تبليغاتX
Webnevesht
 

و در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود... و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و او با عدم و عدم گوش نداشت... حرف هایی هست برای گفتن... که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن . حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند . حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

دل نوشت
روزنوشت
سیاست و اجتماع
فرهنگ و هنر
ما و آقا مرتضا
شخصی
خط نوشت
روزمرگي ها

توحید نامه
يك خواب آلود
وحدت عماد
جلیل صفربیگی
ارمیا معمر
محمدحسین رنجبران
نیایش ققنوس
الهه مشرق زمين
صداي بال فرشتگان
دکتر افروغ
توهم
محمد مسيح
محمدرضا زائری
پارتیزان
یه امل مدرنیسم نشده
علیرضا ناصح
چهار ديپلمات
و عشق صدای فاصله هاست
مبارزه با تهاجم فرهنگی
ته تغاری خانواده
علی طائبی
محمدآل حبيب
حجت حسنی سعادت
بچه هاي قلم
پارادایس
مسافر کوچولو
خبرنگار مسلمان
اميرمهدي حكيمي
گلبرگ
حيات طيبه
الوهیت
دستنوشته های احمقانه
ما همه خوبیم
شعری برای تو ...
ميدون مين
من ٍ او
داداشيم
B L O G F A

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384

 


صفحه نخست  | بايگاني  |  درباره من  |  تماس با من

 

گزارش نيوزويك از برتري احمدي نژاد در انتخابات آينده
بيمه همه ايرانيان فاقد بيمه با ماهي 2750 تومان
سر خم مي سلامت شكند اگر سبويي
مأموريت ويژه سخنگويان داخلي امريکا؛ لوث کردن توطئه ترور احمدي‌نژاد
دولت با شجاعت طرح تحول اقتصادي را مطرح كرد
چوب لای چرخ دولت نگذارند، طرح تحول اقتصادی موفق خواهد بود
طرح تحول اقتصادی موجب افزایش کارآیی و رفاه خانوارهای کم درآمد
يك استاد دانشگاه:طرح اقتصادي دولت آثار ضد تورمي دارد
مقاله ای مهم درباره رهبر انقلاب
مقاله ای مهم درباره رهبر انقلاب
آرشيو پيوندهاي روزانه
 
 

 

تا دولت رجایی یک یا حسین دیگر


 
 
 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 10:21

     |لينك مطلب

 

 

اسم کوچیک سعدی چیه؟


در زنگ ادبيات بر سر نام كوچك سعدي دعوا بود و عده اي از دوستان كه ادعاي ادبيات داشتند مطمئن بودند كه نام سعدي «مصلح الدين» نبوده و رمضان بوده ، دليل ادعايشان هم اين بيت بود كه :

به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست

بله! اين دوستان اديب معتقد بودند كه در لايه هاي زيرين اين بيت نام سعدي نهفته است و شما تنها كافي است طرز صحيح خواندن آن را كشف كنيد كه اينگونه است:

به جهان خور( رمضانم ) كه جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست

گويا همان روز بحث نام سعدي آنقدر به درازا انجاميده بود كه استاد محترم به همراه دانشجويان كلاس جميعاً به سلف دانشگاه رفته تا ضمن خوردن نهار بالاخره تكليف نام سعدي و كتابهاي تاريخ ادبيات آينده را روشن كنند. پس از خوردن غذا، يكي ازدوستان بسيار اديب كلاس را چرت مي گيرد و مدام سرش روي سينه اش مي افتد. هر از گاهي هم نگاهي به دور و برش مي اندازد و دوباره فرو مي رود در چرت و در خواب و بيداري به ياد چلوگوشت صرف شده چيزهايي زمزمه مي كند. تا اينكه متوجه مي شود چرت او باعث خنده ديگران شده ، ناگهان جوان مصمم مي شود با بيتي روي همه را كم كند و في البداهه مي سرايد:

چون شكم پر مي شود از روغن و گوشت و برنج

مزه دارد چرتكي از گوشه يك جاي دنج

البته اهل ادب مي دانند كه براي راحت خواندن اين بيت، گوشت را بايد با لهجه تلفظ كرد يعني گشت.

 

  نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 13:2

     |لينك مطلب

 

 

آنجا که خدا تنها نشسته بود


آنجا كه خدا تنها نشسته بود...

و آنجا كه خدا تنها نشسته بودو هيچ كس نبود، خدا همه چيز داشت اما احساس مي كرد در ميان مخلوقاتش هنوز يك چيز كم است پس دست به كار شد اين بار تصميم گرفته بود كه از خاك بيافريند. … فرشته ها با او به مخالفت برخواستند .مي گفتند چرا مي خواهي چيزي را خلق كني كه در زمين فساد و خونريزي مي كند.ما تو را عبادت مي كنيم و از تو به پاكي ياد مي كنيم. خدا توجهي نكرد.

 گفت: من چيزي مي دانم كه شما نمي دانيد. انسان را آفريد. لبخند زد و از اين مخلوقش خوشش آمد.

آنرا شاهكار آفرينش ناميد و به خود احسنت گفت.تمامي چيزها را به او آموخت. و دو ملك براي او نهاد . سپس براي اينكه اين خليفه مخلوقاتش را به همه معرفي كند دستور داد كه تمامي فرشته ها جمع بشوند. سپس امر كرد كه بر انسان سجده كنند.

خدا اين داستان را به زيبايي به محمد (ص) ابلاغ كرد و گفت كه انسان بايد از آفرينشش آگاه شود انسان هاي آگاه و با ايمان اين نداي پروردگار و خداي مهربان خود را شنيدند، در اين آيات تفكر كردند و به مقام پروردگار خويش معرفت حاصل كردند. اما بعضي از انسان ها خدا را كنار گذاشتند و او را فراموش كردند . (امروز شاهد خلاء بزرگي در جوامع غربي و بعضي جوامع شرقي ناشي از فراموشي خداوند و محو شدن خدا از صحنه اين جوامع هستيم.به طوري كه هر چه علم و فن آوري آنان پيشرفت مي كند اين خلاء بزرگ تر و نياز به خدا بيشتر احساس مي شود.) اما ما بايد بدانيم كه فطرت انسان خداجوست در هر مرحله اي به يك دسته از نيازهايش بپردازد بعد از مدتي او را خسته مي كند و به سراغ كار يا نيازي ديگر مي رود . و همين روند ادامه مي يابد. روح انسان طالب بي نهايت است و اين كارها براي او پايان پذير است .

پس اين روح تشنه و طالب بي نهايت را چيزي جز خداي بي نهايت آرام نمي كند. و خدا اين امر را خود در وجود انسان قرار داد تا در هر شرايطي به سوي او باز گردد. پس انسان خدا را در جايي جز همه جا نمي يابد. او همه جا هست و هيچ جا ساكن نيست. اگر كمي به خودمان باز گرديم مي بينيم كه به راحتي به خدا مي رسيم.به آن منبع عظيم و سرچشمه پاكي ها . فقط بايد كمي به عقب و درونمان برگرديم. فقط كمي …

                                                              

 

  نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 12:58

     |لينك مطلب

 

 

نه بر زمینم و نه در آسمان


نه بر زمينم و نه در آسمان

خدايا... چقدر دورم ،اينجا ،از آسمان و زمين. نه بر زمينم و نه در آسمان.در مكاني نامعين ميان اين دو تاب مي خورم. نه طلوع مي بينم و نه غروب و نه حتي ماه و ستاره و ابرهاي پاكدامن را... تنها هر از چندي كه باران مي بارد و با سرانگشت بر شيشه مي نوازد و با خبرم مي كند، از احوال آسمان با خبر مي شوم.

خداوند بزرگ

كمي آسمان مي خواهم . پنجره اي رو به يك طلوع طلايي و يك غروب ارغواني . و يك افق سرشار از ستاره و شهاب هاي مسافر.اتاقي مي خواهم سراسر نور، سراسر پنجره و تا هميشه در برابر تابندگي آفتاب و ماه ، بي حصار! يك سقف گشوده رو به خوشه پروين با منظره اي مزين به صورت ماه...مي داني آخر، خسته ام از اين خانه كه با پنجره بهتر بگويم تنها دريچه اي رو به كوه هاي بلند مرا از خورشيد دور كرده است.

خودت بگو خانه اي كه پنجره هايش جز به سوي مشرق باز مي شود به چه مي ارزد؟ جز به دلتنگي و جز به اندوهي كه در وريد احساس آدمي حريصانه تزريق مي شود...

 

  نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 12:51

     |لينك مطلب

 

 


ميراث پدر عليه السلام

سهراب نيستم و پدرم تهمتن نبود. اما زخمي در پهلو دارم. زخمي كه به دشنه اي تيز، پدر برايم به يادگار گذاشته است. هزار سال است كه از زخم پهلوي من خون مي چكد و من نوشدارو ندارم. پدرم وصيت كرده است كه هرگز براي نوشدارو ، برابر هيچ كيكاووسي ،گردن كج نكنم و گفته است كه زخم در پهلو و تير در سينه، خوشتر تا طلب نوشدارو از ناكسان و كسان. زيرا درد است كه مرد ، مي زايد و زخم است كه انسان مي آفريند. پدرم گفته است: قدر هر آدمي به عمق زخم هاي اوست. پس زخم هايت را گرامي دار. زخم هاي كوچك را نوشدارويي اندك بس است، تو اما در پي زخمي بزرگ باش كه نوشدارويي شگفت بخواهد؛ و هيچ نوشدارويي، شگفت تر از عشق نيست.و نوشداروي عشق تنها در دستان اوست.

او كه نامش خداوند است.

پدرم گفته بود كه عشق شريف است و شگفت است و معجزه گر.اما نگفته بود كه عشق چقدر نمكين است و نگفته بود او كه نوشدارو دارد، دستهايش اين همه از نمك عشق پر است و نگفته بود كه او هر كه را دوست تر دارد، بر زخمش از نمك عشق بيشتر مي پاشد!

زخمي بر پهلويم است و خون مي چكد و خدا نمك مي پاشد. من پيچ مي خورم و تاب مي خورم و ديگران گمانشان كه مي رقصم! من اين پيچ و تاب را و اين رقص خونين را دوست دارم، زيرا به يادم مي آورد كه سنگ نيستم، چوب نيستم ، خشت و خاك نيستم؛ كه انسانم.

پدرم گفته است : از جانت دست بردار، از زخمت اما نه، زيرا اگر زخمي نباشد، دردي نيست و اگر دردي نباشد در پي نوشدارو نخواهي بود و اگر در پي نوشدارو نباشي ، عاشق نخواهي شد و عاشق اگر نباشي، خدايي نخواهي داشت...

دست بر زخمم مي گذارم و گرامي اش مي دارم؛ كه اين زخم عشق است و عشق ميراث پدر است. ميراث پدر عليه السلام!

 

  نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 12:44

     |لينك مطلب

 

 

كاش من هم مي توانستم چيزي بگويم


كاش من هم مي توانستم چيزي بگويم

حياط سقاخانه اسماعيل طلا. ساعت از 12شب گذشته است و نگاهم به مردم است و گاهي هم به گنبدي كه مي درخشد. لب ها تكان مي خورند و هر كسي چيزي مي گويد . يكي گريه مي كند، يكي آرام نشسته . يكي ذكر مي گويد و هر كس به كاري مشغول است.

من فقط به مردم نگاه مي كنم و ضريح و گنبد طلا.

كبوتري از روي گنبد بلند مي شود و به دنبال آن ديگر پرنده ها هم بال مي كشند و چرخي مي زنند و دوباره روي گنبد طلا مي نشينند. كلي تلاش كردم تا توانستم آنجا باشم، اما حالا هيچ چيز براي گفتن ندارم . بغض كرده ام.قبل از رفتن كلي حرف داشتم، اما حالا هر چه فكر مي كنم هيچ چيز براي گفتن ندارم. كبوترها و گنبد در چشمانم مي لرزند و صورتم خيس مي شود. نگاهم به مردم است و آنهايي كه پشت پنجره فولاد هر كدام براي خواسته اي آمده اند.

دستي به شانه ام مي خورد. سرم را بر مي گردانم. جواني را مي بينم.

-موبايل داريد؟

گوشي را به او مي دهم و شماره اش را مي گيرد.

هنوز به دنبال حداقل يك جمله مي گردم كه به او بگويم.

جوان شماره اش را گرفته و كنارم ايستاده است.

الو، سلام. حال شما چطوره؟ بيداره؟گوشي را بده به آبجي . الو، سلام. حالت چطوره؟ من الان جلوي حرم هستم . نگاهم به گنبد است، چه بگويم؟

«آقا سلام، ديگه نمي تونم تحمل كنم. تمام بدنم داره مي سوزه. خيلي دوست داشتم خودم مي اومدم پيشتون. حتي مي دونيد، دكترها جواب كرده اند، اما اگه شما بخوايد، حالم خوب مي شه‌». حالا ديگر صورت جوان خيس شده است و حرفهايي كه خواهرش مي زند را با نگاه به گنبد طلا تكرار مي كند. «آقا اگه شما بخوايد كاري نداره كه...» گوشي را مي دهد و خداحافظي مي كند. شماره اش را در گوشي نگه مي دارم . هفته پيش زنگ زدم به آنها...

 

  نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 12:41

     |لينك مطلب

 

 

خدایم لا به لای طوفان بود...


خدايم لا به لاي طوفان بود

پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش كرد و گفت: نه،هرگز، همسري ام را سزاوار نيستي؛تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد. تو هماني كه بر كشتي سوارنشدي. خدارا ناديده گرفتي وفرمانش را . به پدرت پشت كردي، به پيمان و پيامش نيز.غرورت غرقت كرد .ديدي كه نه شنا به كارت آمد نه بلندي كوه ها!

پسر نوح گفت: اما آنكه غرق مي شود، خدا را خالصانه تر صدا مي زند،تا آن كه بر كشتي سواراست.من خدايم را لا به لاي طوفان يافتم،در دل مرگ و سهمگيني سيل .

دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به كار مي آيد. در آن هول و هراسي كه تو گرفتار شدي، هر كفري بدل به ايمان مي شود. آن چه تو به آن رسيدي ايمان به اختيار نبود، پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست. پسر نوح گفت: آنها كه بر كشتي سوارند، امنند و خدايي كجدار و مريض دارند كه به بادي ممكن است از دستشان برود. من اما آن غريقم كه به چنان خداي مهيبي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم .خداي من چنان خطير است كه هيچ طوفاني آن را از كفم نمي برد. دختر هابيل گفت: باري، تو سركشي كردي و گناهكاري . گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.

پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن كه جسارت عصيان دارد،شجاعت توبه نيز داشته باشد.شايد آن خدا كه مجال سركشي داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد!دختر هابيل سكوت كردو سكوت كرد و آنگاه گفت: شايد. شايد پرهيزكاري من به ترس و ترديد آغشته باشد. اما نام عصيان تو دليري نبود. دنيا كوتاه است و آدمي كوتاه تر. مجال آزمون و خطا نيست.

پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه كن. به شاخه هايش . پيش از آن كه دست هاي درخت به نور برسند، پاهايش تاريكي را تجربه كرده اند، گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد . گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت...من اين گونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبي نيست. راه تو زيباتر است، راه تو مطمئن تر،دختر هابيل!

پسر نوح اين را گفت و رفت. دختر هابيل تا دور دستها تماشايش كرد و سالهاست كه منتظر است و سالهاست كه با خود مي گويد: آيا همسريش را سزاوار بودم!

 

  نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 12:34

     |لينك مطلب

 

 

بخوان به نام پروردگارت ...


پرده اول:

آن زمان كه هيچ كس نبود، حتي زمان هم نبود، نمي دانم كجا ،‌اما يك جايي آن بالاها - نه- هنوز بالا و پاييني هم نبود، حرف نبود، كلمه نبود، نه شب بود و نه روز، اصلا هيچ چيز نبود، اما خدا بود . فقط خدا.

و خدا آفريد ، زمان و مكان را، شب و روز را، كلمه را، آدم را و سيب را.

پرده دوم:

يك شب كه مثل همه شب ها نبود، مردي كه مثل همه مردم نبود، در غاري كوچك ، به چيزي كه هيچ كس نمي داند ، فكر مي كرد، كه ناگهان ، نوري از آسمان نازل شد. آن نور فرشته اي بود كه از طرف خدا براي آن مرد نامه اي آورده بود. پيش از آن هم خدا چند بار براي آدم نامه فرستاده بود. اما اين دفعه فرق مي كرد چون قرار بود آخرين نامه باشد. فرشته گفت : بخوان. اما آن مرد كه خواندن بلد نبود. خدا كه از آن بالا همه چيز را تماشا مي كرد - نمي دانم چطور- اما كاري كرد كه مرد توانست بخواند و او نامه خدا را خواند: « بخوان به نام پروردگارت كه تو را آفريد…» و آن مرد پايين رفت تا برود وآخرين نامه خدا را براي همه بخواند.

پرده آخر:

اگر دلت گرفته است و نمي داني چرا، اگر از بي وفايي دنيا و آدم هايش حالت گرفته است ، اگر جواني را سوار زانتيا مي بيني و فكر مي كني حقت را خورده اند، اگر دانش آموزي يا دانشجو و دلت براي دست هاي خسته پدر و نگاه مادر تنگ شده است و مي سوزد. اگر گمان مي كني چيزي را گم كرده اي و نمي داني چيست، اگر مي خواهي داد بزني يا بلند بلند گريه كني و نمي تواني ، اگر فكر مي كني دوره ليلي و مجنون سر آمده است ، اگر غروب جمعه ها دلت بي بهانه تنگ مي شود، اگر چند وقت است دلت را در جايي جا گذاشته اي و فكر مي كني عاشق شده اي، اگر فكر مي كني تنهاترين آدم روي زميني يا از چيزي شانس نياورده اي ، اگر دلت پر است از حرف هايي كه به هيچ كس نمي تواني بگويي و اگر…

يك شب وقتي همه خوابيده اند، و فقط تو مانده اي و سكوت و ستاره ها، آخرين نامه خدا را بخوان. بخوان به نام پروردگارت… و اولين جواب را براي آخرين نامه خدا بنويس. بنويس به نام پروردگارت … و مطمئن باش خدا از آن بالا همه چيز را تماشا مي كند.

 

  نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 12:31

     |لينك مطلب

 

 

پنجره ات را گردگیری کن شاید مهمان بیاید


هنوز پاهايم در زمين ريشه دارد.

دوبال بزرگ و سبك پاهاي مرا از لب پنجره مي كند.از سبكي و بي وزني خودم كيف مي كنم .دف از دور فرياد مي زند و آواي تار با مهرباني مرا به آرامش مي خواند.با هر فريادش بيشتر اوج مي گيرم.گرماي مطبوعي زير پوستم مي دود" در اين سوز سرد زمستاني.نسيمي خنك لا به لاي پرهايم مي پيچيد، زير پاهايم تاريكي مطلق است و بالاي سرم نور. هيجان با من اوج گرفته است و رهايي. همين طور نبودن، ديده نشدن ، بي تعلقي، بي هيچ كسي، و كيف حضور يك رنج مختصر، يك غم مطبوع كه تو را وا مي دارد بداني هنوز زنده اي و حسي داري. براي حس انجام يك كار خوب، پنهاني و بي هياهو. بيشتر بال مي زنم تا بيشتر اوج بگيرم. حالا تارهاي ساز هم شيون مي كنند .همه سازها به هم آويخته اند و شيون مي كنند: صبر كن تا صبح!

اگر بتوانم به لبه ي نور برسم راضي خواهم بود.

آه ! اگر بشود ستاره ها را بدون واسطه ديد و بالاتر و بالاتر ، و يك آسماني توازن، حركت، هم خواني . ديواره قلبم نازك شده، مي تركد! گلويم را مي فشارد، از چشمانم مي تراود. لازم نيست صورتم را بپوشانم ، اين جا من هستم و محرم كائنات .هق هق مجالم نمي دهد.از چيست؟ از عظمت حضور او؟ ستاره ها هم چنان با وقار با موسيقي هستي در پيچ و تابند.اين ها همگي هوس سجده را در من زنده مي كند. هوس پرستش .آهاي ستاره ها ما اين پايين مي ميريم براي شما.هر شب، هر شب. باورم كنيد، من اينجا هستم. به من نگاه كنيد .به من ، اشرف مخلوقات. ستارگان پنهاني به هم چشمك مي زنند. يك لبخند مرموز بر لب هايشان است. آهاي ستاره ها! فرصت كم است، هنوز پاهايم در زمين ريشه دارد.براي ما زميني ها پيغامي ندارند؟ درراستاي شانه ي راستم ماه را مي بينم. دلخور به نظر مي رسد. زير لب مي غرد.با هم يك پيامبر ديگر. دلم مي خواهد بروم و روي صورتش دست بكشم. سلام ماه!

دلم براي زمين مي سوزد.

ناگهان زير پاهايم خالي مي شود .فرو مي ريزم. صداي فرياد ماه را از دور به سختي مي شنوم.:« دستهايتان را بشوئيد، به خون آغشته است» نواي موسيقي خاموش شده و من ناشيانه فرود آمده ام! پروردگارا دست مرا بگير.

 

  نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 14:13

     |لينك مطلب

 

 

گفتگو با خدا


 

در روياهايم ديدم با خدا گفتگو مي كنم.

خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟

من در پاسخش گفتم: اگر وقت داريد.

خدا خنديد: وقت من بي نهايت است... در ذهنت چيست كه مي خواهي بپرسي؟

پرسيدم چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟

خدا پاسخ داد: كودكي شان ،

اين كه آنها از كودكي شان خسته مي شوند، عجله دارند بزرگ شوند ، بعد دوباره پس از مدت ها آرزو مي كنند كودك باشند.

اين كه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.

اين كه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند و بنابراين نه در حال، زندگي مي كنند و نه در آينده.

اين كه آنها بگونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند.

دستهاي خدا دستانم را گرفت.

براي مدتي سكوت كرديم.

 و من دوباره پرسيدم:

دوست داريد كدام درسهاي زندگي را بندگانت بياموزند؟

او گفت: بياموزند آنها نمي توانند كسي را وادار كنند عاشقشان باشد . همه كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند . بياموزند درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.

بياموزند فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم اما سالها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم.

بياموزند ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد، كسي است كه به كمترين ها نياز دارد، بياموزند آدم هايي هستند كه آنها را دوست دارند فقط نمي دانند چگونه احساساتشان را نشان دهند بياموزند دو نفر مي توانند به يك نقطه نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.

بياموزند كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند، بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند.

من با خضوع گفتم:

از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد مخلوقاتتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت:

 فقط بدانند من اينجا هستم«هميشه»

 

  نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 14:11

     |لينك مطلب

 

 

انتظار


 

اي آفتاب بي غروب !

اگر دستم آلوده به نيرنگ روزگار است ، اما به پاكي قلمم ، قسم كه تمام احساسم را بر قلب سپيد كاغذ مي ريزم .

و براي تو ، اي پاك ترين نجات دهنده بشريت ! مي نويسم .

اي خوب ! وقتي كه به زمينيان مي نگرم و وقتي دلم از زمين مي گيرد ، به آسمان پناه مي برم و در آنجا با چشماني پر از التماس دنبال مردي از جنس آسمان مي گردم .

 

  نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 14:10

     |لينك مطلب

 

 

 


 

طراحي :محمدرضا سلطاني - الگو گيري از سايت آرمانشهر