانست نه بزرگ است و نه باشكوه و نه مقدس.
همه به پاي او مي‌افتادند و او به پاي خدا. همه از او معجزه مي‌خواستند و او از خدا. همه براي او مي‌گريستند و او براي خدا.
او بتي بود كه بزرگي نمي‌خواست. عظمت و ابهت و تقدس نمي‌خواست. نام نمي‌خواست و نشان نمي‌خواست.
او گريه مي‌كرد و از خدا تبر مي‌خواست، شكستن و فرو ريختن مي‌خواست. خدا اما دعايش را مستجاب نمي‌كرد.
هزار سال گذشت. هزاران سال.
و روزي سرانجام خداوند تبري فرستاد بي‌ابراهيم.
و آن روز بت بزرگ بيش از هر بار گريست، بلندتر از هر روز. زيرا دانست كه ابراهيمي نخواهد بود. زيرا دانست كه از اين‌پس او هم بت است و هم ابراهيم.
- خدايا، خدايا، خدايا چگونه بتي مي‌تواند تبر بر خود بزند؟ چگونه بتي مي‌تواند خود را درهم شكند و خود را فرو ريزد؟ چگونه، چگونه، چگونه؟
خدايا، ابراهيمي بفرست، خدايا ابراهيمي بفرست، خدايا ابراهيمي... خدا اما ابراهيمي نفرستاد.
بي‌باكي و دليري و جسارتي اما فرستاد، ابراهيم‌وار.
و چه بزرگ روزي بود آن روز كه بتي تبر بر خود زد و خود را شكست و خود را فرو ريخت.
مردمان گفتند: اين بت نبود، سنگي بود سست و خاكي بود پراكنده، پس نامش را از ياد بردند و تكه‌هايش را به آب دادند و خاكه‌هايش را به باد.
و ديگر كسي نام او را نبرد، نام آن بتي را كه خود را شكست.
اما هنوز هم صداي شادي او به گوش مي‌رسد، صداي شادي آن مشت خاك كه از ستايش مردمان رهيد. صداي او كه به عشق و شكوه و آزادي رسيد.صدای بت بزرگی که خود را شکست ...

 

  نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 12:0

     |لينك مطلب

 

 

آقايان مسئول، چرا ايران را نمي شناسيد؟؟؟؟

سیاست و اجتماع


مصاحبه حسين مرعشي (استانداراسبق كرمان ونماينده مردم شهركرماندرمجلس پنجم وششم ونخستين معاون رييس جمهوري دولت خاتمي درحوزه ميراث فرهنگي وگردشگري)بايكي ازسايتهاي اينترنتي درروزنامه كارگزاران چاپ شد.ايشان به صراحت فرموده بودندكه:مسئولان.ايران راخوب نميشناسند.

ايشان بااين هدف كه درطول 14ماه رياست سازمان ميراث فرهنگي وگردشگري به25استان سفركرده ونكته هاي بديعي درباره ايران رادرك كرده است.حال سئوال اين است كه سخنان ايشان منظوربه كدام مسئولان بوده است؟مسئولان گذشته(درزمان خود)ويا مسئولان حال.اگرمنظورشان مسئولان حال بوده است چرا شفاف وصريح مصاحبه راانجام نداده اندواگر منظورشان مسئولان گذشته درزمان خودبوده است پس بايد به ايشان مرحبا واحسنت گفت.نماينده محترم مردم جيرفت درمجلس شوراي اسلامي فرمودند:پس از 28سال ازپيروزي انقلاب اسلامي روستايي درنزديكي عنبرابادكشف شده كه مردم انجا همانند مردم غارنشين هستند.مردم درانجا برهنه هستند وبا برگ درختان تغذيه وشكم خود را سيرميكنند.انها ازنعمت روشنايي برخوردار نيستندومانندانسانهاي عصرحجربااتش شبهاي پرازستاره خودراروشن مي كنند.انان حتي نمي دانندكه درچه عصري زندگي مي كنند انها نمي دانند كه ايران درچه مرحله ايي قرار دارد.انان نمي دانندكه شهرتهران پايتخت ايران كجاست؟حتي انها ماشين را باچشمان خودنديده اند.به نقل از روزنامه همشهري انان حتي معناي خودكار وكاغذ را نمي دانستندچه برسد به تلويزيون ويا روزنامه.انان مفهوم حمام رانمي دانستندواصلاحمام نديده بودند.انان كفش راتابه حال نديده اندوتلقي درستي ازان ندارند.انان درطول زندگاني خود پزشك ودارونديده اندوهنگام مريضي نمك رادرخاكسترمي مالندوان رابرپيشاني مي زنند.براي دندان درد اهن داغ ميكنند وروي دندان مي گذارندكه دردشان تسكين وسپس بهبودي حاصل شود.انان نميدانندساعت چيست؟هروقت شب شود ميخوابند وهروقت روزباشدبيدارند.انان نمي دانند كه دركشورشان ايران جنگي ميان ايران وعراق روي داده است؟انان برجهاي امروزي وساختمان مجلل سازماني ها وخانه هاي كاخ نشيني رانديده اند.انا نميداننددرتهران براي سازمان ميراث فرهنگي وگردشگري ساختمان ميلياردي خريداري شده بوده؟انان حتي نمي دانندپنج تومان چيست؟چون انان اعداد وارقام نمي دانند انان تاعدد3مي دانند انان نمي دانند پول چيست؟انان حتي عكسهاي شخصيتي كشورشان رانمي شناسندوازهمه مهمتر مسئولين شهرشان را هم نمي شناسند.جناب اقاي استاندار ـنماينده مردم كرمان درمجلس پنجم وششم شماكه فرزند كرمان هستيد چگونه شب راسپري مي كرديد ومردمي درنزديكي شهرشما شب را بدون روشنايي سپري مي كردند.اگرامروزمسئولان ماايران رانمي شناسند ايا شمااستان وشهرخودراشناخته بوديد.استاندارويانماينده مجلس بايدهمانندپدرنقش پدرراايفانمايد.نقش پدر يعني اشنايي كامل به خانواده .افكاروايده خانواده .كشف استعداد فرزندان وانهاراباخودهمراه ساختن ونقش يك استاندار ويانماينده مجلس يعني يك استان ويا يك شهرراباخودهمراه ساختن استعدادها وخلاقيتهاي ان راكشف كردن.ازپدري كه نمي داندچند فرزندداردايامي توان نقش پدري راتوقع داشت؟واستانداري كه نمي داند جمعيت استان چقدراست .مردم چگونه زندگي مي كنند.مردم تاچه حداورامي شناسند...مسئولاني كه استان -شهرستان-بخش وروستاي خودرانمي شناسندچگونه مي خواهندايران رابشناسند.اينك پيشنهادي مطرح ميشودكه مسئولين قبل ازانتصاب خدمت رساني وياقبل ازكانديداتوري مجلس شوراي اسلامي ّازموني جامع مربوط به استان شهرومنطقه خودداشته باشندكه مفاداين ازمون درجمع صميمي وگرم مردم باشد.باانان زندگي كنند.نشست وبرخاست كنند.مشكلات انهاراازنزديك ببينندوبراي حل مشكلات انان سعي وتلاش نمايند.شايان ذكراست كه اين شيوه مي تواندبهترين شيوه تبليغات براي كانديداها باشدوازاين مخارج سنگين تبليغات كاغذي بكاهد.اميدواريم مسئولين سرافراز كشورمان هميشه همراه وهمدوش مردم براي خدمت رساني بهترگامي براي پيشبرد ايران اسلامي بردارند.ازرياست محترم جمهوري اسلامي ايران جناب اقاي دكترمحموداحمدي نژادبراي تشكيل هيات دولت دراستانهاقدرداني ميشود.اين عمل مسئولان رابه بهترين حال بامردم اشنا مي سازد.بارها وبارها شنيده ايم كه اين مسئولان شب رادركنار خانواده هاي روستايي سپري كرده اند. دست مريزاد.براي تشكيل كابينه 70ميليوني وتشكيل هيات دولت دراستانها دعاي خيررابدرقه راهشان مي نماييم.

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 12:45

     |لينك مطلب

 

 

....

سیاست و اجتماع


ديروز در دفتر سازمان دانشجويان با اعضاي شوراي مركزي جلسه داشتم. در پايان جلسه يك مساله كوچكي پيش آمد كه به نوعي سياسي بود و به حكومت اسلامي و نظام جمهوري اسلامي برمي گشت. من نظر شخصي خودم را پيرامون آن بيان كردم و در ادامه نظر من بين دو نفر از اعضاي شوراي مركزي بحث سنگيني شروع شد و كار خيلي بيخ پيدا كرد كه موجب دل آزردگي اين دو نفر از يكديگر شد.  اين جريان باعث شد روي اين موضوع كار كنم و فعلا در حال نوشتن مقاله اي پيرامون اين مساله مي باشم . پس از كامل شدن اين مقاله آنرا روي وبلاگم منتشر مي كنم پس منتظر باشيد.

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 12:27

     |لينك مطلب

 

 

یادی از حاج محمدرضا آغاسی

فرهنگ و هنر


ایام فاطمیه هم رسید . این ایام رو به همه شما عزیزان تسلیت میگم. امروز صبح توی اینترنت می گشتم. رفتم توی سایت شهید آوینی سراغ اشعار مرحوم حاج محمدرضا آغاسی.دنبال یه شعری می گشتم که درباره امام زمان(عج) سروده بود. واقعا شعر دلنشین و زیبایی بود . دلم نیومد این شعر رو توی وبلاگم نذارم. یه شعر دیگه هم از ایشان هست که درباره حجاب سروده بودند. گفتم بی مناسبت نیست با توجه به فرارسیدن دهه فاطمیه این شعر را هم بیاورم توی وبلاگم. امیدوارم از خوندنشون لذت ببرین.

گفتگو با امام عصر(عج)

با همه‌ی لحن خوش ‌آوائیم
در به‌در کوچه‌ی تنهایی‌ام
ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه‌ی تو از همه پرشورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه‌ی ما می‌شدی
مایه‌ی آسایه‌ی ما می‌شدی
هر که به دیدار تو نائل شود
یک‌شبه حلّال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه‌ی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم، لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه‌ی جان من است
نامه‌ی تو خطّ امان من است
ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت‌زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده‌ی دیدار ما...

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

به مکّه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه‌ی عطفی به اوج آیینم
کدام گوشه‌ی مشعر، کدام کنج منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
روا مباد که بر بنده‌ات نظر نکنی
روا مباد که ارباب جز تو بگزینم

چو رو کنی به رهت، درد و رنج نشناسیم
ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم

حاج محمدرضا آغاسیانتظار

سروده ای در باب حجاب

خواهرانم حجاب تیغ شماست
تیغ خود را ز کف میندازید
شرف زن به حفظ عصمت اوست
خویش را از شرف میندازید

 در خیابان چهره آرایش مکن
از جوانان سلب آسایش مکن

زلف خود از روسری بیرون مریز
در مسیر چشم ها افسون مریز

یاد کن از آتش روز معاد
طره گیسو مده در دست باد

خواهرم دیگر تو کوچک نیستی
فاش تر گویم عروسک نیستی

خواهرم ای دختر ایران زمین
یک نظر اشک شهیدان را ببین

خواهر من این لباس تنگ چیست
پوشش چسبان رنگارنگ چیست

خواهرم این قدر لجبازی نکن
با اصول شرع لجبازی نکن

در امور خویش سرگردان مشو
نوعروس چشم نامردان مشو

 پدرم گفت پدر جان زن اگر زن باشد
شیر در خانه و در کوچه و برزن باشد

پدرم گفت که ای دخت نکو بنیادم 
زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم

هدف دشمن سنگ افکن پیشانی ماست
کسب جمعیتش از زلف پریشانی ماست

پدرم گفت گل از رنگ و لعابش پیداست
و زن مومنه از طرز حجابش پیداست

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 10:8

     |لينك مطلب

 

 

تحقق چشم انداز 20ساله...رویا یا واقعیت...آیا امکان پذیر خواهد بود؟

سیاست و اجتماع


حدود 14ماه زمان از شروع چشم انداز 20ساله گذشته است. یعنی در حدود کمی بیشتر از 5% زمان بندی سپری شده و قاعدتاً باید حداقل 5% از برنامه اجرا شده باشد. آیا برای این برنامه گانت چارتی (Gantt chart) ترسیم شده است که میزان پیشرفت، تأخیر و یا زمان های شروع و پایان زیر برنامه ها را در خود نمایش دهد؟ متولی و کنترل کننده این زمان بندی چه نهاد، سازمان و یا اشخاصی می باشند؟ آیا برای جلوگیری از تأخیرها و عقب ماندگی از زمان اسمی برنامه راه کارهایی در نظر گرفته شده است؟ اینها سؤالاتی است که باید توسط مسئولین ذیربط به مردم پاسخ داده شود.

فرض مردم جامعه آن است که جهت پیشبرد اهداف چشم انداز تمامی راهکارها، موارد، موانع و مشکلات پیش بینی شده است؛ ولی دغدغه اصلی آن است که چه شخص یا اشخاصی ضمانت اجرای آن را بر عهده گرفته اند و مترصد کنترل چنین پروژه عظیمی می باشند، که به محض تاخیر و تعجیل، مردم را در جریان قرارداده و مسئولین مجری هر زیر برنامه را مورد تشویق و یا توبیخ قرار دهند. همچنین باید برای هر واحد کاری و زمانی، خط کش هایی با قابلیت سنجش امور مربوطه در دستانشان باشد تا کلی گویی ها ، طفره روی ها، آمار و ارقام ارائه شده توسط مسئولین امر، قابل اندازه گیری و محک باشد تا به صرف ارائه آمار و ارقام سازمان مربوطه، نمودار پیشرفت، ترسیم نگردد و در نهایت به راحتی موازی کاری ها و کوتاهی ها قابل تشخیص باشند. این گانت چارت عظیم و طویل تنها مربوط به دولت نمی باشد که فقط دولت آن را کنترل و داده آمایی نماید، چرا که دولت فقط بخشی از آن است و عملکرد دو قوه دیگر و نهاد های زیر مجموعه مقام رهبری نیز بخشهایی دیگر از این نمودار حساس می باشند. پیش فرض ما آن است که کمیته ای متشکل از هر سه قوه و زیر نظر ارائه دهندگان چشم انداز، امر خطیر کنترل، بازرسی و درج میزان عملکرد و پیشرفت برنامه را به دور از تعصبات و اغماضات صنفی و سیاسی به عهده گرفته باشند و در پایان هر فصل و هر سال میزان عملکردها و درصد پیشرفتهای هر زیر برنامه بصورت ارقام و نمودار صحیح در رسانه ها منعکس گردد. آمار و ارقامی که باید تنها مرجع قابل اطمینان و استناد نظام جمهوری اسلامی باشد؛ نه آماری که توسط هر مدیری اعلام میگردد که گاه در سخنان آنها تفاوتها و اختلافهای بسیار فاحش و دور از واقعیتی عنوان می گردد.
بدون این اقدامات، آیا هم اکنون مسئولین ارشد نظام می توانند عنوان کنند که جهت تحقق اهداف چشم انداز، تا امروز حداقل 5% پیشرفت داشته ایم؟

 

  نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 10:48

     |لينك مطلب

 

 

فرهنگ ،جوانان و خواستی فراتر از شعار

فرهنگ و هنر


ديرگاهي است كه ادعاي دوستي فرهنگ و آداب و سنن بومي ، دست نخورده و اصيل رنگ باخته و تغيير و تحولات اجتماعي ،سياسي، فرهنگي و علمي هيچ جايي را بي تاثير نگذاشته و داد و ستد فرهنگي هميشه تاريخ ساري و جاري بوده است چرا كه زبان فرهنگ اگر وارسته و پيراسته گردد ، نيازي به ترجمان آن نيست و نرنم دل انگيز و روح نواز آن بي هيچ مانعي بر دل خواهد نشست و وجود آدمي را آكنده از شوق زيستن و تماميت هستي وي را در پويايي مستمر و مفهوم بودن در جهان هستي را ارج و ارزشي مي دهد. سوال مهمي كه همواره در فرا رويمان جلوه مي نمايد ،اين است كه راه «توسعه فرهنگي » در چيست و راز آن دركدامين سياست فرهنگي نهفته است.و بقا و دوام و گسترش آن منوط به چه مولفه هايي است و عناصر تشكيل دهنده آن كدام است ، و جوان در اين ميان چه جايگاهي داشته و چه نقشي را ايفا مي كند.

به نظر مي رسد «نابرابري فرهنگي» از عوامل مخرب و تهديد كننده اي است كه مي تواند به مانند سدي نفوذ ناپذير فرآيند «توسعه فرهنگي» را فسق كرده و رشد و توسعه آن را به مخاطره اندازد. مواجهه منطقي با اين مساله مشكل آفرين عموميت دادن به فرهنگ و همگاني كردن آن است و اين ميسور نمي گردد مگر در سايه توزيع عادلانه ثروت و احياي همه جانبه عدالت اجتماعي و اقتصادي است و گرنه با ايجاد شكاف طبقاتي به گسست فرهنگي بين طبقات و پايگاه هاي اجتماعي منجر شده و گروه هايي با فرهنگي ويژه و خاص هويدا مي شوند و لبه تيز آن »همبستگي ملي« را نشانه خواهد رفت. چنين است كه فرهنگ را در اماكن فرهنگي حبس كردن و متمركز ساختن آن بر طيف و طبقه خاص موجبات اشاعه فرهنگ خاص و متمايز و زمينه ساز جدايي اقشار مختلف از همديگر مي شود.و گسترش فرهيختگي به كل جامعه را با موانع جدي مواجه ساخته و انرژي اجتماعي را تلف مي نمايد. و به دنبال آن با دوري و خلاقيت هاي فردي و اجتماعي را عقيم و در نهايت داشتن فرهنگ و جامعه اي مولد و پويا را به مخاطره مي اندازد. و جوان و جواني نسلي كه كنجكاو و جستوگر ، با ديدي تيزبين و نكته سنج ، از يك طرف به منازعه و مناقشه آنچه كه بالاجبار گرفته بر مي خيزد و از طرف ديگر با دسترسي به سريعترين و قوي ترين امكانات ارتباطي در معرض هجوم عناصر و پديده هاي متعدد و مختلف و متنوع فرهنگي است كه امكان گزينش را چندان سخت كرده سياستگذاران فرهنگي با اقدامي به موقع تغذيه متناسب ، شكلي زيبا و با ارائه اي حساب شده درچارچوبي منطقي و قابل پذيرش عرضه نكنند بيم است كه در مقابل شكل گيري خرده فرهنگ هاي خاص و بعضاً وارداتي با شكل و شمايل ابتر و ناقص در قالب گروه هاي مختلف نمي توان ايستادگي كرد. و ما به جوانان اين مرزو بوم مي انديشيم كه مي بايد با متوليان دلسوز و كاردان جامعه اي بالنده و رو به پيشه را تدارك ببيند و از هدر رفتن انرژي ، فرار مغزها و نخبگان و نيروي عظيم انساني جلوگيري نمايند و فضايي گرم و روح بخشي را بشارت دهند. ان شا الله

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 18:46

     |لينك مطلب

 

 


الان که دارم این مطلب رو می نویسم. حسابی مغزم هنگ کرده . امشب یه سری جریاناتی پیش اومده که موندم دنیا چرا اینطوریه. خیلی عجیبه . هیچ چیزی ندارم بگم... فقط می خوام فکر کنم ... فکر کنم ببینم چرا ... هیچی شاید بگیرم بخوابم و بذارم با خوابیدن همه چی از سرم بره بیرون .شاید هم شروع کنم به نوشتن یه چیزی شاید همه جریانات امشب رو فراموش کنم... فعلا هیچی ندارم بگم...

 

  نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 21:55

     |لينك مطلب

 

 

و خدایی که در این نزدیکی است...

دل نوشت


خورشید با شکوه و عظمتی ماورایی می رسید و در برابرش دشت، لب فروبسته و آرام گرفته بود. پیرمرد همراه با پسرکی بر پشت الاغکی پیر  و فرتوت جاده پرپیچ و خم کوهی را گز می کردند و سکوت صدای کوه بود. و گاه گاهی ارابه های آهنی که از کنارشان می گذشت و برخاستن نوایی و باز سکوت، صدای کوه... مگر گاه گاهی زوزه گرگی گرسنه ... و باز سکوت ، صدای کوه.

بر سیمای پسرک گل گونه های شوق و ایمان نشسته بود و اما افسوس که بر چشمانش از همان بدو تولد تنها خاموشی نشسته بود و بس. و بر سیمای پیرمرد نوازش لبخند امید. با چشمانی که انگار تنها جاده  را می پاید . اما با نگاهی دورتر و فراتر ، به آن سوی جاده. پشت آن کوه بلند ، آنجا که هر صبح خورشید از پس آن بر می آید. آنسوتر امامزاده ای خفته است... با نگاهی که به آن سو دوخته شده است. می گویند دیشب، در آن کلبه متروک و ساکت بر دامنه آن کوه بلند و دور و مغرور و پر از حشمت؛ پای آن چشمه جوشانی که از قلب اسرار آمیز غیب سر می زند، معجزه ای رخ داده است. زنی امی و قرآن نخوانده به ناگاه سوره مریم را از بر خوانده است...

تصویر بر قاب بلند رو به رویم می گذشت و هر لحظه بیشتر با درونم جدال می کرد. جدال با آنچه چشمانم می دید و درونی که ... تنها شک بود و بس.

و خدایی که در این نزدیکی است...

 

  نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 21:43

     |لينك مطلب

 

 

مانا نیستانی باید آزاد شود....

سیاست و اجتماع


امروز داشتم مطالب وبلاگ دوستم سکلیک رو می خوندم به یه مطلبی عجیبی برخوردم. درباره سخنرانی رئیس جمهور در مجلس و حرفی که ایشان درباره مانا نیستانی زده بود. دوست عزیزی که به خاطر یک کاریکاتور کوچک و در حالیکه دم از آزادی بیان می زنیم او را به زندان انداختند. اگر ملت آذری واقعا ... هیچی نمی تونم در مورد آذری ها بگم چون واقعا ارزش اینکه... ندارن.

آقای احمدی نژاد! واقعا از شما توقع نداشتیم اینگونه با این مساله برخورد کنید.

خبرگزاری ایسنا: بخشی از سخنرانی احمدی نژاد در مجلس

احمدي‌نژاد : اجازه مي‌خواهم به واسطه‌ي اين‌كه مردم آذربايجان در برپايي مجلس، مشروطيت و قانونگذاري به سبك امروز نقش بي‌بديل داشتند، بگويم آذربايجان و مردم آن پرچم برافراشته‌ي ايمان، غيرت و شجاعت ملت ايران بوده و هستند. جسارت يك فرد جاهل يا وابسته نمي‌تواند به اين عظمت خدشه‌اي وارد كند، تاريخ معاصر به طور مكرر خباثت دشمنان و در مقابل، بيداري مردم را ثبت كرده است.

وي تأكيد كرد: مردم ما بدانند دشمنان شكست‌خورده مي‌خواهند با فتنه‌گري صف بهم پيوسته‌ي ملت را جدا كنند. امروز ملت ما عزيز و پيروز است. ملت ما امروز قدرت واقعي و مؤثر در جهان است. مي‌خواهند با توطئه براي عناصر زبون و بي‌آبروي خودشان در داخل كشور ميدان عمل ايجاد و پيروزي ملت را به شكست تبديل كنند.

----

در هر حال سکلیک یه اعتراضیه اینترنتی تهیه کرده از شما خواهش می کنم برای آزادی مانا و مهرداد عزیز در این اعتراضیه ، اعتراض خودتون رو نشون بدهید . لینکش اینه :

http://www.persianpetition.com/sign.aspx?id=b4dc9d44-d1dd-45fb-b1db-3aafcebeeab0

به هر حال امیدوارم به زودی مانا و مهرداد از زندان آزاد شوند و بتوانیم یک جشن اینترنتی برای آزادی این عزیزان برگزار کنیم .

راستی دوستان می دونستید امروز روز تولد مانا بود. مانا امروز تولدش رو باید توی زندان جشن بگیره.

به وبلاگ مانا تنها نیست هم سری بزنید. می تونید جزئیات این جریان رو اونجا بخونید.

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 12:14

     |لينك مطلب

 

 

هوا بس ناجوانمردانه گرم است...

روزنوشت


یه روز دیگه هم گذشت. نمی دونم درسته اینو می گم یا نه ولی الان به راحتی آدما رو تشخیص می دم. می دونم کی باهام رو راست و یکرنگه و کی دو رو. خیلی هاتون شاید اینو حس کرده باشین ولی خب توی همین روزها واقعا بعضی ها رو شناختم. شناختم که کیا باهام رو راست نیستن و... تو خود دانشگاه هم چند نفری اینطوری هستن .نمی دونم شاید قبلا نبودن و الان اینطوری شدن . شاید....

نمی دونم چی شده که اینطوری هستن .... به هر حال اصلا برام مهم نیست . قبلا خیلی برام مهم بود که کسی از من ناراحت نباشه . ولی خب دیگه اینطوری نیستم. برام مهم نیست.

بذار هر جور که می خوان باشن. من هم هر جور دلم بخواد برخورد می کنم...

....

حرف دیگه ای واسه گفتن ندارم...

 

  نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 13:55

     |لينك مطلب

 

 

گاهی دل آدم می رود. گاهی هم ...می شکند. دل است دیگر...

دل نوشت


گفت دیوار را با مشت خراب کن تا به من برسی.

گفتم دیوار از آجر است و سیمان. اگر می دانستی اراده ام از فولاد است و عشقم از آتش، تو خود ذوب می شدی و دم بر نمی آوردی.

گاهی دل آدم می رود. چه با صدای شکستن برگی زیر پا، چه با دیدن دو دست تنیده در هم. تنها می توان منتظر ماند.گاهی دل آدم می سوزد. چه با دشنه ای از پشت و چه با نابودی رویایی در پیش. اما تنها می شود تحمل کرد.

ولی دل است دیگر. گاهی هم ... می شکند. آن وقت است که چشم و گوش و زبان می گریند.می سوزند و تاب نمی آورند.دیگر نمی شود تحمل کرد. نمی شود مدارا کرد. نمی شود حتی نفس کشید. فقط می شود هق هق کرد. و لرزش وجود را به نظاره نشست. و به خواب رفت.و پس از خواب دوباره متولد شد. امتحانش ضرری ندارد.

 

  نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 10:58

     |لينك مطلب

 

 

در عشق دو رکعت است...


ماه مرشد گفت: عاشقی از نیشابور شروع می شود و قاف، آخر عشق است. اما آشیانه سیمرغ بر بالای قاف نیست. آشیانه سیمرغ بر بالای چوبی است، سرخ. و آنگاه چوبی به ما داد و همیانی. و گفت: این همیان حق است. آن را پاس بدارید که آذوقه شماست. گرسنه که شدید از آن بخورید و تشنه که بودید از آن بنوشید. به زمستان که رسیدید حق ، آتش است، گرم تان می کند. به بی راهه که رسدید، حق چراغ است، راه را نشان تان می دهد. و آن هنگام که به برزخ درآمدید، حق پل است، عبورتان می دهد.

و این چوب اما عصای شماست به آن تکیه کنید و قدم به قدم بیایید. اما روز ی خواهد رسید که عصای شما ، دار شما خواهد بود. و آن زما که خون شما سر این عصا را سرخ کند، سیمرغ بر بالای آن آشیانه خواهد ساخت.
به این جا که رسیدیم اما پروا کردیم و همیان حق از دستمان افتاد، عصای عاشقی نیز. ولی باز از پی ماه مرشد رفتیم اما دیگر همانانی نبودیم در جستجوی قاف و عشق و سیمرغ. این بار دیگر سیاهی لشکری بودیم که به تماشای قصه ای می رفتیم.
و در راه بودیم که کسانی را دیدیم ، می خرامیدند و می رفتند ، دست انداز و عیار وار؛ و در دست هر کدام چوبی. ما مرشد گفت: اینان شقانند و دارشان را با خود می برند. زیرا می دانند که معراج مردان بر سردار است.
ماه مرشد گفت: دیری نخواهد شد که آنها وضویی خواهند گرفت، با خون خویش. زیرا که در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست اید الا به خون.
و ما از از عشق پرسیدیم و او باز گفت که عاشق را سه حرف است، پس آن را امروز ببینید و فردا و پس فردا.
 روزنخست آن عاشقان را کشتند و روز دیگر سوختند و سوم روز خاکسترشان را بر باد دادند.
ماه مرشد گفت و عشق این است.
از راه که بر می گشتیم راه پر بود از جام های سرنگون و ماه مرشد گفت: اینها جام خداوند است و خدا تنها جام به دست سربریدگان می دهد.

ما برگشتیم بی عصا و بی همیان و قاف آخر عشق بود. ما اما در عین عاشقی مانده بودیم!

 

  نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 18:23

    |لينك مطلب

 

 

حرف آخر

روزنوشت


فکر کنم این آخرین دل نوشته باشه .... می دونین دوستان زندگی خیلی عجیبه. خیلی اتفاقات غیر قابل پیش بینی توش می افته... نمی دونم... آدم توی زندگیش خیلی چیزها رو تجربه می کنه... شادی... غم... افسردگی... شادابی... تجربه...و...

زندگیم ... هیچی ندارم فعلا بگم... پس خداحافظ... تا بعد...

منتظر نوشته های سیاسی اجتماعی باشین از این به بعد...

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 18:13

     |لينك مطلب

 

 

پله پله تا خدا...

دل نوشت


نوشته ام برای خودم... برای دلم...

قصه‌ آدم، قصه‌ يك‌ دل‌ است‌ و يك‌ نردبان. قصه‌ بالا رفتن، قصه‌ پله‌ پله‌ تا خدا. قصه‌ آدم، قصه‌ هزار راه‌ است‌ و يك‌ نشاني.قصه‌ جست‌وجو. قصه‌ از هر كجا تا او.قصه‌ آدم، قصه‌ پيله‌ است‌ و پروانه، قصة‌ تنيدن‌ و پاره‌ كردن. قصه‌ به‌ درآمدن، قصه‌ پرواز...

من‌ اما هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ همان‌ دلي‌ كه‌ روي‌ اولين‌ پله‌ مانده‌ است، دلي‌ كه‌ از بالا بلندي‌ واهمه‌ دارد، از افتادن.
پايين‌ پاي‌ نردبانت‌ چقدر دل‌ افتاده‌ است!
دست‌ دلم‌ را مي‌گيري؟ مواظبي‌ كه‌ نيفتد؟
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ هزار راه‌ و يك‌ نشاني.
نشاني‌ت‌ را اما گم‌ كرده‌ام. باد وزيد و نشاني‌ات‌ را بُرد.
نشاني‌ات‌ را دوباره‌ به‌ من‌ مي‌دهي؟ با يك‌ چراغ‌ و يك‌ ستاره‌ قطبي؟
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. قصه‌ پيله‌ و پروانه، كسي‌ پيله‌ بافتن‌ را يادم‌ نداده‌ است. به‌ من‌ مي‌گويي‌ پيله‌ام‌ را چطوري‌ ببافم؟
پروانگي‌ را يادم‌ مي‌دهي؟
دو بال‌ ناتمام‌ و يك‌ آسمان‌
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. قصه...

 

  نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 17:53

     |لينك مطلب

 

 

 


 

طراحي :محمدرضا سلطاني - الگو گيري از سايت آرمانشهر